جزیره در کهکشان

 
طلسم سومین پسر پادشاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
 

سلام بابابزرگ

این منم . نوه ی ارشدت . . . نشسته ام درست رو به روی عکست . دلم برای چشمهای تیله ای ات که رنگین کمان سبز و آبی و طوسی را توی خودش چرخ میداد تنگ شده ... از وقتی مردی ، از ده سال پیش که بیست ساله بودم ، بعد از رفتن تو آرزو کردم کاش به جای تو این من بودم که میرفتم . تو رفتی و من هیچ وقت مرگ تو را درک نکردم . امشب دلم برای تو تنگ شده . توی این جمعه های لاکردار کش دار دراز بی حیا ، توی این بادهای سرد و سوزهای پاییزی ، دست به هر چیزی  میبرم تا جمعه ها زودتر پر بگیرند و بروند ...نع نمیشه بابابزرگ . . . نه با روشن کردن زودتر چراغ ها ، نه با خوردن قرصهای اعصابم .... تو هیچ وقت زنده نبودی تا بدترین روزهای من را ببینی . تو که من را دوست داشتی و من این را حس میکردم . . . کاش در آن  خرداد کذائی به جای تو من می مردم . . . بابابزرگ دلم برای همه ی قصه های پادشاه هایی که میگفتی تنگ شده ، تو همیشه داستان پسر سوم پادشاه را نگفته میخوابیدی و من بازویت را میبوسیدم که :" بابابزرگ پا شو بعد چی شد ..." من هیچ وقت نفهمیدم سرنوشت سومین پسر پادشاه چی شد ! من شونه های خمیده ی تو را دوست داشتم ، وقتی که مادرم دستم را میکشید و توی ماشین میکرد، تو سیگار روشن میکردی و از پنجره خم میشدی و از پشت شیشه ای که برای من حکم زندان ابد را داشت و مرزی نشکستنی بود،  میگفتی :"  نمیمونی منزل ما ؟" و من با چشمهایم هر بار به تو نگاه میکردم و با بغض و گریه ماشین کادیلاک پدرم از تو دور و دور تر میشد . من همیشه دوست داشتم بمونم منزل شما  . حالا سالهاست  من این جا هستم . . . اما تو نیستی و جای تو خیلی خالیه بابابزرگ . . . توی زیرسیگاری تو ، خاکستر سیگار میریزم و فکر میکنم  . . . یادم میاید وقتی دختر ترگل ورگل18 ساله ای بودم و تو هیچ اثری از سرطان درت نبود ، با هم رفتیم استخر ، من مثل همیشه بی حیا با آن مایوی آبی که از پشت ضربدر میخورد و راه راه سفید میشد... شیرجه رفتم توی آب و تو کیف کردی . من هیچ وقت از اینکه بزرگ شده ام خجالت نمیکشیدم . . . از اینکه بالاتنه ی خوش تراشم را زیر نور آفتاب به مایو چسبانده بودم و تو میدیدی خجالت نمیکشیدم ، همیشه به من میگفتند تو چقدر بی حایی . من میخواستم تو ببینی که من چقدر زن شده ام . . . دلم برای همه ی آن سکوت هایت تنگ شده . برای باغ شهرک غرب ، برای عصرها . شلنگ را که عین مار دور خودش چنبره زده بود ، حلقه حلقه باز میکردی ، در سکوت ، با سیگار زیر لبت و پشت غوز کرده ات به گل ها آب میدادی . . . به چمن ها و با کاج ها حرف میزدی . . . من هیچ وقت نفهمیدم که تو کی مردی این را درخت کاجی که شکست و بوته ی گل تاج خروس باغ  که خشکید به من گفت . ده روز بعد . جای تو میان آن همه سبزه و گل خالی بود . سطل قدیمی و انبری که قورباغه ها را در آن میانداختی را یادم هست . . . قورباغه ها از پارک ته کوچه به همه ی خانه های بزرگ حمله میکردند و تو میخندیدی. یاد نیلو   سگت  افتادم که وقتی پیر شد و تو را نشناخت و گازت گرفت از زخم پایت نرنجیدی از اینکه سگه مریض شده و فراموشی گرفته ، حناق گرفتی . . . سیگار پشت سر هم میکشیدی و همیشه سکوتت مایه ی عذاب همه بود . عاشق این بودم که مهمانی بشود ، تو مثل همیشه پیرمرد