جزیره در کهکشان

 
عادت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
 

 

 

ساعت پنج صبحه . یه رب دو شامبر قرمز پوشیدم و یه نسکافه ی داغ کنار دستم گذاشتم و دارم روی کی بورد تایپ میکنم . نمیدونم چی میخوام بنویسم. ساعت 4 نصفه شب رفتم حموم . از اون جا که تعلل در کار استحمام موجب کلافگی و افسردگیه به تاخیر ننداختمش جانم . موهام شده رنگ سیم ، مسی و قرمز و قهوه ای ، روی صورتم چند تا جوش خودشون رو تحمیل میکنن به آینه... از بس که جوش زدم و حرص خوردم این چند وقت . آب داغ روی سرم ، تاثیر خفیف کلونازپام رو از بین برد . بعد من بودم و تنم ، مثل تیغ ماهی ، شاید شبیه قوی سیاه شده م . شاید نخواستنی . نمیدونم . از عادات و رسومات من پودر بچه ریختن روی پوسته . . . یاد یه حس گم شده یا نداشته . . . بعد چند عطر فشانی . . . عطری که دوست دارم اونقدر گرون شده که خیلی وقته نخریدمش . . . دلم تنگ میشه . . . لباس خوابم رو میپوشم و یه نسکافه درست میکنم چون نه صبح باید یه جایی باشم . پس نخسبم به ! . . . میام این جا که جزیرمه و مینویسم . متوجه شدم از وقتی فضای فیس بوک و لایک های بی خودی زیاد شده . . . اهالی خوندن از فرط فضولی حمله کردن به اون جا و جزیره کم مخاطب شده . برای همین درست تر میدونم همین جا باشم تا توی فیس بوق ( به قول توکا ) . . . بساط منقل وسمه جوش و فر زدن به موها فراهم نیست ، حسش هم نیست نصفه شبی با این معده ی بیگانه با غذا ، با این انرژی تهی بلند شم دستی به سر و صورتم بکشم . حوله رو پیچیدم دور سرم .مثل یه آدم هندی نشسته م ایین جا . 

 

به عقربه های ساعت نگاه میکنم . به میس شانزه لیزه فکر میکنم و اینکه مدت هاست آقای شاعر را گم کرده . شاید روی قایقی که از زیر پل در آن نیمه شب مخوف از هم خداحافظی کردند همه چیز بین آنها تمام شده و میس خبر ندارد . مردهایی که میروند و رونده اند ماندگار نیستند . کارامل روزی گفت :" از دست مردهای قصه هات عصبانیم " راست میگفت . میس شانزه لیزه زنی بود با اتاق زیر شیروانی اش که برای رفت و آمدهاش باید مارپیچ پله های چوبی را پایین می آمد و تنها سوار کالسکه میشد . تنها سر قرارگاه میرفت و زیر نور چراغ قدیمی که نورش سکته میکرد و پشه ای تویش دچار برق گرفتگی میشد ، مردی که عاشقش بود را میدید . مردی که شال گردن بلندی داشت و میس آن را برایش بافته بود . . . میس شانزه لیزه زنی بود با توقعات بالا و مردانی دوره اش کرده بودند با جسارت های پایین . یک شب که آسمان گنبد نیلگونش را با قرمزی ابرها پوشانده بود و نو ر  آذرخش توی گنبدش انعکاس میداد و صدای برق سقف آسمان را پایین می اورد . میس شانزه لیزه توی اتاق محقرش گرم درست کردن عروسک های نمایشی سایه ای بود و داشت با خودش حرف میزد . نم نم باران که شروع کرد به ریختن سقف شیب دار خانه سر و صدا و سمفونی بارانش را سر داد . میس همیشه میترسید یک روز سقف این اتاق زیر شیروانی روی سرش خراب شود یا که پنجره ی تعبیه شده ی مورب آن بشکندو او را بکشد .

پرده ی پنجره را که حریر بود و نازک ، زد کنار و سر خورردن باران را روی شیب خانه های مجاور دید . دلش برای یک گردش شبانه تنگ شده بود . مرد کالسکه چی آنفولانزا گرفته بود و مدت ها بود سر و کله اش پیدا نبود . پول تلفن را نداده بود و تلفن قدیمی اش که به دیوار نصب بود قطع بود و هیچ وقت هم صدایی ازش بلندنمیشد . رفت توی کمد خانه . در کمد را بست و نشست توی کمد . خواست توی کمد خودش را خفه کند . یاد نمایشنامه ی ( آرتور کوپیت افتاد نمایشنامه ی آه پدر پدر بیچاره مامان تورو توی گنجه...) بعد ترسید. پوست تنش انگار ترک خورد . کلاهی برداشت و بیرون آمد .عروسک ها را یادش رفته بود که با دست و پای ول توی خانه ، وسط هال رهاشان کرده . جوراب های بلند یشمی اش را پوشید و چکمه ی سیاهش را به پا کرد . صدای ریزش باران بیشتر شد . حس میکرد مثل آنا گاوالدا دوست دارد کسی جایی منتظرش باشد . باید میزد بیرون . چترش را برداشت و پله ها را آهسته پایین آمد . توی خیابان خبری نبود  . باید میرفت توی میدانی  نزدیک خانه اش که همیشه برای مست کردن آن جا خودش را ول میکرد و جا خشک میکرد برای شل شدن خاطراتش و کندنش از زمان حال یا شاید هم وصل شدنش به حال . توی میدان که رسید . . . مرد بلند قامتی را دید که همیشه دوستش داشت و میس از ان فرار میکرد . هر ازگاهی ان مرد از اسکله ی شهر رد میشد خرید میکرد منتظر میس میشد ولی او را نمیدید و میرفت پی کار خودش . مرد معلم بود و زبان درس میداد . میس هیچ وقت او را دوست نداشت . مرد به غایت زیبا بود . میس فکر کرد چرا هیچ وقت کششی به ان مرد نداشته. چرا همیشه مردهایی را دوست داشته که او را دوست نداشته اند . چرا خودش را خرج کسانی کرده بود که لهش کرده بودند . بغض توی گلویش ول شد و او هم شروع کرد به گریستن . چترش را باز کرد و از پشت سر مرد کنارش آمد . فکر کرد یک لحظه همه ی این دو دوتا چهار تا را رها کند . مهم این بود که در این لحظه هر دو بی کس بودند . اما بعدش چی ...بهای این آغوش ممکن بود مصیبتهای کلان و گران را برای میس شانزه لیزه به بار آورد . 

ساعت شد شش.

یک ساعت نوشتم .باید به استقبال روزی بروم که شروع میشود و کلاغ ها حسن مطلعش هستند . 


 
comment نظرات ()