جزیره در کهکشان

 
در ستایش عشق + ویکتوریا همراه با سامورایی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
 

 در ستایش عشق

به ندرت با فیلم هایی که در سبک و سیاق (در ستایش عشق - اثر ژان لوک گودار ) در بازار موجود است ارتباط برقرار کرده ام ، شاید چون در هر سینمایی پز و زشت هنرمندانه به قدری غلو آمیز هست که حال آدم رو به هم میزند و به قدری پوچی در فیلمها بیداد میکند که آدم آماتوری مثل من به سختی تشخیص میدهد که حالا این فیلم واقعا هنرمندانه است یا نه ...!!بعد از دیدن (در ستایش عشق) فهمیدم آثاری شبیه به آن تنها آثار به یادنمادنی بدلی بوده اند که خالی از محتوا در زباله دانی ذهن لای آشغال ها بوی گند خواهند گرفت . خوشبختانه اقبال آن را  داشتم که این فیلم را  دوبله شده ببینم و دوبله ی  فوق العاده ی آن کمک کرد تا ازش بهتر سردربیاورم . فیلم به دوبخش تقسیم میشود . بخش اول که در واقع در زمان حال میگذرد سیاه -سفید است و برعکس بخش دوم که فلاش بک است رنگی ( سرشار از رنگ) .چیزی شبیه تابلوهای شاگال .  آن چیزی که در فیلم اهمیت دارد شخصیت پردازی نیست بلکه پرسشهایی است که شخصیت ها در فیلم مطرح میکنند . پرسشهایی که به زبانی شاعرانه و در عین کوتاهی سرشار از معنا بیان میشوند . ادگار کارگردان جوانی است که قصد ساختن فیلمی با موضوع عشق را دارد و ماجرای فیلم به ظاهر موبوط میشود به جستجوی او در مورد عشق و دیدگاه او ...اما برای من به شخصه روایت موضوع اهمیت نداشت بلکه پرسشهای مطرح شده مجذوبم کرد . یا پاسخ هایی که به این پرسشها داده شد . مثلا -البته عینا نه اما تقریبا جملاتی از این قبیل که ...- :" آدم وقتی به چیزی داره فکر میکنه در واقع داره به چیز دیگه ای داره  فکر میکنه برای همین وقتی تصویر تازه ای میبینیم داریم با چیزهایی که ندیدیم مقایسه اش میکنیم پس به چیز دیگه ای داریم فکر میکنیم ." یا " آدمی یک روز به سستی آرزوها پی میبره " یا " مراحل عشق 1- آغاز رابطه 2- خود عشق 3- اتمام رابطه4- دیدار مجدد" یا قیاس عشق در بی قیاسیه اونه " یا " احساسات باید حادثه -تصادف -بیافرینند نه برعکس " .چهره ی شخصیت ها را در بخش اول فیلم نمیبینیم . یا از پشت سر میبینیمشان یا در سایه . اکثرا دوربین روی چهره ی کسانی  است که حرف را میشنوند نه کسانی که آغازگر دیالوگند . (خیلی برایم جالب بود که کارگردان از این زاویه نگاه کرده که کسانی که حرف میزنند دیده نمیشوند بلکه کسانی که میشنوند و عکس العملشان بیشتر اهمیت دارد ) در نیمه ی دوم که در واقع فلاش بک است بذر عشق و کاشتن آن ....چگونگی ایجاد انگیزه دیده میشود . موسیقی فیلم بیشتر جاها (سونات مهتاب بتهون بود یا بارکارول چایکوفسکی ) که به شددت تحت تاثیرم قرار داد چون زمانی هر دو قطعه را زده بودم . به هر حال برای کسانی که دوست دارند حرف های قشنگ بشنوند دیدن این فیلم توصیه میشود . 

