جزیره در کهکشان

 
افقی پر از غبار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩
 

آمبیانس : سکوت

 

 

 

وقتی که اینجا آماج توپخانه ی نامرئی خودمان شده ، وقتی که هوا سخت سرد و خشک شده و مزاج هوا سنگ شده ، افسرده شده ، ما داریم چه کار میکنیم ؟ به روزمرگی هایمان ادامه میدهیم . بی اعتنا از کنار همه چیز میگذریم . همچنان جشن ها میگیریم ، حتی جشن هایی بی ربط به خودمان ، تبریک ها میگوییم ، اشکالی ندارد ، خوش بودن و طرب و می و شادی بس هم نیک و نیکو است ! اما مسئله این است ، بودن یا نبودن ؟ این واقعا  ا ا ا یک مسئله است ... دوستی به من گفت  ... پس چی همه بشینن زانوی غم بگیرن بغلشون ؟ ... نه مسئله دقیقا این است که (همه ) ، این (همه ) چطور میتوانند سالروز های تولد فروغ ها و بیضایی و ... را مدااام یاد آوری کنند بی اینکه به دغدغه ی آن ها و به مفهوم حرف و حدیث آنها پی برده باشند . . . این همه که این روزها و  نام این آدم ها را میشناسند و از خود  این انسان ها هیچ نمیدانند . ور ور و وراجی کردن پشت سر اسم ها که کار آسانی است ، مهم این است که بتوانی (غریبه و مه ) را بفهمی ، مهم ترش این است که اگر آن را بفهمی معلوم است که خوب یونگ را میشناسی ، پس اگر یونگ را بشناسی ، میتوانی آنیما و آنیموس و سایه و کلا داستان آرکائیک دنیای آن فیلم را بفهمی ، این یعنی که تو عمیق شده ای ، اما کسانی که مدام دم میزنند از بیضایی ها آیا روند کاری او را دنبال میکنند ، کسی که از رگبار و غریبه و مه و شاید وقتی دیگر و چریکه تارا و باشو رسید به وقتی همه خوابیم ! اشکالی ندارد ، اما مهم این است که اگر این فیلم ها و نمایشنامه هایش را نخوانده ایم خفه شویم و دم از آرتیست بودن نزنیم ! ژستش را نگیریم ! وقتی باسن فراخی کرده به دیدن نمایش های سرزمینمان نمیرویم بیخود اضحار لحیه نکنیم و خودمان را دست بالا نگیریم . وقتی این همه شعرهای فروغ را میخوانیم ، واقعا آواز نخوانیم درکش کنیم ، اگر این طور بود بعد از این همه سالها باز هم فروغ دیگری طلوع میکرد ، با تمام این سانسور ها و ... باز هم جلوی خورشید را نمیشود گرفت . از فضای روشنفکرنمای دور و برم حالم به هم میخورد . چطور فروغ میتواند نسبت به جهان اطرافش این همه شعر بگوید (نه عاشقانه که آگاهانه ) و ما تحسینش کنیم و نخواهیم ذره ای شبیهش باشیم ....راحت تن به چیزهایی میدهیم که خودمان تفش میکنیم ! هاه! فکر میکنم فروغی که تولدش گذشت که کسی بود که از جزامخانه کودکی را به فرزندخواندگی به همراه آورد ، نمیتوانست این همه به همه چیز بی تفاوت باشد ! برای همین شاعر شد و ما امروز کمتر داریم همچین کسانی که جسارت داشته باشند ، بگویند که گنه کردند گناهی پر ز لذت ! ، هنرمندنماهای ما زیر آّ خودشان را میزنند ، اگر گناهی میکنند پایش که نمی ایستند هیچ ، لذتش را هم نمیبرند در گیر یک ژست هستند . همچنان که مردم کوچه و بازار! سال نو میلادی ، .......سالها می آیند و میروند و ما بی احترام به خودمان ورق های تقویم را ورق میزنیم و می ایستیم تا بر گرده مان ضربه بزنند ! این روزها ، داروخانه ها شده پر از مریض هایی که مدام سرم شست و شو میخرند و عفونت ریه دارند و سرما خوردگیشان تمامی ندارد ...میخندند ، سکه های500 تومنی را روی میز میگذارند و میروند ... تو گویی همه کور شده اند . . . این هفته ، برای گرفتن ام آر آی و چک آپ بعد از یک سال تاخیر دوباره رفتم به مرکز - - سال گذشته همین ام.