جزیره در کهکشان

 
Requiem Mass in D Minor
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

 

 

 

آمبیانس :((  این جا   ))

در شهر من هر روز کارناوالی برپاست . صبح ها با روی گشاده برپا ، بر میخیزیم و به عادت همیشگی ، برای جشن و پایکوبی ، خوشی و شادمانی ، خود را آراسته به میان جمع میرویم و میخندیم و میچرخیم و میرقصیم . در شهر من هر روز همه با لباس های تر و تمیز با ماسک هایی از برای این نمایش ، به هم خوش آمد میگویند ، روی قایقی های روزدخانه ی بزخونی ، همه آواز سر داده ، با خنده و قهقهه دیگران را به این سوی و آی سوی رودخانه میبرند ، هیچ چیز زشتی توی شهر نیست . حتی سیگارها دود ندارند ، در شهر من هیچ دکتری نیست ، همه نفهم و بیسوادند و هیچ داروخانه ای هم نیست ، همه سالمند وعمر نوح دارند . توی خانه ی هر کسی چوب جادوگری وجود دارد و در دل مردمان این شهر جز پاکی چیزی نیست . صبح که از خواب بیدار میشوی به این ها فکر میکنی ، نقابت را میزنی و میان ازدحام و انبوه این خوشی میروی . میس شانزه لیزه ، با همه ی بد بینیی که از جهان خواب به سراغش میامد و در دنیای واقعی خبری از آن نبود ، صبح که بیدارمیشد خلقش میگرفت و دلش هیچ جور باز نمیشد اما سروصورتش را میشست و فکر میکرد که چه همه چیزهای خوب منتظر او هستند . نقابش را زد .  کلاه پر دار سیاهش را سرش گذاشت و ماسک سفیدش را به چهره گذاشت ، دامن ژپون دارش را پوشید که مخمل آبی رویش بود و کت رویش هم آبی، دستکش ها آبی و خلاصه  زیپ چکمه های مشکی جیرش را تا بالای زانو کشید و کیفش را برداشت  و رفت بیرون . پله های گرد ساختمانش مثل پله برقی او را فر دادند تا پایین در ، هوا بارانی بود و ابرها به قدری پایین آمده بودند که میتوانستی با دست بگیری و تکه ای از ان را در کیفت بگذاری یا برای عشقت ببری . باران شر شر میریخت . میس چتر مشکی اش را باز کرد و بی هیچ هدفی رفت به کیوسک روزنامه فروشی که در آن هویج گذاشته بودند و آبمیوه گیری . میس به مرد روزنامه فروش گفت : صبحونه نخوردم ، یه لیوان آب هویج لطفا ."

مرد روزنامه فروش هویج ها را توی دستگاه ریخت و با ماسک دلقکش به میس نگاه کرد بعد گفت :" نیست فکری یه غیر یار مرا / عشق شد در جهان فیار(= شغل، پیشه ) مرا "

