جزیره در کهکشان

 
زنده به گور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

چه شکلی میشه حق دنیا رو کف دستش گذاشت ؟ نمیتونم داستان بنویسم . عصبیم . نمیتونم بگم به یه ورم . نمیتونم تمرکز داشته باشم . هنوز صدای علامتی که هم اکنون میشنوید .... توی گوشمه ، هنوز چسب های ضربدری روی شیشه ها ، پناهگاه ها یادمه ، هنوز یادمه گیشا رو زدن . . . یادمه برق توانیر رو زدن ، یادمه . . . نمیتونم توی فیس بوک برم ، یه تسلیت باید میفرستادم . . . هیچ ای- میلی ندارم ، هیچ سرعتی ندارم ، هیچ حق مسلمی ندارم و میخوام حق دنیا رو کف دستش بذارم . چطور میشه اینقدر راحت ببوگلابی بود و به رگ غیرت کسی برنخورد . حالم بد شد از بس توی لینک های اخبار خارجی بی احترامی رو نسبت به وطنم شنیدم . . . که از ماست که بر ماست . . . بالاخره آدم یه جا از جا در میره . . . میخوام کارد رو بذارم بیخ گلوی استوا و بیخ تا بیخ سر زمین رو ببرم پرتش کنم دل جهنم . حق مسلم من اینه که هوای پاک داشته باشم . حق مسلم من اینه که شاد باشم . حق مسلم من اینه که شادیم رو پنهان نکنم ، حق مسلم من اینه که آزاد باشم ، حق مسلم من اینه که بتونم بنویسم ، بتونم پولدار شم ، بتونم دست دو نفر رو بگیرم ، حق مسلم من اینه که بتونم واحد پولم رو بذارم کنار واحد پول های جهانی و زرد نکنم . . . آره . . . داد میزنم . . . یه روز گذر پوست به دباغخونه میفته ، دلم میخواد سلاخی کنم . . . خون بریزم . . . وحشی شدم . . . میتونم خودم رو بزنم . . . خودمو بکشم . . . نمیتونم پشت سر هم بشنوم اخبار بد رو . . . توهین به حرفه ام رو ، به اهالی سینما و تئاتر و ادبیات رو ف نمیتونم راحت بخوابم ف نمیتونم راحت برم سر تمرین تئاتر وقتی تا صبح دوستم راجع به کتاب سانسور شده اش و غیر مجازش داره برام گریه میکنه ، نمیتونم این همه دووم بیارم . . . چرا این قدر زودگذره شادی های من ، شادی های ما شادی های دهه 60 ، حالم از اینکه آبرومون توی دنیا رفته به هم میخوره ، از اینکه هیچ حرفی برای گفتن نداریم ، حتی بهرام بیضایی هامون هم کوچولوان مقابل متوسط های اونا . . . دیگه حالم به هم میخوره ، انگار که هیچ چیز برای من نمونده ، نگرانی. فقط نگرانی مونده ، دلواپسی های مداوم کش دار . . . خراش های روی روح  . . . زخم های درد بی درمان ، هی توی گوشی ، نایاب شدن کتاب های گنج . . . تف به این همه بدسلیقگی، جایی که خانه ی پروین اعتصامی ویران شود و خانه ی پدری صادق هدایت پاویون پزشکی بیمارستان امیر اعلم ! باید هم تف کرد . . . جایی که زمانی برای خودش بنا بود موزه شود و محل جذب توریست ! هاه. . . وقتی مدرسه ی رازی ثبت نام شدم ، پدرم گفت این مدرسه بهترین بود قبل تر ها . . . وقتی که به مدرسه میرفتم هنوز تیغه ی پسر ها و دختر ها رو درست نکشیده بودند و سرویس شهرک غربی ها دختر و پسر قاطی بود و کیف میکردیم . بعدها فقط فهمیدم این مدرسه زبان فرانسه درس میداده ، مدارس مهم دیگری بوده اند که از اول زبان دوم و سوم توی ک ون   مغز بچه ها میکردند و امروز رنگ انشا هنوز کلیشه ها باقی است و بدتر شده . . . امروز هنوز یک ساز توی تلویزیون ما نشان داده نمیشود . من خسته شدم . ای اجل بیکار ننشین و ظلم را ور چین و ای خدا همه یانها که حق زندگی را گرفته اند زما چونان مرغی در سیخ بکشان و در جهنم جزغاله شان کن . . . جلوی لپ تاپ خوابم میبرد . . . باران میبارد . اس ام اس ها نمیرسد . . . تلفن ها برق ها قطع میشود . تف ! هیچ چیز ندارم که به ان افتخار کنم . ای وطن من زود تر زیر خاک برو تا آبروی باقی مانده له شود و در خاطره بدترش نشود ثبت که من سخت سخت سخت دلم برای بچه ام میسوزد . آه من دوست ندارم این جا را . . . من دیگر نه . . . دیگر نه . . . کارد به استخوان رسید . انگیزه های کوچک زندگی برای من از بین رفت . . . این خاک ، این قلب من از نفس افتاد از بس که زیر بار انواع توطئه  له شد . مرگ بر مرزهای دیگرف بر همه یجهانخوار ها و آدمخوارهای دیگر که تف به 30 یا ستشان که فشار را بر مردمی میاورند که آه ندارند با ناله سوداشان کنند . . . نشخوار فضولات . . . در این بین از عشق حرف زدن تف سر بالاست . . . ای آفتاب بی رمق بر من متاب که دیگر روی دیدنت را ندارم که به نیز بدبین شدم . . . ای طفل من دهان از 30 نه ی من برگیر و بمیر من تو را زنده به گور خواهم کرد ای کودک من . . . ای دختر من . . . من تو را زنده به گور خواهم کرد . . . با دست های خودم با ناخن های بلندم که مثل قاشق خاک را شخم میزنند و مثل شن کش میمانند تو را چال خواهم کرد برم و دخترم بمیر که روی آفتاب را نبینی که این خورشید رحم و مروتی ندارد ف در این جا خبری از صلح و صفا و عشق و خواجه حافظ نیست برو به درک تا بهتر نفس بکشی تا نکشی رنج که اسطوره شوی . من بر بالای قبر تو خواهم رقصید . . . من بر بالای قبر کودکم . . .کودک من . . . دهان از 30 نه ی من بردار و بر و بمیر من تو را خواهم کشت . . . تا زیر این سیاهی زندگی که مثل قیر است و خوش نیست ، که حق مسلم تو زنده+گی نیست نباشی . جایی نباشی که از حق های مسلمت دور باشی . . . از نفس کشیدنت . . . اه ای فرزند من آرام بخواب . . . جای تو زیر خاک است . من تو را فیلتر میکنم و خودم را نیز با تو . با هم . . . عصاره ی این آسمان چند ابر و است و شادی اش نه صفای سعدی و بوستان و گلستان را دارد و نه سینمایش بی تای هژیر داریوش را و نه صحنه اش رهبر ارکستری دارد باسواد و نه این جا نه ...کسی سمفونی ها را نمیشناسد کسی نه ....نه کسی صداهای موسیقی را نمیشناسند کسی از شاهنامه خبر ندارد . . . در این جا آواز و اپرا گه و نجس است . بیا تا با هم برویم در نقطه ی صفر و من تو را دفن کنم زیر خاک ها و خودم را بکشم . تا جسدم . . . آه ای جسد من . . . 


 
comment نظرات ()