جزیره در کهکشان

 
رقص روی قبر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

آمبیانس : *  اینجا  *

دنیا تکش درازه ، بذار هی بتازه ، بگازه . . . دستی رو بالا نکشه ، بذار تیک آف بزنه ، هی سیلی رو تو صورت مردم بزنه ، هه ! بذار شلاقشو بالا ببره . . . عمرا آبروتو بر باد ببره ، دنیا تکش درازه . . .درخت و ساتور میکنه ، چوب و دسته پارو میکنه ، ریشه اش رو داغون میکنه ، دنیا اینه ، دهن خودش رو سرویس میکنه ، مثل مار دمش رو شکار میکنه ، بچرخ ...دستما بگیر و هی چرخ چرخ چرخ ... بیا دردها رو پرتش کنیم دور ، چشمامون رو ببندیم و دو دقیقه با این آهنگه ، بالا بریم و بالاتر ...روی ابرها ... یه تکونی بدیم به دنیا ، بابا زمشتون شد ، پاییزمون که این قدره خراب شد ... لااقل زمستون ، بچکه قندیل از توی ناودون ... بیخیال سکه س 500 تومنی ، نون های دونه ای 200 تومنی ... بیخیال اخبار و جراید ... بزن به چاک لولوخرخره ... هی منو نترسون ... این جا نشستم پشت لپ تاپم ... سلاح منه ، هنر و تئاتر ، مبارزمه ، بذار اون یارو توی برنامه ی هفت هی زر بزنه ، کوره ! چشماتو بگیر ...ببند ... نبین ...قبض گاز و برق و آب رو ... کور شو ... دور شو ... اسفند دور خودت بچرخون ... روی سنگ قبر پاییز طلایی دودش رو بچرخون ... منتظر تولد خورشید باش ... شب یلداست و تو خوش باش ... گور بابای زمونه ... کرده سرطان و مرض و توی هر خونه ...یه چیزایی که شده ورد زبونه ... گیج میره سرم ...گیج ... میره سرم ... دلم میره ...دلم ...لم.. لم میدم . . . گیج سر گیجه دستارمو دستش میدم ... میرم توی جزیره ام ... این جا مردم هایی هستند که حتی دیگه پی بهانه ای برای برکت ها نیستند ... این جا نه هندونه معنی میده نه ...این جا زندونه که معنی میده .... دستهام بسته اس ... خسته اس ... نشسته اس دلم ... لم داده روی قفسه ی سینه م ، حبسه اون تو ، واسه ابد ، مثل قلب پاییز ، که امشب آزاد شد ، این جا روی سنگ قبر پاییز 1390 سفره ای چیده اند ...مردم با هندونه های بی رنگ هی خندیده اند ... حافظ رو از تو قبرش بیرون کشیده اند این جا ...مردم روی سنگ قبر پاییز 1390 شمع گذاشته اند ، خبر ندارند از بچه های کار ، بچه های بیمارستان علی اصغر ، بچه هایی که نگاهشان خشک شده روی دیوار ، این جا همه دور سفره خوشن ، گرچه به خون هم تشنه ان ، اما خوشن ، بی خبر از دل گرسنه ای که دلش یه پرس چلوکباب میخواد ، این جا کسی دور این سفره خبر از خیالات من توی وزارت محترم ارشاد نداره ... دنیایی که حقیقت داره ، اینه ، جای چنگال روی شونه ، لباس های من توی خونه ، درد کرده توی زانو هام لونه ، این جا شب یلداست و همه یاد کیومرث پوراحمدند و نمیدانند دیالوگ های مهم این فیلم چی داره میگه ، درد کیا رو داره میگه ، تف به همه ی این باسن فراخی ها ، آقا فیتله رو روشن کن ، نور بده ، آره خورشید طلوع کن ، طلوع کن ، طلوع ... این جا هنوز تکلیف مجرم های هنری مشخص نیست ، تکلیف ادعاهایی که ول میشن مثل باد معده توی روزنامه ها ، این جا مهم نیست ... دور همی خوشیم ...یلدای هر سال به از پارسال ...سرعت نت بالاترو پول توی جیبی بیشتر و ... هاه! اینجا همه هنوز اس ام اس میزنند که مبارک باشه ... میخوام نباشه ...کور شه چشمی که میبینه و خفه میشه ، ظاهر و باطن باش .... زبون دلت ، دل زبونت باشه و دور این سفره، روی سنگ قبر پاییز 1390 این طور کولی وار نپر ، هی تو آهای تو کردی خودتو کر ، قلب طلایی پاییز ، آزاد شد و رفت بالای درختی که تو نمیبینی ، برای همیشه به تاریخ چسبید ... تف به این پاییز ، به این هوای ناتمیز ، گیج میره سرهامون ، توی نور ، میزنه نور چشم منو ، عینک آفتابی ، مردمک گشاد ، کلونازپام ... من چه خوشبختم امروز ...من این زنی که در آستانه ی فصلی سرد به آتیه ی پر درد ، میگریم !این منم نه فروغ. . . . .  گریه هایم همه در رقص ، یه جورهایی در دنس ، خلاصه شده ، توی پرفومنسها خالی شده ، این جا هنر راه مبارزه شده . . . تضمینی هست ؟ سلامتی من ؟ آه این قلب من ... دیگه هیچ چیز نیست . . . دور سنگ قبر پاییز چه جشنی گرفته ایم ! ؟ انارهای بی رنگ . . . دلم آغوش بی دغدغه میخواد ... یه کوه ... تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره.... دلم واروژان رو میخواد .... ترانه های درست و درمون . .. من دلم سازمو میخواد ... اه ای شب آرزوها ... شب تولد خورشید ....من دلم یه عالمه پول میخواد ... میخوام یه گربه رو بخرم ... طلسماشو بکنم ....مرزهاشو باز بذارم ...خاکش رو بارور کنم .... جشن دیونوسوسی بر پا بکنم ... تخت جمشید رو آبادش کنم ... یلدام رو یلدا بگیرم و شادی کنم .... دلم میخواد درختهام توی زمستون هندوووونه های قرمز از شاخه هاش بزنه بیرون ... ابراش بار دار شه ... برف های قلب دار بریزه روی سر و کولمون .... مریضی ها دور شه ... چال شه توی کره ی دیگه .... بچه های سرطانی رو بردارم و چرخ چرخ  عباسی بازی کنیم .... سرسره بازی و آدم برفی ... دلم میخواد توی هر جا که خواستم برقصم ... شادی کنم ... کیف کنم به کسی هم ربطی نداره .... این جا جزیره ی منه ... حالا پاییز مرد ... فصل تولد من ... چه زود سه میزان آخر این سال فرا رسید دی و بهمن و اسفند ...ختم زمستون ... دو روز دیگه ( عیدت مبارک ) ..نمیخوام .... عید من ... یلدای من همه شب هاییست که در آن عشق رو آمیختگی و دوست داشتن رو تجربه کردم . دست گرمی که پوست تن رو به اون سپردم .... زیر این آسمون ... چوبی که تا ابد فروزان است و گرمای آتشش بر قرار...قرار پیدا کنم یه جایی ... آروم بگیرم ... این همه تنش ... کاش میشد یه کلت بگیرم دستم ... همه ی استرس و اضطرابم رو ترور کنم .. . . خداحافظ ای پاییز...پاییز 90 که این طور مظلومانه در غباری از مه ترکت کردیم نفرین بر این چرخش بی رحمانه ی زمین . بدرود پاییز ... 


 
comment نظرات ()