جزیره در کهکشان

 
توسکا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

میس شانزه لیزه ، در آستانه ی فصلی سرد ، در چهارچوب در ایستاده بود ، شاید ساعت ها ، ایستاده بود ، میس شانزه لیزه ، دست دست میکرد و این پا آن پا ، منتظر بود ، آسمان تیره بود ، ابرها در هم فشرده ، آمیخته به هم ، در کنار هم ، در یک هم آغوشی سست ، ابر بار دارد . بار آن باران .  ابر بارانش گرفته و میس همچنان در آستانه ی فصلی سرد، در انتظار دختری که ، توسکا نام داشت . دختری که ریشه هایش را در دست گرفته بودتا بیاید کنار میس شانزه لیزه ، بر گردنش همیشه یک دوربین عکاسی بود و دوشش پر از فیلتر و لنز و سه پایه و ... برگ های روی سرش نارنجی بودند و نرم ، با پرز ، پرز هایی زبر . میس ایستاده بود ، مردم از کنارش رد میشدند ، صداها، سر و صداها ، زیاد بود ، دایره زنگی ، لبوییه ! ، ....خریداریم ، بادکنک ، روزنامه ، روزنامه آخرین خبر ، خبرهای تازه ! ، ...برای تولدش ،....دیر اومدی تولدم ...، واکسی ، ...خانم واکس؟ ، ...فال میخری ؟، تو رو خدا ، دا ، دا ، مامانم کو من گم شدم ، چیلیک چیلیک ، باران میبارید ، روی زمین ، گودال ها ، پرشان میکرد ، کلاغ ها روی زمین ، تکان از تکان نمیخوردند ، جنازه هایی که یخ زده بودند ، مجسمه شده بودند ، میگفتند ، هوا پر از سرب است و پرندگان را در جا سوزانده ، کلاغ ها رو به روی نگاه میس روی زمین ، نشسته بودند ، شاید زیر آن جا ، مرده ای بوده ، بالا سرش میخواستند ، جشنی ، سروری...بر پا کنند .  همه می آمدند و میرفتند و توسکا نیامد . . . موهای سر میس بلند میشد ، میرسید به کف پایش ، مژگانش سفید میشد ، مردم سر و صدا میکردند . میس با خودش گفت :" همه جا خیسه ." خیس . خیس بودن را دوست داشت ، یاد جای امنی . نمیدانست کجا ، زهدان مادر ؟ کجاست مادر ؟ . . . توسکا از دور آمد . میس شانزه لیزه شالی داشت . باد شال را از گردنش گرفت و روی زمین کشاند ، مفتش بود باد ، باد زوزه میکشید . همه جا سفید بود و سیاه ، مه بود همه جا .مه غلیظ میشد . اکسیژن کم. تر میشد همه جا ، اکسیژن کم تر میشد همه جا ، توی دهانت مه میرفت . :" چگونه این مه باران را خشک کنم ، بیاندازمش  روی بند ، آفتاب بخورد بهشان ." ریشه های توسکا از گرده هایش رها شدند و او روی آب روی آسفالت خراب خیابان راه میرفت و دنبال آدرسی بود که تا به حال ... ، باران که میبارید ، قطره خونی بود انگار از چشم خداوند ، همه ی دعا ها و نیاز ها و رازها بر گنبد نیلگون میخورد و در خود مکرر صدا میکرد ... انگار که هیچ کس صدایی نمیشنید . توسکا و میس رو به روی هم ایستادند . هر دو زن هایی در آستانه ی فصلی سرد ، نگاه ها بر واقعیتی که جامعه گفته بود حقیقت است اما نبود جز سرابی . سر ها زیر آّب ، توسکا و میس کنار آب دریاچه ی جایی شبیه جنگل بولونی، برف همه جا را گرفته بود . توی دریاچه ، گل برگ ها ، برگ ها ، ریشه ها یخ زده بود ، برگ های قرمز عاشق ... افلیا ، زیر این عمق دریاچه سردش بود . میس شانزه لیزه ، با تیغ بزرگی که همیشه به لباسش سنجاق میکرد ، رویه ی سفت دریاچه ی یخ زده را شکافت . دریاچه گفت :" آآآ خ خ خ " دردش آمد آیا ؟ صدای ویالن سلی از دور شنیده میشد . افلیا دیگر دوست نداشت هملت را ببیند . . . توسکا دوربینش را راه انداخت و سه پایه را زمین گذاشت و میس شروع کرد به پوشیدن لباسی که همه اش از فلس ماهی درست شده بود . همه جا یخ زده بود . قندیل ها از برگ درختان آویزان بود . همه جا سبز و نارنجی و زرد و قرمز بود ، پاییزی که یخ زده بود . ماهی هایی که زنده زنده ، عاشقانه ، زیر آّ ب موهای افلیا را میجویدند ، خبر از کرم زنده ای که بوی کباب میداد نداشتند .همگی رفتند گوشه ی دیگر دریاچه که کباب بخورند و پیاز را از توی صدف برداند و قاچ قاچ کنند و کرم.کرم دهان باز کرد . باز کرد دهانش را و ماهی ها را مثل رشته ی گردن بندی بیرون آورد . مرد . مردی که قلابش توی آب بود . توسکا از ماهی های به هم پیوسته عکسی گرفت . میس توی آب بود . . . بدنش سرد بود . حالتی مثل اغما و بیداری و مرگ . توسکا توی سرش خون جوشید . جوشید و گرمش کرد . عکس ها را گرفت و نفهمید که کی، چه زمانی ریشه هایش توی خاک فرو رفته و شده مجسمه ی جنگل بولونی ، مرد ماهی گیر هنگامی که از کنارشان رد میشد ، دوربین و نگاتیو ها را برداشت و با خود برد . همه جا را مه گرفته بود . مه همه چیز را در دستش . در دستش گرفته بود . شهر را همه ی شهر را مه در دستانش گرفته بود . نفس ها را هم .

 


 
comment نظرات ()