جزیره در کهکشان

 
ضیافت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
 

کارت دعوتی که زیر در افتاده بود ، از طرف سفیر کشور سیاهچاله ،واقع در یکی از کهکشان های دیگر جهان بود ، میس به یک برنامه ی نمایشی دعوت شده بود . بنا بود در این برنامه فیل هوا کنند و چارلی چاپلین حاضر شود و یک بار دیگر حرکات پاتیناژ خود در فیلم بیسارش را به اجرا در اورده و با اجرای پانتومیم همه را یاد فیلم سیرک بیاندازد !بنابراین ، میس با وجود اینکه ته دلش بد راه داده بود ، تصمیم گرفت برای دیدن این برنامه ی خاص آماده شود . . . پس پابرهنه ، راه افتاد هی از راست به چپ هی از چپ به راست و شروع کرد به فکر کردن . نمیدانست آب و هوای سیاهچاله ی کهکشان دیگر چطور است ، دلشوره داشت ، صدای باد که به شیشه میخورد و میمرد دائم توی دلش را خالی میکرد . باد همیشه از دور ، مثل مغناطیسمی عجیب صفیر زنان ، خودش را میزد ، خودکشی میکرد ، به شیشه ی نازک میس میخورد تا به او بگوید اتفاق بدی در راه است ، اما میس همیشه باد را دست کم میگرفت ! باد ها را درست نمیشناخت ، مثلا بادی که از شمال شرقی صفیر میکشید و بادی که از جنوب می امد را با باد سرخ اشتباه میگرفت ، برای همین به راه رفتنش ادامه داد . شیشه همین طور میتپید . از زیر در باد می آمد و پرده ها را تکان میداد . میس کارت دعوت را دوباره خواند ، نه ... برنامه های دیگری هم جز حضور چارلی چاپلین بود ، بنا بود خانم اوریانافالاچی بیاید و از آینده حرف بزند ، اسم او را گذاشته بودند (زن پیشگو ) ، ضمنا بنا بود ، پرده ای به بلندای کاخ سفیر سیاهچاله بیاندازند و رویش فیلم نشان بدهند . میس روی صندلی لهستانی اش نشست و با خودش گفت :" فیلم ، فیلم ، فیلم "، فکر کرد چقدر این کلمه برایش آشناست ، حتما یک جایی اسمش را شنیده . لباس قرمز مخملش را پوشید و صورتش را با پن کک ! سفید کرد و کلاه سیاهی، چیزی شبیه همانی که مرتاض هندی بر سر میگذارد بر سرش گذاشت یا بهتر بگم دور سرش پیچید و زد بیرون . مارپیچ پله ها تاریک بود ، مثل همیشه ، پله ها که خانه ی موریانه ها بودند و قبرستان موش ها سست و پوک بودند ، با انگشتان پا مثل بالرین ها سعی کرد به آآآآآآهستگی ی ی پایین بیاید . توی کوچه باد میوزید و در گوش میس میزد ، سنگفرش های خیابان نم بودند . کی باران آمده بود ؟ میس باید میرفت سراغ کالسکه چی معروف و امینی که میشناخت . او همیشه ، آخر شب ها توی کافه ای در یک کوچه ی بن بست نوشیدنی هایی مینوشید که قرمز بودند و بهش میگفتند (بارش) (برعکسش کن )، و پیپ میکشید . صورتش پر از خال بود و دست انداز ، قبلا آبله رو بوده و هیچ زنی دوستش نداشت . هیچ زنی صورتش را نمیخواست ببوسد ، مردکالسکه چی ، مرد عجیبی بود ، تمام ستاره ها و سیاره ها را میشناخت ، همه ی سیاهچاله ها و انفجارهای جهان را میدید ، شهاب ها و سنگها و توده های گاز دور هم را میشناخت ، مرد کالسکه چی ، قدبلندی داشت و صدایش بم بود ، صدای عجیبی که میتوانست خش دار شود و گه گاه انگار از ته چاهی بیرون می آمد ، مرد کالسکه چی ، شغلش کالسکه چی نبود اما همه او را مرد کالسکه چی میشناختند چون مردم به آن چیزی که میدیدند ایمان داشتند . . . موهای مرد جوگندمی بود و شانه های پهنی داشت ، چشمان طوسی رنگش را کمتر کسی دیده بود ، همیشه ابروهای بلندش تا پایین چشمها می آمد (مثل پدر بزرگ نل ) ، پاهای بلندی داشت و بارانی سورمه ای رنگش همیشه نو به نظر میرسید . توی بارانی اش همیشه یک دست کارت داشت که با آن بازی میکرد ، گاهی گل در میاورد و آدمک میساخت و توی هوا ول