میس شانزه لیزه به دستهای مرد  نگاه کرد که ناخن نداشت . لیوان آب هویج جلو رویش بود . میس لیوان را گرفت و سر کشید . گفت :" کار و بارت چطوره ؟" مرد روزنامه فروش گفت :"سکه ." ..... میس ، سکه ای روی میز انداخت و قه قه کنان رفت . سکه تا آخر شب روی میز دور خودش میچرخید . وسط خیابان کالسکه ای توی گودالی گیر  کرده بود که چیز جدیدی  نبود . از شیشه ی کالسکه عشقبازی دو نفر پیدا بود . دست سومی پرده را کشید که مخمل سفید بود . چتر میس ، او را بلند کرد و بردتش به بالای پلی که میخواست . میس دو نیم شده بود . ابرها کمرگاهش را گرفته بودند . روی ابرها پرنده ها تخم گذاشته بودند و کلاغ ها توی قفس بودند . کلاغ ها خبرچین بودند و گه گاه الماس میدزدیدند . بالای ابرها ی سیاه ، گرده ی دخترانی دیده میشد که از ان ها خون های رنگین کمانی میچکید ، زیر خون ها شیشه هایی بود استوانه ... شلنگهایی به آنها وصل بود که سرش به بشکه های عجیبی شبیه نفت یا پیت حلبی یا در پیتی ختم میشد . بالای ابرها مردی با بی حیایی تمام اسکی میکرد . میس که تحملش تمام شده بود و زورش به چتر نمیرسید  ، چتر را رها کرد و افتاد زیر دنیای ابرهای سیاه ... نزدیک غاری بود . توی غار کارناوالی بر پا بود .آتیشی با شعله های  بنفش جلوی غار با باد میرقصید . میس داخل شد . شب شده بود . سقف غار پر از ستاره بود . به دیوار های سیاه غار آینه های مثلثی و مربعی وصل شده بود . مردی داشت گیتار میزد . دختری در سوی دیگر پیانو میزد . جلوتر غار چند شاخه میشد . میس از نگهبان ها ی ان سوراخ های مخوف پرسید توی کدوم اینها به آدم خوش میگذره ؟ نگهبان ها شروع کردند به انجام پانتومیم . میس چیزی نفهمید . زیر پرهای کلاهش موهای حنایی رنگش خیس شده بود از عرق ...نفسش بالا نمی امد .... توی غار همه دور هم با هم میرقصیدند و میس کلاهش را سفت کرد  و به جمع انها پیوست . مردی که میس را میستود ، ان شب کلی از وجنات میس توی غار گفت . صدای مرد دوباره و سه باره به میان جمع باز میگشت . مرد ان شب با یک زیر دریایی به شکل صدف میس را تا خانه اش که کف دریا بود برد . دیوارهایی از مرجان . کف زمین شیشه ای . پنجره ها شفاف و سقف آکواریومی از ماهی.... تخت خواب پر از پر غو ...دیوارها پر از پولک و فلس ماهی .میس دلش میخواست به مستراح برود . توی مستراح آب هویج به همان شکل که خورده بود با بویی با رایحه ی عطرهای فرانسوی بیرون آمد ... میس دامنش را مرتب کرد و به تاریکی اتاق عجیب رفت . مرد همچنان با ماسک ایستاده بود . میس حس کرد چقدر این چشم ها را میشناسد . دوستش دارد . تنش داغ شد . کششی به سوی مرد داشت . مرد خیال میس را هم میخواند . دست میس را در دستانش که ناخنهای بلندی داشت گرفت . میس روی تخت نشست . مرد گفت :" شما دوست داشتنی هستید . "میس دستش را برد طرف صورت مرد . نقابش را برداشت . مرد شوهر سابقش بود . میس بلند  شد . راه فرار را بلد   نبود . مرد میخندید . میس به در و دیوار های مرجانی میکوفت . درخانه کف زمین بود . میس در را باز کرد و به سیاهیی که نمیشناخت رفت . عین خواب به خواب شدن . وقتی به خودش امد دید که پشت میز اتاقش مشغول نوشتن رمانش هست . دید باران میبارد و ساعت ها همان طور مانده . گیلاسش را سرکشید . دلش برای یک نفر تنگ شده بود . جلوی آینه ی پاراوان رفت . تیغ را دست گرفت و روی دستش نقش و نگار حک کرد . سیگارش را روشن کرد . فکر کرد چقد ر   فیلم ندیده ...چقدر کتاب نخوانده .... چقدر زمان کم بود برای همه ی این ها ... قرص را توی دهانش انداخت ... آب را سرکشید . معده اش سر و صدا میکرد . میس بی حوصله و کسل با همان روب دوشامبر مخملش ...با پای برهنه به خیابان رفت . موهایش را به دست باد سپرد و گرده های خمیده اش را به دست تقدیر.هیچ کس توی خیابان نبود . پوسترهای تئاتری که میشناخت را پاره کرده بودند . بازیگری را آزاد کرده بودند . دیگری را ممنوع الکار کرده بودند . به میس هیچ ربطی نداشت . سکوت کرد . به هیچ آدمی ربطی نداشت . به هیچ نژادی . به هیچ ریشه ای . سیب زمینی بود . مادرش زمین و پدرش آسمان . میس تنها بود . توی فضا موسیقی موتسارت در حجم خیش باران اسپیرال میزد و دور خودش چنبره  ... میس رفت توی رودخانه ی همان نزدیکی و خودش را توی ان انداخت . 

Requiem Mass in D Minor

*استاد تقوایی عزیز ، میدانیم که در این شب های بارانی دیگر تنها نیستید . 

* خانم مهتاب نصیرپور امیدواریم ممنوع الکار شدنتان خبری کذب باشد .

* جامعه ی تئاتری ، جزیره هر هفته یک پیام تسلیت برای همه میفرستد این مرگ و میر ها تاوان کدامین گناه است که بیخ گلوی نمایشی ها را چسبیده . 

 × کامنت دونیم رو میبندم چون داستان های این جا لیاقت کامنت های صد تا یه غاز رو نداره *


 
comment نظرات ()