جزیره در کهکشان

 
خانه ی سینما ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
 

وقتی فکری میشوم ، یا فکری ام میکند روزگار ، رگ های سرم سفت میشود ، خشک و چغر ، این رگ ها از پشت کره ی چشمم درد را با چنگکش میکشد تا دور گوش ، میپیچد همچون عشقه تا مهره های کمرم ... درد در یک طرف بدنم ریشه میدواند ... شفایش نه شراب است و نه قرص است و زهر ، دوباره عکس از سر و ام آر آی و ... فکر حتی وقتی روی تخت ام.آر.آی دراز کشیده ام و چشمانم را بسته ام رهایم نمیکند . در در در در....صدا میاید انگار میخ های بلندی را میفرستند تا من را محکم به تخت بدوزد . دکترم که مرا میشناخت ، مثل همه ی دکترهایی که میشناسندم و دوستم دارند ، گفت :" چقدر بهت بگم این همه فکر نکن ، این بار میفرستمت روان شناس ها ، گور بابای همه کردن ، تو به فکر خودت باش ." دکترم که حرف میزد برق ساختمان پزشکان رفت . من ماندم و او . دکترم که نوشته هایم را خوانده بود در تاریکی ادامه داد :" آخه من نمیفهمم تو چرا ازدواج نمیکنی ؟ چطور میتونی اینقدر احمق باشی ، خودت رو به خاطر یه قاطری که باید به گاریش بست عصبی میکنی ." برق آمد . چیزی نبود خدا را شکر ! نسخه ام را گرفتم و فقط 2ز قرص ها زیاد شده بود . توی راه فکر کردم چقدر بد که این همه آرزوهایم را و حرف دلم را مثل قاصدکی فوت کرده ام به کسانی که سر سوزن ذوقی ندارند و مثل موج های دیونه تنها این تخته پاره ی رها رو در خودشون ول میکنند . چقدر بد که خودم رو کف دست هر کسی میتوانم رها کنم . دکترم گفته بود باید ما ساژ بگیرم . رفتم به جایی که قبلا تعریفش را شنیده بودم هرچند به نظرم قیمتش همچین ارزان هم نبود اما بهتر از این بود که فکرم را خرج همه ی سنگ های آدم دور و برم کنم ....خواستم پولم را خرج خودم کرده و بنابراین رفتم و یک ماساژ پرفورمنس گرفتم . توی یک فضای تایلندی ، با بخور و بود و آمبیانس تایلندی، باید کلا البسه را در میاوردی ، نور اتاق کم بود ، مثل نصف شب که چراغ خواب را یواش روشن کنی ، موسیقی ملایمی توی فضا میچرخید . عطر خاصی خواب آور پراکنده بود . البسه را درآوردم . یک زیر لباسی یک بار مصرف دادند تنم کردم تا با حوا اشتباه گرفته نشوم ! بعد به پشت دراز کشیدم . دختری که با او انگلیسی حرف میزدم و تایلندی بود ، هم سن خودم بود ، اول پاهایم را شست و بعد از کف پا رگ ها را باز کرد و بعد ندیدم چطور اما حس کردم با زانوهایش روی تنم ، روی ران ها نشسته . خودم را رها کردم . دختر تایلندی پرسید که چرا این درد را دارم و بعد شروع کرد از دوست پسر عزیزش صحبت کرد که اصلا در زمینه ی روابط - - - از بیخ عرب است و او را ناراحت کرده .یک کم خندیدیم . دستهایش روی گردنم بود و درد را به دستهای او سپردم . از من پرسید و من از او . یک لحظه دلم خواست ، من هم برای رعایت عدل وعدالت البسه تایلندی او را کنده و تا ته ماجرا بروم . او رگ هایم را میکشید و من توی فکر بودم ... فکر امانم را بریده بود . قوه ی تخیلم وسعت پیدا کرده بود . یاد شبی افتادم که در گرجستان ، دختری که دور میله ها میچرخید ، دست من را گرفت و برد ... بعد دستهای دختر شقیقه هایم را و سرم را ماساژ میداد ... شاید اگر 240 ساعت هم ماساژ میگرفتم خوب نمیشدم . اما زمانم تمام شده بود . چای توت فرنگی خوردم و البسه پوشان توی ماشینم روانه ی کار و زندگی ام شدم . 

