جزیره در کهکشان

 
خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

اون رو به روی دریاچه روی نیمکت نشسته بود که دیدمش . ریش های بلند و موهای ژولیده داشت . شلوار جینش کهنه بود و کنار زانوهاش پاره بود . بند پوتین های مشکیش باز بود. پالتوی کهنه ی سیاه به تنش زار میزد . شال گردنی که براش بافته بودم انداخته بود. اون رو به روی دریاچه روی نیمکت نشسته بود . عین گداها شده بود .بطری سبز رنگ خالی از دستش افتاد و شکست . چشماش سرخ شده بود . بهش گفتم :" هوا سرده بریم خونه ی من . " حتی نمیتونست بلند شه . کمکش کردم . سنگینی اش رو روی شونه ام انداخت و بلند شد . هوا داشت سرد میشد .ماه سرخ توی آسمون دیده میشد . پابرهنه بودم .  به شلوار جین سنگ شورم یک زنجیر وصل بود که بهش کلید خونه و ... آویزون بود . راه که میرفتم کلیدها روی زمین کشیده میشدن . از صدای جیغشون خوشم میومد . عطسه کرد . نگاش کردم . چشماش بد جور قرمز بود . کلاه پوست خرگوشم رو در آوردم گذاشتم سرش . پوزخندی زد . خندیدم . داشتیم میرسیدیم . قیافه ش خیلی درب و داغون شده بود . محکم دست زدم و دور خودم چرخیدم گفتم :" تو  یه آشغال شاهکاری". مرد که شاعر بود سیگارش رو در آورد . کبریت نداشت . سیگارش رو گرفتم . گفتم :" بیا به هم فحش بدیم! " خندید . یه خنده ای که از ته دلش بلند شد . دستش رو گرفتم . " بدو بیا بریم" . گفت:" حالم داره از این آسمون بدون ابر به هم میخوره ." گفتم خودم برات ابر میارم تو فقط بیا . شاعر عین گداها شده بود . در چوبی قیژ صدا کرد . پله های دایره ای رو تا آخر به زور پیچ زدیم و رفتیم به اتاق زیر شیرونی. در رو باز کردم . اومد تو . گفت :" نه چراغا رو روشن نکن " گفتم :" نمیشه" شال گردنش رو دور چشماش بستم . نشوندمش . رفتم سراغ جعبه ی مداد رنگی هام . یه پاستل آبی پیدا کردم . رفتم روی صندلی و سقف شیب دار اتاق رو پر از ابر کشیدم.چشماشو باز نکردم . رفتم فانوس روی میز رو روشن کردم. بعد بهش گفتم :" حالا اون شال رو باز کن ... ابرها رو ببین" پاشد. نگاه کرد . دستش رو انداخت دور شونه ی من و چرخ زد . سرمون گیج رفت و افتادیم . خیلی گشنه بود . رفتم براش پنیر فرانسوی و بارش - برعکسش کن - قرمز آوردم . عین آدم و حوا بودیم . نشستیم رو به روی هم .همدیگه رو روی آینه های روی کمدم میدیدیم... بعد تمام شعرهاش رو از حفظ براش دکلمه کردم و اون تمام شب به من پوزخند میزد .

 

 

برگ دزدیده شده ای از دفتر خاطرات میس شانزه لیزه 

 


 
comment نظرات ()