جزیره در کهکشان

 
زندگی واقعی تمنا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

آمبیانس ( **** )

در سال 1388 ، میس شانزه لیزه با مطالعه ی مقاله ای در مورد بیماری هیستیری ، متوجه شد ، کسانی که به لحاظ روانی دچار این بیماری هستند اتفاق های عجیب و دور از جون شگفت انگیزی برایشان رخ میدهد ، بر فرض ، شخصی که هیستیری دارد در شرایط خاص ممکن هست ، به لحاظ پزشکی و علائم جسمی کاملا سالم باشد اما جون به جونش هم کنی میگوید که نمیبیند و واقعا نمیبیند ، یا اینکه هیچ علائمی به صورت فیزیکی و عکسبرداری و نخاعی نداشته باشد اما وی روی ویلچر نشسته و هر کاریش هم بکنی نمیتواند راه برود . این اختلال ریشه اش در اضطراب است . انواع دیگری هم دارد برفرض ممکن است طرف خیال کند که داریوش عاشقش شده یا چون در رستوران خانم هدیه تهرانی را دیده و سلام علیکی کرده پیش خودش گمان کند نه بابا او عاشقم شده و روش نمیشود پا پیش بگذارد . . . این علائم ریشه ریشه میشود و به وسواس هم کشیده میشود . القصه ...میس پس از دقت زیاد در این مقاله متوجه داستان دختری شد که بی آنکه بخواهد تمارض کند ، واقعا دچار فلجیت ذهنی شده ، داستان دختری را خواند که گمان میکرد مثلا بهرام رادان عاشق او شده و روش نمیشود حرکت عشقولانه ای از خودش بروز دهد یا مردی که در رستوران به سر میبرد و با دیدن خانم مجری تلوزیون یک دل نه صد دل عاشق وی شده .چرا ؟ چون خانم مجری به او سلام میدهد و از روی ادب یک چک در گوشش نمیزند . میس شانزه لیزه ، کلاه قرمزش را سرش گذاشت و موهای حنائی اش را پیچاند و توی کلاه برد و مثل یک گوجه فرنگی که به سیخ بکشندش در کلیپس محکم سفتش کرد و زیر کلاه پنهانش کرد ، رفت در خانه ی دختری که گمان میکرد فلج شده ، این دختر زندگی مرفهی داشت ، خانه ای که در تصور کسی نمگنجد اتفاقا جدیدا لوکشن فیلمبرداری یکی از فیلمهای آقای کارگردان - *- هم شده . . . کسی که بیشتر از همه باعث شد میس شاخ در بیاورد ارتباط این دختر فلج ثروتمند با دختری بود که در خیالات خود عاشق آقای بازیگری شده بود . میس به یاد آورد که در مقاله نیز نوشته شده بود که این افراد ، افراد مشابه خود را جذب میکنند یا افراد نزدیکشان را هم دچار این مرض میکنند . بر فرض زنی مدام تصور میکند که تنش بوی بدی میدهد ، هرچقدر آقای شوهر به او میگوید نه بابا تو هیچ بویی نمیدهی زن باور نمیکند خلاصه میروند پیش دکترها ...میگیرند خون ها ...آزمایش ها ....خانم هیچ چیزیش نبود ... ولی خودش این بو را حس میکرد ... شش ماه بعد شوهرش همراه خانم پیش همان دکتر میرود ....این بار شوهر هم میگوید آقا این خانم بو میدهد در صورتی که هیچ بویی در کار نبوده ...کمال همنشین و اثرات آن بوده ...در خانه ی این دختر ثروتمند که میس پا به آنجا میگذارد هم دو سوژه ی این تیپی در کنار هم زندگی ها میکردند ... ضمنا چون نمیتوانم ماجرای این دوست عزیز را لو بدهم - چون ایشان هم وبلاگ مینویسد - میخواستم خبر از رمانی بدهم که به درخواست ایشان ، توسط بنده نوشته شده و به زودی پخش میشود . . . کسانی که در این جا کامنت گذاشته اند اگر آدرس بلاگ دارند حتما خودشان را در آن کتاب خواهند دید و البته خود دختر خانم مبتلا به این مرض روانی ... والا من به ایشان که با اجازه ی خودش اسمش را میاورم گفتم که :" تمنا ، این روزها انقدر آدمهای دروغگو و حیله گر ی میبینم که نمیتونم و نمیخوام دیگه پام رو از خونه بذارم بیرون . " این بار تمنا راه میرفت و من نشسته بودم . میس شانزه لیزه از خودش گفت و از اینکه احساس میکند  گوشت دم توپ خاندانش شده ، فقط برای اینکه همیشه خودش بوده ، ماسک نداشته ، اینکه مدرنیسم و رفتار سیاست مدارانه دخترانی مثل میس را پس میزنند و تف میکنند بی اینکه به عاقبت کاری که میکنند فکر کنند . تمنا که خدا را شکر خوب شده ، در آشپزخانه ی عجیب خانه شان (که ذکرش در کتاب شده ) برای میس چای درست کرد و گفت :" اگه عاقل بودی دیگه لب پرتگاه تاب نمیخوردی تو از اشتباه هایی که میکنی درس نمیگیری. تو همیشه دوست داری یکی کیش و ماتت کنه ." القصه میس شانزه لیزه ، که قلمش را برای همیشه در این سبک ادبیات در تابوت گذاشت و به قبرستان سپرد ، رفت تا داستان میسی را بنویسد که میتوانست ، نقشی از یک قالی بشود و همراه عاشقان روی آن در هوا پرواز کند و بی آنکه ان دو عاشق که سوار فرش پرنده اند بفهمند روانه ی صحراهایی شود که ستاره ها بزرگتر از آنی بودند که در فهمش بود . 

* تذکر *

به دلیل آلودگی هوا لطف کنید برای اینکه نمیرید ، دکتر نرید ، بیایید این جا و خوب گوش کنید که چی چی دارم میگم ... ست شستشو دهنده ی آریو را حتما از داروخانه ها تهیه کرده و به این بینی خود رحم کنید زیرا که سرم شستشو آن درجه ی پ هاشی که دارد مخاط ها را و سینوس ها را آن چنان که باید ترمیم و رو به راه نمیکند . برای اینکه این محصول را ببینید و برید بخرید ( اینجا ) را کلیک کنید ...بخور فراموش نشود ...قطره ی یک بار مصرف آرت لاک حتما توی کیف باشد ...ای ماشین دارها ...از این کپسول های اکسیژن همیشه توی ماشین بگذارید ...مخصوصا برای سیگاری هایی مثل خودم ...شاید تا مدتی ...کمتر بنویسم . اما این از دوری ام از جزیره نیست . . . باید استراحت کنم . . . برای بیهوشی موجودی مثل من قبلا باید اعصاب خودم را ریلکس کنم که در شرایط حاضر همه ی هم میهنان دارند کمکم میکنند .

من : آقای دکتر ، گاهی فکر میکنم وقتی مردم زیر قبر هوشیارم همه چیزو دارم میبینم ...یا مثلا وقتی خوابیدم همه ی صداها رو میشنوم ...میشه موقع بیهوشی من دقت کنید ؟

دکتر:" برو ...برو...دو هفته دیگه بیا باید ریلکس باشی ... به من اعتماد کنی ."

من : "میشه موقع عمل چوب پنبه توی گوشهام بذارم . . . "

دکتر : " تو میدونی عشوه یعنی چی ؟"

این هم جوابی بود که من از دکتری گرفتم که فکر کرد دروغ میگویم .یحتمل هیستیری دارم .


 
comment نظرات ()