جزیره در کهکشان

 
بهار و آدم برفی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

سلام . نه اینکه من این گوشه ی دنج جزیره دارم واسه خودم یه کری و کوریی میکنم برای همین تو ی این عالم نابینایی که از بینایی خیلی ها دیدگانش واضح تره دارم خیلی هم با پر رویی تمام راجع به کاری که ربطی به کار و کاسبی من داره و توش وول خوردم و خاک  توی گلوم رفته و سیلی غیر مجاز توی صورتم داغ کرده مینویسم .دمم گرم . تو که نمینویسی بیچاره ای . راس پوس کنده ، تویی که داری منو میخونی خوب گوش کن  ...تویی که پست قبلی منو نخوندی و اصلا با خوندن حال نمیکنی و خودت رو علامه ی دهر میدونی ، دس خدا به همرات ... اما بدون زیر سایه ی تئاتر شهر اگه نباشی جات جهنمه ، آخه نمیشه که ...ببین  تو فکر کن یه کاری قراره اجرا بشه که من میدونم از ده صبح تا ده شب توش دارن تمرین میکنن . شیفت شیفت بازیگرها میان و میرن . دم در قیامت کبری است ، همه دنبال امضا ، همه دارن سرک میکشن که  بدونن این چه کاریه که این همه بازیگراش دارن تحلیل میکنن ، نقش هم رو میخونن و بازی میکنن و نقش ها عوض میشه ...توی تست زدن والا به خدا یه خانومی که جر واجرم کنی نمیگم کیه کم آورد . خیلی هم خانوم نازنینی هستن ها اما به هر حال . خب معلومه من که قاطی سوراخ ها و تونل ها و قنات زیر زمینی تئاتر شهرم و تویهفت تا آسمون یه ستاره ندارم و همه ی عشقم دیدن کاره این کارا واسم کاره ... به خدا که از تنبلیم بود که نرفتم سر کار . استاد اعتراف ...والا نمیکشم ...وگرنه کور از خدا چی میخواد جز دو چشم بینا . . . همه ی اهالی این جا میدونن من دو قطبیم ...همون قدر که + همون قدر _...همون قدر که شاد همون قدر مایه ی عذاب. . . بی اعصابی این خاک و دیدن دور و برم من رو ویرون کرده ...بیخواب و خوراک .... حالا میون این هیرو ویر از بودن در کنار این همه ستاره من جا موندم و شدم یه میس شانزه لیزه ی سوخته . یه هو پس افتادم . آخه چرا . . . ؟ ؟ ؟  نمیدونم . به هر حال من چون حق آب و گل دارم و نفله شده ی این  تئاتر و ادبیاتم و تهش هنوز بیسوادم والا مثل بعضی ها نظریاتم آیات الهی نیس میگم شما هام راس میگید ...بابا یه ذره به جماعت تئاتری احترام بذارید . والا به خدا که 12 ساعت کار اونم توی شرایط مرگبار سخته . کاش آم جارو بگیره دستش و بشه زحمتکش اما نخواد موهاشو از دست بعضیها بکنه . 

به هر حال من و سروه بعد از دزدیدن کلید ها از دست نورالدین حیدی ماهر که واقعا حق بزرگی به  گردن دستیار کارگردانی این مملکت داره تونستیم وارد سالن تمرین شیم و خب خیلی با کلاس و با لوندی خاطر من که نشستم روی صندلی های قرمز تیارت و سروه رو وادار کردم تا آقای الماس چشماشو بسته یه عکس ازش بگیره و خب آره من اصلا اومدم یه بلاگ ساختم به اسم ( بهار و آدم برفی ) برای کسایی که واقعا احساس میکنن دوست دارن کار ببینن. . . . بد نیست 21 گرم و پالپ فیکشن و بابل و یکجا و یه جورایی ایرانی شده ببینن برن روی اسمش و لطف کنن کیلیک ! آره جونم . (بهار و آدم برفی ). .

قول نمیدم اما شاید برای هفته ای اول اجرا در مورد بلیط نمایش بتونم یه پا در میونیی بکنم تا دیگه دوستان هنرمند بلاگم نکن که آی بلیط نبود و و ای تو میری وی آی پی میشینی و ... اما قول نمیدم . برای دنبال کردن این مسائل و این دغدغه یه ضرب برید توی بلاگ بهار و آدم برفی . 

 

 


 
comment نظرات ()