جزیره در کهکشان

 
پیری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

این چین و چروک ها که روی رخسار رو به شطرنج ِ زندگی کشیده اند ، از صد پله گذشته اند و بر دردها گریسته اند و زیر ِ لایه ی کَپَک زده ی شُل و ولشان ، صلابت و سلامت ِ سرخی یک سیب با صد خاطره از حوِا پنهان است ، تو گویی این چروک های ترسناک کَفَن ِ جوانیست و هیچ چیزی از آن چهره که عاشق شد ، زمین خورد و بزرگ شد ، پدر شد و مادر شد ، به بیراهه رفت و از راه به در شد ، در این صورت هویدا نیست . . . این پیری که مثل ِ غبار روی تن نشسته ، پوست را از فرم و شکل انداخته ، صورت را زشت و مچاله کرده  سهم ِ من و تو نیز هست . خرفتی و از کار افتادگی و فرتوتی ... از همه ی تو ، نه خاطره ای پیداست و نه جذابیتی ، نه مثل ِ دروغ ِ شاعران تو پاییزی رو به خزان و نه سایه ای بر سر و سران ... تو نیازمندی و چشم به راه ، تو نمیکنی دل ز راه . . . تو زیر این کهنسالی ، کودک میشوی از جوانی از ترسش سراغ بوتاکس و تزریق و پروتز میروی تو نمیخواهی بشوی رو به خزان ... تو از جوانی جنگ داری با چرخ گردون ... میخواهی مقابل ِ همه چیز باستی اما روزی میرسد که تو زمین گیر و کلافه ، لگَن شکسته و پوکی استخوان و مرض ها چربی ها ، کلسترول ها بر تو غلبه کرده و تو را به گِل نشانده ، چنگال در دستانت میزند لرز میکند رقص ، غذا در حلقت ایست میکند و میل ِ به سرازیری ندارد و نگاهت نمیبیند اعداد را و گوشهایت صداها را مشابه میشنود . . . تو اینی تو خم میشوی ، نود درجه ، بچه میشوی و نمیبینی ، از همه ی آنچه در اطرافت است گریزانی ، گهواره ای به بزرگی قامت ِ تو و قلب ِ گُل ِ کوچکت باید ساخت و به تو گفت :" خوب میشوی پیرمرد ، خوب میشوی پیر زن " و لالایی باید بخوانی ، دست ِ کرم زده ات را به دست های آرتوروزی او بزنی و بگویی :" خوب میشوی " در صورتی که میدانی تو دروغ میگویی . . . تو باید از جوانی قدر ِ او بزرگ شوی با چند قدمی مرگ رو به رو ... تو باید که مرگ را ، سایه اش را و شاید آینده ی خودت را ببینی . . . این پیری است و هزار عیب و لیستی از امراض چون کلکسیون بر سینه ات وصل شده کلافه کرده ... این تویی ، که میشوی محتاج اگر تاج هم بر سرت بود دیگر با این پیری دیده نمیشودآن شکوه ... از همه ی تو میماند یک نگاه ،و یک آه ... حسرتی 

 

میرسد روزی که تو میشوی رسوا ، میکنی رها حیا را... چاره نداری ... باد ِ معده ات هم دست خودت نیست ، شلوارت را هم بالا نمیتوانی بکشی ، و کفش هایت را نمیتوانی به پا کنی ، زیر ام آر آی هلاک میشوی ... این تویی که لگن به زیرت میگذارند و شرم میکنی ... این تویی که نگاهت را میکنی پنهان و زیر لحاف گریه میکنی و همه دندان تیز کرده اند برای پولهایت و ارث و میراث ... این تویی در یک قدمی قبر ... این دنیای فانی تنها یک چیز با آن دوام دار است و آن عشق است و بس . 

***

فاطمه طاهری عزیز

بازی تو در چند سکانس کوتاه در فیلم نرگس رخشان بنی اعتماد را به شدت دوست داشتم ، چنان بود که انگار تو مادر ِ عادل کلافه و بیچاره ترینی و این فیلم همیشه کارگردانش بلد است بهترین ها را برای بازی انتخاب کند ... چند بار با تو ، زمان دانشجویی سوار ِ اتوبوس های شهرک غرب شدم ... همیشه روسری ات را همین طور سفت و سخت میبستی ... غمی درصورتت بود ... خاک ِ بی انصاف ما همان طور که برای جمیله شیخی ها ، نادره ها بزرگداشت و سپاسی نگرفت بر تو هم سخت گرفت و این خوب معلوم بود ... چه بی سر و صدا رفتی و چه ناراحت شدم فاطمه طاهری عزیز خوب میدانم حتی خیلی ها اسم تو را هم نمیدانند و خوب تر میدانم چهره ات را بهتر از دیگران میشناسند ... آخ از آن روزها ... 

 


 
comment نظرات ()