آر.آِی با 50 هزار تومن بدون بیمه انجام داده میشد و امسال ناگهان به 100 تومن صعود کرده ! نخ دندان اورال بی از 2500 تومن به 6000 تومن صعود ! به هر چیز که چشم می اندازم صعودی میبینم که حیرت آور است . . . گشنه هایی را میبینم که در عمق چشمانشان کینه و حس انتقام جویی موج میزند و دزدی که زیاد شده ! توی همین اتوبوس های بی آر تی ! همه سرگرم و سرخوش جهان هستند .جهانی که حقیقت ندارند . همه با دروغ دارند زندگی میکنند . در فضای فیس بوق با دوستهای دروغین و لطف ها و نظرهای دروغین ، یا در دنیای واقعی در میان مردمی قدم میگذارم که هیچ کدام فرصت جسارت ندارند ، هیچ کدام نه مارلون براندو اند و نه اشمیت و نه داستایفسکی ، هیچ کدام نه موتسارتند و نه حتی ژاندارک و چه ! ... هاه... مردمی که میدوند برای یک دروغ، نان دربیاورند و فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را هم ندارند . . . توی کوچه مردمی را میبینم که میگریزند از انچه فرامیرسد ! همه سرگرم ف ا ر س ی 1 و فیس شده اند و در جزیره ی خوشگلم از ان به بعد کامنت های 40 تایی به زور به 20 تا میرسد ... در این دنیا که همه کوتوله شده اند ، چه اهمیتی دارد که چه کسی تایید شود و نشود ! مثل فسیل شده ایم و قدمی به جلو نمیگذاریم ! هر لحظه فرو میرویم ...موج موج میبینم که دوستانم کوچ میکنند ! همه سرگرم تفرج در کمر به پایین و حرف هایی نه به جز ان هستیم . انگار که بشر در این ذهن شگفت انگیزش چیز بیشتری ندارد تا کشف شود ... سرگرمی چیز خوبی نیست . دوست دارم حرف های تازه ، نمایشنامه ای تکان دهنده ، فیلمی جسورانه ، شعری نو ، خلق داستانی محکم ببینم ... انگار نه انگار هنر نزد ما ایرانیان است و بس !!!!! .... شعر هم دروغ میگوید ، این راست است که هنر دروغ بزرگ است ، و اگر این را کنار آن شعر بگذارم ، استدلال استنتاجی اش میشود که ما همگی دروغگوییم ، نه انیم که مینماییم. . . این سخت دردناک است . تاب این همه را ندارم ! من دوست دارم وقتی عاشق میشوم مثل اوریانافالاچی یک مرد را بنویسم ، نامه به فرزندی که زاده نشد را ،جنس ضعیفش را (ظریف به نظر من درست تر بود ) ... یعنی مگر ممکن است که آدمی هنرمند باشد و هنر در ذاتش باشد و با عاشقیت و حاملگی و زندگی این هنرش عجین نشود ! هرگز ! ما با هنر کاس کارانه برخورد میکنیم ، با رویدادهای کناردستمان ... ما از بدبختی هم جک میسازیم ، خیلی راحت از کنار هم میگذریم ! ... شاید در دنیا همه ی آدم ها این طور شده اند ، اگر غیر از این بود هنوز ادیپ و آنتیگونه و مده آ و هملت و لیر حرف اول را نمیزدند . گذشته هنر را به پایان خودش رسانده ، این ژست و اداهای الان یک جور پز است ... حالا همه به زوری و به زودی قرار است عاشق شوند و توی خیابان های تهران راه بروند و قلب بخرند و به هم هدیه بدهند ، در جایی که قلب ها خیلی وقت است مرده ، حالا سالهاست میخواهیم بگوییم روزهای ایرانی ، مناسک گذشته چیست و نمیتوانیم ، حالا همه ی آنها هم که درخت کاج نمیگرفتند ، درخت کاج میگیرند و بهانه هایی برای شادی میسازند ، عین پلاستیک ، مثل باربی هایی که قلب ندارند و کنار این همه اشا بی ارزش ، ارزشمندترینش را ندارند . . . حالا کسی فرصت ندارد حتی عاشق شود ، بچه اش را بزرگ کند ، پدر پیرش را بغل کند ، سر خاک پدربزرگش برود ... حقیقت ، یا ان چه من میبینم این است ، افقی پر از غبار .


 
comment نظرات ()