قدبلند مو خاکستری با چشمانی که هیچ کداممان بهت نرفته ایم بیایی کنارم و مثل مردهای فیلم های فرانسوی ، بازویم را بگیری و با هم به طرف بالای مجلس برویم و چشم همه  کور بشه ! بابا بزرگ جونم . . . همیشه جای من به لطف تو پیش فسیل های فامیل بود ، کنار دستت   پای ورق که مینشستم تو میگفتی نوه ی من باید دو تا چیز رو از من یاد بگیره یکی تخته اس و یکی ورقه ! و من توی هر دو نابغه از آب درامدم ! اما همین که میان آن میز دراز ، در جمعی که فقط پای ثابت ها مینشستند و کارت ها را پخش میکردند کنار دست تو بودم یک جوری خوشم میامد و ته دلم  غنج میزد که تو بخوای بگی :" توپ " و من سکه های لازمه را توی آن کاسه که میدانی بریزم . . . یا دلم میخواست وقتی دنبال جفت شیشی تاس ها را به من بدهی تا رویشان فوت کنم و تو بریزی . . . من خیلی تو را دوست داشتم ، نمیدانم که این را فهمیدی یا نه . . . امروز ده سال و چهار ماهی است که رفته ای . . . خواب میبینمت . . . دلم میخواهد جاهایمان را عوض کنیم . . . این جا را دوست ندارم ، هیچ چیز این دور و برم خوشایند طبع من نیست ، عین خودت کله شق و یک دنده ام . . . حالا نه باغی مانده ، نه باغ کرج ، حالا همه ی آن کاج ها را گذاشتیم و آمدیم به زعفرانیه ی شلوغ ، حالا از پاساژگلستان و دوستهای همسایه دور شدیم . از آن پارکی که من را با خودت میبردی . . .آه ای بابابزرگ من . . . دوست داشتم روزی که عروسی میکردم تو بودی . . . میدیدم وقتی به من نگاه میکنی   توی تیله ی چشم هایت چه رنگی میشود . . . بارها رفتم شهرک ، خانه ی خوشگلمان را کوبیده اند ، یک ارمنی نشسته جایش ، در را باز کرد ، رفتم تو ، استخر و کاج ها و عشقه ها و بوته ها را خراب نکرده بودند . . . لابه لای درخت ها گم شدم و گریه کردم ، پشت هر درخت صدای خاطره ای بود ، شلنگ باز بود ، دود سیگار تو بود . . . بعدها من بودم و کسی که دوستش داشتم . . . آه! تو اولین مردی بودی که فهمیدی من عاشق پسر همسایه شدم ... تو صدای آن سوت ها را میشناختی !  :)  بابابزرگ من . . . سالها گذشت و تو ندیدی که نوه ی ارشد تو ده کیلو وزن کم کرد و مثل نهالی شد لاغر، بخت بد مثل ماری دور حلقه اش  در حال خفه کردن . . . بهتر که ندیدی  . . .  آسمان عاطفه ندارد ، ای ستاره ها که مال من نیستید کنار بروید ، ای ماه دور شو دوستت ندارم و تو ای مریخ و زحل کنار بروید . . . من در پی حقیقتی هستم که شما نیستید . . . بابابزرگ ، این روزها فکر میکنم چقدر گاهی مثل تو زود به همه اعتماد میکنم ، تو اگر چنین بودی چطور تاجر موفقی شدی !؟ به دفعات اشتباه میکنم ، به دفعات زمین میخورم و از اشتباه هایم درس نمیگیرم . . . آه هیچ چیز مثل رد شدن شرم آور و تحقیر کننده نیست ، بابا بزرگ    من   رد شده م     ...   من نحقیر شده ام . . . دلم تخت خواب گرم نمیخواهد ، دلم بغل تو را و همان داستان نصفه کاره ی پسرهای پادشاه را میخواهد . . . دلم تابستان های کرج زیر پشه بند با تو بودن را میخواهد . . . من به اندازه ی همان دختر 5ساله ی ترسو ی توی بمباران وحشت دارم . . . . من هنوز دوچرخه ی قرمزی را که برایم خریدی را دوست دارم هنوز آن شگفتیی که از هدیه دادنش به من دادی را در خودم یادم هست ...هست ...  