جزیره در کهکشان

 
خوشبختی در ویترین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
 

این یه دیالوگ توی فیلم بود : " حالا که بهم شک کردی ، بهت بی اعتماد شدم . "، پیش خودم فکر کردم ، چقدر باعث شک کردن آدمهای اطرافم شدم و چقدر به هیچ کدومشون بی اعتماد نشدم و همه رو فرشته ای که خدا رسوند و دست تقدیر و آدم خوبه دونستم . . . این اعتماد من تا حدی گسترش پیدا میکنه که اگر طرف بگه عجب ماست سیاهی، بی برو برگرد باور میکنم . . . حالا نتیجه ی این اعتماد اشتباه _ من به اون آدم های عوضی ، میتونه این باشه که من از چاله توی چاه  برم و ادب نشم . این پست رو مینویسم که به خودم یه در گوشی بزنم . سنگ شدم .. . . حکایت نرود میخ آهنین در سنگ_   که منم . یعنی بارها و بارها کسانی رو دیدم که به من هشدار دادند ... از من خواستند که این همه عاطفی نباشم و بفهمم جایی که میوه نیست چغندر سلطان مرکباته ! و این همه به علم ژنتیک و خون ، خون رو میکشه و ... فیلم های کیمیایی در وصف دوستی های افلاطونی ضیافت و شعار _ دوست و ناموس و وفاداری های سالهای وبا دل نبندم . . . این از بدی اون هایی نیست که با گرگ دنبه میخورند و با چوپونه گریه میکنن ....از بدی مردم نیست که از خریت خودمه !  واقعا راسته " دوستی دوستی از سرت بکنند پوستی ... " ... همه ی این احوال پس از مرگ مادر دوستم اتفاق افتاد ، انگار آینده ی خودم در برابرم اکران شد . . . "شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است ." راس گفته تبریزی ! که من از اینکه همه به صداقتم ، به بی نقاب بودنم ، رک بودنم ، وحشی بودنم و شفاف بودنم شک کردند و بهم چیزی نگفتند و من باز به همه شان اعتماد کردم . این رو به رویی با وقایع اتفاقیه برای من از وقتی افتاد که توی  5 سالگی توی کوچه های قلهک برای رفع تفنن ، و شاید از روی محبت ، توی بازی قایم باشک ، بهم میگفتند چشمت رو بذار تا ده بشمر بیا پیدامون کن ... همان موقع که چشم باز میکردم و میدیدم ...تنها توی کوچه باریک های قلهک رو به روی رودخانه ای که غرش میکرد آبش توی پارک، تنها مانده ام و میزدم زیر گریه . . . بعد با خنده جلو میامدند و میگفتند بابا بازی بود عب نداره . . . و من دوباره اعتماد کردم . . . من همین طور اعتماد کردم . . .  بیخیال ....داشتم  کتاب میخواندم .

 