 

همه ی زن های قوی ، باسواد ، حساس به اجتماع همیشه در زندگی خصوصی خودشون دچار یک مشکل هایی هستند . این مرد، مردی است که فریدا کالو پسندید ...مردی که به زنش بدترین خیانت ها را کرد . با خواهر زنش هم و ... من گمان میکنم زن های قدرتمند احتیاج به مردهایی دارند که از خودشان از هر نظر چند سر و گردن بالاتر باشند . شاید فریدا با مرد دیگری نمیتوانست باشد . چون او به تنهایی صاحب سبک و قوی بود . دیدگاه داشت و نسبت به زندگی اش و دردش با هنرش ، جنگ میکرد خودش را معالجه میکرد و کسی جز این شوهر که برای خودش نقاشی است بالاتر و بهتر نبوده که بتواند 4 تا حرف مشترک با او بزند . یا ماریاکالاس سوپرانوی فوق العاده دوست داشتنی !

او عاشق اوناسیس میشود که بارها به او خیانت کرد و کاریا بر اثر همین آسیب دیدگی در سن خیلی پایین مرد . در تنهایی مطلق ! زن های قدرتمندی که احساساتشان جلوتر از عقلشان پارس میکند و زنجیر میدرد . .. لاف زدن در مقابل این زنان باشکوه که نقطه ضعفشان را دو دستی در کاسه ی چشمانشان تقدیم این لاکردار ها کرده اند کار آسانی است ! حکایته این است  به گربه گفتند گ ه ت  درمون روش خاک ریخت ... بعضی مردها هیچ وقت لیاقت تحسین و همدلی و همتایی را ندارند ... سردردهای من همیشه از یک مرد ضعیف میاید این مرد میتواند شوهرم باشد ، میتواند ، برادرم باشد یا دوست پسرم یا عشقم یا همکار مردم یا پسرم ، این درد میتواند از پدری باشد ...مرد ضعیف همیشه ریشه میسوزاند . این روزها که دچار کوفتگی اعصاب و روان شده ام مدام خبر بسته شدن خانه ی سینما را میشنوم که در فیس بوق و ... در بوق رفته ...میخواهم خیلی واضح نقطه نظرم رو بدم .

بنده به شخصه از هر نهاد و ارگانی که در خانه ی سینما رو تخته کرده تشکر میکنم گرچه ادله ی اون ها با دلایل بنده فرق میکنه اما باید این اتفاق فرخنده می افتاد . در خانه ی تئاتر و موسیقی هم باید بسته شود دلایلش هم بس زیاد است . اولا لازم به ذکر است یادآوری کنم ملت شریف تا همین دیروز زر زر میکردید که چرا هیچ آدمی در صندلی خودش ننشسته و همه سر جای خودشان نیستند ، با این کار دیگر کسی روی صندلی نمینشیند و این خیلی هم خوب است هر کس معترض است برود لطفا مشتش را گره بزند و توی دهن آمریکا بزند ! و حقش را بگیرد تا من ببینم در این گود کی مرده ؟ دوما : این خانه ی سینما که همیشه در جلسات خودش به کفایت در خفا همه چیز را از ضابطه حل کرده تا رابطه برود گورش را گم کند . همین خانه ی سینما به یک مشت آشغال پر و بال داد تا امروز توی سر همه بزند . همین خانه ی سینما جاهایی که باید دفاع کند نکرد فقط 4 تا جشن گرفت و جایزه پخش کرد و تازه ه ه ه اون هم به ناحق . هیچ وقت در پی کشف برنیامد . در کار تئاتر و موسیقی اوضاع و مجرم بیشتر است و من امیدوارم در انجا را هم ببندند چون هنر نزد ایرانیان نیست و این شعر یک شعار است و ما هم بت پرستیم و میچبیم به این خرافات . نه جانم . هنر چندین سالی است رختش را بسته توی کفن پوسیده ...جایی که اپرا و باله و صدای زن و دو تار مو مشکل باشد و اندیشمندانش در حبس باشند بهتر است خانه هم نداشته باشد . جایی که برنامه اش یک 7 باشد و مجری اش جیرانی باشد و برنامه ی شتاب زده ی خود را نفهمد چطور اجرا کند ....جایی که شهرداری اش به فکر زیرمجموعه های خود نباشد و نمایش در ان به زحمت هم شکل نگیرد چه هنری نزدش است این نوکری است . نه بیمه ای نه دلگرمی و دلخوشی همیشه در ترس ممیزی و سانسور و شط های شلاقی تازه .بهتر است تا ارگان هایی که در و تخته را بستند بازش نکنند ببینیم شبکه هایی که به گرد پای همین فارسی وان های پیزوری هم نمیرسد با کدام 24 و همسانش میخواهد همتایی کند . بذار ببینیم ؟ تلوزیونی که تویش یک ویالن نشان ندهد و تئاتر هایش همه در خبر ذکر شود بهتر است درش بسته شود . من موافقم که رادیو و تلوزیون را هم ببندند .

غفلت در رسیدگی به مهمترین چیزها این نتایج را هم دارد جان من . سزاوارش هستیم .



 
comment نظرات ()