هنوز  دوست دارم برایت پیانو بزنم و تو نفهمی که باخ یعنی چی اما گوش بدهی بابابزرگ ، من هنوز روزهایی که افول من بود در شادکامی را یادم هست که در اتاقم را میبستم ، تو به خانه مان می امدی ، من افسرده بودم ، درم همیشه بسته بود ، توی آن سوئیت مسخره ، تو هر روز میامدی تا من را از اتاق    پی بهانه ای بکشی بیرون . . . هر ساعت 5 منتظرت بودم . . . تو این همه بودی . با سکوت ، یک بار صدایت را ضبط کردم ، به من میگفتی که به مامان بزرگ بگویم بستنی نونی های  زعفرانی  را بیاورد برای دسر! و نمیدانستی من دارم صدایت را ضبط میگنم . . . داشتی از گورباچف میگفتی... حالا آن ضبط خراب شده . . . نوارها را با خودم نگه داشته م . .. صدای تو را و ... صدای تو . . . که هیچ وقت بلند نشد ... هیچ وقت . . . همه چیز از چشمهای تو که غرولندانه نگاه میکرد بر میامد دهانت را کثیف نمیکردی که حرف بد بزنی .... تو رئیس بودی... عاشق چهارشنبه سوری ها بودم که تو از باغ بوته میاوردی . . . بابابزرگم تو خوب بودی . . . اما من مثل آدم های صاعقه زده . . . به نسیان سپرده شده م . . . آنقدر که من به یاد تو ام تو به یاد من هستی ؟ کاش به خوابم میامدی تا به تو میگفتم که - ب ا ر ش - برعکسش کن - میخورم و اندیشه ی هرزه گردم را به هر سویی که باد میوزد ول میدهم و با هر کسی ایاغ میشوم از بس که خرم ، هیاهوی بسیارم برای هیچ ، کس های زندگی ام ناکس ترین ها درامدند و من تنها . . . امشب ها . . . شب ها در خانه ای که تو هیچ وقت ندیدی اما از آن  توست نشسته ام و مویه میکنم که چرا هیچ وقت بزرگ نشده ام ، انگار که همان دختر بچه ی توی تختم که میخواهم داستان سومین پسر پادشاه را بشنوم ، شاید این طلسم سومین پسر پادشاه است که من را به همان اندازه کودک نگه داشته تا این همه ، همه را ، دنیا را ، باور کنم ، همان را که میبینم بقاپم و توی دلم حک کنم ، تف به این همه بلاهت من . . . کاش مردهای زندگی من این همه ضعیف نبودند . . . امروز پشت من پر از تاول شده ، نئشه با قرص ها یم ، بعد از بازجویی  توی تخت دچار سرگیجه شدم . . . صدایت کردم . . . کاش میامدی و من را میبردی . . . خوابم برد ... انقدر قرص خورده بودم که نفهمیدم کی پتو برقی داغ شد و چسبید به پوست تنم .حالا همه ی پشتم تاول ها ترکیده ...انگار که با قاشق پشتم را نقر کرده اند . . . سرم گز گز میکند ، سر میشود ، دهانم ... سرم گیج میرود . . . بی حس میشوم . . . خواب میروم . . . بغض توی گلویم سنگ میشود . . .  احساس توهین دیدگی میکنم ، انگار که هیچ نیستم . تو اگر بودی امروز به من چه میگفتی . هیچ ... هه ..... خوب میدانم دستم را میگرفتی و من را شمال میبردی یا سرعین . . . میرفتیم دم دریا . . . تو با من بیشتر از همه حرف میزدی ...کاش بودی ...کاش صدایت را بیشتر ضبط میکردم . . . آخ که من عاشق آن  بنز قدیمی ات بودم که وقتی میامدی ترمزش جیغ میکشید و دوست داشتم توی آن ماشین با لباس عروس بنشینم و تو مرا ببینی . . . بابابزرگم . . . ده سال شده که ناجوانمردانه رفته ای . من دلم برای تو قدر یک الکترون توی اتم شده . . . دلم برای موهای پر پشت سیاه و سفیدت تنگ شده . . . یاد آخرین روزی که دیدمت . . . آخرین ناهاری که به تو دادم و سیگاری که میخواستم یواشکی به تو بدهم و نشد . . . کاش به جای تو من میمردم . . . باز تو به یک دردی میخوردی بابابزرگ . . .  گلها و کاج ها منتظرت بودند .اما من زنده ماندم و هر روز چند بار، هر بار با یک بهانه مردم . . . 


 
comment نظرات ()