میکرد . کالسکه چی ، شبهای زیادی را با ستاره ها گذرانده بود و راه ها را خوب میشناخت . او شغلش چیز دیگری بود . این مرد ، کم غذا بود و اشتها نداشت ، قلبش توی کهکشان دیگری طلسم شده بود . پوست صورتش او را منزوی کرده بود ، برای کمتر دیده شدنش همیشه کلاه روی سرش میگذاشت ، گه گاه که مجبور میشد ،شبی را با زن بدکاره ای میگذراند ، هیچ کدام از زن های بد کاره چهره ی او را ندیده بودند و نمیشناختندش ، هیچ وقت کسی صورت زمخت مرد را دست نزده بود . کالسکه اش دو اسب عجیب داشت که میگفت از سواحل جایی در کهکشان عجیبی پیدایشان کرده ، آنها را رام و اهلی کرده بود و به کالسکه اش که اتاقک تویش مخمل آبی بود وصلشان کرده بود . توی اتاقک بالشتک هایی هم بود که نرم و گرم بودند ، کف کالسکه شیشه بود .همین طور سقف کالسکه ، سوار شدن ان دل و جرات میخواست ، میس این مرد را میشناخت . میدانست که او در کافه ی بد نامی که در آن کوچه قرار  دارد خیمه میزند روی میز و تنهاییش را با چوب میز تقسیم میکند . رفت سمت کافه ، از پشت شیشه دیدش که دارد با دستکش هاش بازی میکند ، به شیشه زد . مرد کالسکه چی ، میس را دید ، لیوان روی میز را سر کشید ، لبخند زد ، چشمانش که دیده نمیشد اما لب هایش میخندید ، سکه ای روی میز گذاشت و بیرون آمد . میس که در برابر او مثل بچه ی شش ساله ای در مقابل یک آدم درشت هیکل است ایستاد و گفت : باید منو ببری به اینجا " و کارت را نشان مرد داد . مرد کالسکه چی با صدایی که انگار مال خودش نبود گفت :" خرج داره ." میس گفت :" همیشه همینو میگی ". میس بی آنکه حرفی بزند رفت و جای کالسکه چی ، همان جلو ، نشست . گفت :" میخوام این جا بشینم بذار همه ببیننمون. . . " مرد کالسکه چی باز خندید ، سوار شد . شلاقش را بلند کرد و در یک چشم به هم زدن توی آسمان بودند ، آن وسط سورتمه ی پاپا نوئل را هم میدید ی که دارد میرود جایی . میس سرش را گذاشت روی شانه ی مرد کالسکه چی و گفت :" تو ام با هام بیا " مرد کالسکه چی گفت :" من همه چی رو دیدم . من توی زمان حرکت میکنم ... توی بعد ها " در فضا سمفونی های مختلف شنیده میشد . قطعاتی که هنوز ساخته نشده بودند اما صدایشان می امد . رسیدند در خانه ی سفیر سیاهچاله . کوچه ی تنگ و ترش درازی بود که سرازیری بدی داشت . مهمان ها یکی یکی وارد میشدند ، چراغ های توی کوچه در واقع چراغ گازی هایی بود که توی شیشه های مشبک رنگی حبس شده بودند و گاهی سکته هم میکردند. دو تا کلاغ با هم از جلوی میس و مرد کالسکه چی پرواز کردند . میس پرسید :" چرا دلم شور میزنه ؟ " مرد کالسکه چی گفت :" برای اینکه توی پست قبلی جزیره در کهکشان به خودت گفتی پرورشگاهی." میس بغضش ترکید . زیر نور یکی از همان چراغ ها ابروهای مرد را زد بالا ، چاله چوله های صورت مرد دیده تر میشد ، چاله های عمیق ، خال های بزرگ و ریزی که از کنار گوشش تا دم ابروها ریز و درشت در امده بودند . میس با دستان کوچکش صورت زمخت مرد را لمس کرد و به چشمان بی فروغ طوسی رنگ مرد نگاه کرد از سر جا یش بلند شد و چشمان مرد را بوسید . بعد گفت :" با من بیا تو یا منتظرم بمون . " کالسکه چی گفت :" منتظرت میمونم . میس دم دروازه ی خانه ی سفیر سیاهچاله بود . نگهبان در را باز کرد . نمایش اجرا شد . پذیرایی مختصری انجام گرفت و میس بیرون امد . دید سر اسب های مرد کالسکه چی را بریده اند و روی  نیزه ای گذاشته اند و مرد کالسکه چی را توی کالسکه بی هوش کرده اند . میس شانزه لیزه در کالسکه را باز کرد . سر مردکالسکه چی محکم برگشت به طرف میس ." چی شده ؟"


 


 
comment نظرات ()