همیشه گفته ام که چقدر آلبرتو موراویا را دوست داشته ام  و دارم . . . و این بار خوشبختی در ویترین . . . همنام داستان اولش ..آن را با خود همه جا میبرم ، داستان خوشبختی در ویترین و دختر قصه ی 4 صفحه ای و این تصور سورئال این موراویا دیوانه وار هنرمندانه است . . . و بله . . . درک یک نویسنده از جهان ! خدای من چیزی که این جا پیدا نمیشود . . . خوشبختی در ویترین ، در تخم مرغ هایی که به فروش میرسد و پدر خانواده به این اعتقادی ندارد و عکس العمل مادر و دختر خانواده . سردی و سکوت و روزمرگی زندگی این ها در این چهار صفحه را بد جوری دوست دارم . . . و بله . .  . من همان قدر مشتاق خوشبختی های توی ویترین هستم که اگر حقیقت داشت برای خریدن بزرگترین تخم مرغش ، تن به هر کاری میدادم . . . و آیا خود این نام کتاب یک تلنگر نیست ؟. . . و این که این من ، امروز این چنین حریصانه دنبال خوشبختی ام و فهمیدم که چقدر گول خورده ام . . . که لعنت بر خودم باد و چقدر احساسم جهت فکری اشتباه به من نشان داد ....تقصیر خودم هست . . .  من باور دارم که :" دوستت دارم . بیدارشو ناهار بخور . شام بخور . از همه بیشتر دوستت دارم . " دو صد گفته چون نیم کردار نیست . دلخوش این جمله ها چقدر مثل گاو ماو ماو کرده م . شاید دهن من چاک و بست نداره ، مثلا دیروز توی برنامه ی رادیویی - م - در رابطه با جشنواره فجر سخنرانی کسی ایراد شد که شاخ درآوردم ، کسانی که مدام جملات ( فرایند نقد تئاتر و ...) را در دهان قرقره میکنند و در تیریبن توی دهن هم میزنند و آقای ر.آ که سالها بدون حاشیه و قدرتمندانه در این زمینه - تئاتر- قلم توی تخم چشم کرده را متهم به این میکنند که مناسبات مالی باعث شده که این یارو بیاید و این چنین در مورد این تئاتر -بد - بنویسد . . . . آقایان معیار یک کار خوب تئاتر را سالن خالی و پر بودن آن میدانستند . به سالن سنگلج به دلیل موقعیت و جایی که در تهران دارد مستقیما توهین کردند ، یعنی یک بچه محل سنگ لجی نمیفهمد تئاتر و هنر چیست ما میفهمیم ! ....متاسفم که برنامه تلفن نداشت تا همان جا زنگ بزنم و بگویم . رومولوس کبیر پر اجرا رفت و کار بدی بود . کارهای آتیلا پر اجرا میروند و کارهای تکراری و متوسطی هستند و نه آقایان سنگلج دور نیست ... محله اش جای چاقو کش ها نیست ... ادیپ و دایره گچی در سالن هم نه در سوله ی فرهنگسرای بهمن اجرا رفتند  و مهمترین کار نمایشی شدند و توی دهن همین جشنواره ای زدند که شما ازش نان میخورید و نه ان منتقد و در ثانی ، منتقدانه جواب بدهید نه خصمانه و بالحنی دوستانه که از صد تا دشمن هم بدتر هست . . . . من از هیچ کس نمیترسم . موقعیت های خودم را برای این چیزها توی خطر هم می اندازم ( خدا به داد آن هایی برسد که بعدا بناست خوب اکرانشان کنم و الان ساکت نشسته ام ... گاهی داشتن مدرک چه حالی دارد .)

میگن سگ باش ولی کوچیک خونه نباش . خب خیلی خیلی آسون و بس راحت هست ، رفتن ، چه از مرز چه در وطن . . . اینکه تو باشی و دیده نشوی بس دردناک هست . اینکه امروز برای چندمین بار زیرفشار عصبی بالای مهره های کمرم توی داغی پتو برقی سوخت و من خمار قرص ها بودم و نفهمیدم ...اینکه تنهایی واقعا بد دردیه مخصوصا اگر دورت شلوغ باشه با مشتی حرف مفت زن . یاد یک هایکو افتادم ....

من بر جایم میخکوب شده ام 

اما ماری که چرخان می گذرد 

از وجود من هم آگاه نیست . 

خوب این شاید داستان من باشه . چرا میگن گوشت رو از ناخن نمیشه جدا کرد ؟ میشه خیلی هم خوب میشه . دندون کرمو رو مگه نمیگن بکش بنداز اون ور ... دندون که ریشه داره تازه ....بالاخره ما توی این ادبیات نفهمیدیم کی راس میگه . ولی من میخوام یه تو گوشی به خودم بزنم که این قدر به همه ی کسایی که بهم شک کردند اعتماد کردم ... کسایی که هیچ قدرتی باعث نمیشه بتونم جنون درونشون رو بخونم ... باید چمدانم را ببندم و بروم . کجا ؟ نمیدانم .


 
comment نظرات ()