**

شام خوران اجباری رو به روی سریال ویکتوریا باعث شد چیزی بنویسم . جناب آقایان سازنده ی فیلم های فله ای ماه مبارک رمضان بد نیست هر از گاهی سری به شبکه هایی در آن ور مرز بزنید و کمتر در ادا و ژست  باشند . در شبکه ی آن ور مزرها . شبکه ی فارسی 1  -میگویند - سریالی پخش میشود که ویکتوریا نام دارد . ابتدا به دلیل دوبله ی بسیار درب و داغانش از دیدن آن امتناع میکردم . اما بعد از دو بار دیدن دوستش داشتن .  چقدر جالب که بیگانگانی که اسمشان را غربی های بی دین گذاشته ایم به سنت هایی پایبندند که دست کم از سنت های ما ایرانی ها ندارد و چقدر جالب ب که مرحله های بلوغ و متفاوت سنی دختر ها و پسرها در زمان های مختلف با این ظرافت بیان میشود . به مسائل و مشکلاتی میپردازد که در همین ایران پاستوریزه ی خودمان همه داریم باهاش کلنجار میرویم .خانواده ای از هم پاشیده که در ان همه جور مسئله ای دیده میشود . زن خانواده مرحله ی وحشتناک مهم یا ئس گی اش را میخواهد اغاز کند و در همین حال ناخواسته وارد جریان عشقی شگفت انگیزی مشود . فرزندان زن - ویکتوریا - هر کدام داستان جالبی دارند . دختری نازپرورده که پرتاب میشود به زندگی زناشویی دانشجویی و محقری که تاب و توان ادامه اش را از همین آغاز ندارد . دختر نوجوانی که به دلیل کنترل خانواده سعی میکند همه را گول بزند تا آزادانه تجربه کند . پسر خانواده که در مرحله ای از زندگی اش در گیر عشق زنی میشود که جای مادرش را دارد و از آن مرحله به سلامت عبور میکند . ... نحوه ی به زبان آوردن مسائل و نزدیک بودن رابطه ی مادر و فرزند برایم خیلی جالب بود و برعکس دوری خود زن - ویکتوریا - از مادرش و مشکلاتی که مادربزرگ برای خانواده میتراشد....عکس العمل مردم نسبت به زندگی آن ها ...خلاصه یک داستان به شدت خاله زنکی بدون پلان اضافی به شدت با شتاب روایت میشود و وقتی ان را با مثلا -رئیس- در ماه رمضان مقایسه میکنم خنده ام میگیرد که فیلمسازهای ما اگر به سریال هایی مثل ویکتوریا یا زشت و  زیبا یا ... که سالهاست در حال پخش است خرده میگیرند چرا خودشان نظیر آن ها را نتوانسته اند بسازند . سریال ( در چشم باد ) با وجود هزینه ی زیادی که برایش شده ...با وجود فریبندگی های زیادش اصلا جذابیت ندارد و نسخه ی درجه سه هزاردستان هم نمیشود . پلان های طولانیی که بیشتر در آن طراحی صحنه خودنمایی میکند و نه داستان ... سرسری از همه چیز میگذرند و این حال آدم را به هم میزند .

*** 

میس شانزه لیزه ماسک طلایی رنگ را به صوتش گذاشته بود و روی شاخه درخت نشسته بود و پاهایش را تکان تکان میداد . دور و برش پر از حباب بود و ریشه ی گیاهان دریایی در اطرافش خم و راست میشدند . ماهی ها دورش چرخ میزدند و بو میکردندش و میرفتند . دور تر  لنگری توی شن ها فرو رفته بود . ماه را توی دستش پنهان کرده بود . پرتو خورشید از پشت سر به گردنش میخورد و گرمش میکرد . صدف ها از درخت آویزان بودند . از دور سفره ماهی به سراغش آمد . میس شانزه لیزه سوارش شد .رفت . توی دریا چرخی زد و دم منزل روح یک سامورایی سر شکسته از روی سفره ماهی پیاده شد . سامورایی موهای بلند سیاهی داشت . او را به خانه اش که از مرجان بود دعوت کرد . میس شانزه لیزه مرد سامورایی را شناخت . او برادرش بود که در نقاب در اماده بود تا او را برای همیشه به صفحات تاریخ سنجاق کند . سامورایی خطرناکی بود . کارهای وحشیانه زیاد میکرد . سوسک ها و مورچه هار ا با ذره بین زیر نور آفتاب شکنجه میداد و توی قابلمه ی اجاق بسته نمک خالی میکرد و در باک ماشین میس شکر میریخت . او دوست داشت تا میس را برای همیشه مال خودش کند . صدف گوشت خواری را گوشه ای گذاشته بود . به میس شانزه لیزه بارش - بر عکس کنید - داد و سعی کرد نزدیکش شود . میس جام به دست عقب تر میرفت . سامورایی پنیر ی  را پرتاب کرد . میس دهان باز کرد و پنیر را در جا بلعید  . همچنان عقب میرفت و سامورایی جلو میامد . میس به قدری عقب رفت تا در دهان باز صدف افتاد . صدف دهانش را بست و خوب میس را جوید . سامورایی جلوی صدف تعظیم کرد . میس از خواب بیدار شد .  


 
comment نظرات ()