جزیره در کهکشان

 
اتاق زیر شیروانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

.....میس شانزه لیزه دید در سرای قبلی با اندوه و تنهایی که از سر و کول دیوار شر شر میبارید کنار نمی آید پس اسبابش را جمع کرد و برگشت به همان محله ی قبلی...دوباره شروع کرد به  باز کردن چمدان و چیدمان و ...هوا به قدری گرفته بود که اگر سرش را از پنجره ی اتاق زیر شیروانی اش بیرون میآورد و یک دوربین هم به دست میگرفت نمیتوانست برج ایفل را ببیند...همه جا را خاک میگرفت و همه اخیرا سرفه میکردند....دکتر ارنست میگفت آنفولانزای مگسی آمده و کافی است مگس روی بدن آدمی بنشیند و وی را دچار مرگ عجیبی کناد.مرگی که طی دو روز گریبان آدمی را میگیرد ...ظاهرا ابتدا عطسه میکنی -بلا به دور- بعد هم یک خط در میان ...میان جملاتت  وز وز میکنی و سپس زشت میشوی شبیه یک مگس و کوچک میشوی از گرمای تب و در حین کوچک شدن بال در میاوری و همان جاست که آزاد میشوی و در فضا وز وز کنان ویروس مگسین را تکثیر میکنی و همه با پشه کش و ...دنبالت میگردند تا جانت را به جان آفرین تسلیم کنند.

میس شانزه لیزه پنجره را بست تا هوا و مگس وارد نشود...با سفید کننده و جرم گیر به جان وان افتاد و حسابی سابیدش...کف چوبی خاک گرفته را مثل اوشین در سالهای دور از خانه تمیز کرد و توی  یخچال  محقرش را  هم  با دو سیب سرخ حوا و شیر و چند تکه نان و پنیر و سبزی گردو  و بارش (برعکس کنید) قرمز پر کرد .بعد فکر کرد چقدر زندگی پوچ است و در دنیا تو گویی هیچ آگاهیی وجود ندارد.به همسایگانش که نبودند فکر میکرد و دلش میخواست شب که میخوابید  خواب برف و اسکی و سرما میدید...خاب هوای تازه ای که هنوز وارد ریه ی هیچ بنی بشری نشده است...دلش برای شال گردن بلند سیاهش تنگ بود و دستکش های مخملینش و شب های خیس سنگفرش خیابان.دلش تنگ بود.آهی سر داد و گرامافونش را - که یادش به خیر- روشن کرد و رفت توی و.ان  و نشست توی آب ولرم کف آلودش و همین طور به صدایی که چکه میکرد گوش سپارد...انگار هیچ کس در شهر نبود .همه رفته بودند. (چیزی شبیه ابتدای آسمان وانیلی)....

*توضیحات لازمه همان طور که از علاقه ی قلبی بیش از اندازه ام به سیامک صفری گفته ام (به عنوان یک آرتیست تمام و کمال)و مصاحبه ی اخیرش را در بلاگ دیگر که در پست اول پیوست کردم لینک داده ام ...نقل قولی ازش میکنم..او در این  مصاحبه جمله ای گفته که بد نیست من هم ذکرش کنم...آتیش این نیست که فقط بسوزونه و ترس داشته باشه...آتیش گرم هم میکنه....غذا هم میپزه...روشن هم میکنه

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1912100

انتها را با عکسی از درخشش در  شکار روباه تکرار نشدنی میگذارم.بارها گفته ام ندیدن شکار روباه برای هر ایرانی  مثل ندیدن برج ایفل برای هر فرانسوی لازم بود و واجب....کاش کسانی که ندیده اند وقتی به امید خدا سی-دی اش وارد بازار شد بخرند و ببیند.گرچه صحنه کجا و صفحه ی تلوزیون کجا.


 
comment نظرات ()