جزیره در کهکشان

 
آیا قابیل هابیل رو کشت ؟ یا برعکس ؟ چرا ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

میس شانزه لیزه که از دور بلند قد تر دیده میشد ، ردای سیاهی به دوش داشت و با کلاغی که روی دوشش نشسته بود حرف میزد . آن ها بالای تپه ای ایستاده بودند که هوا در آن جا ، مه آلود بود . کلاغ به میس گفت :" من یادت میدم . " سپس روی تپه ی خاکی نشست و با نوکش خاک را در منقارش کشید و پرتش کرد به سوی دیگر . میس شانزه لیزه ، با چشمان ِ پُر خون از گریه ، سرخ ، به زمین نگاه میکرد . دور ِ سرش کلاغ های دیگری غار غار میکردند و رویش مینشستند ، میس شانزه لیزه یک دستش را مثل آفتابه ی دم ِ خلا به کمرش زده بود و نگاه میکرد . کلاغ ها روی شانه اش و دو کتفش نشسته بودند ، روی سرش نیز . هوا مه بود . شبنم روی پوست ِ آدم بند نمیشد . میچکید . کلاغ ها از روی میس تکان نمیخوردند ، جا خش کرده بودند . میس آهسته و باصدایی که تارهای صوتی اش آسیب دیده و دو رگه گفت :" یالا برید کمکش کنید من یه عمر وقت ندارم . " کلاغ ها از روی میس پر کشیدند روی زمین و شروع کردند کندن قبر ، خورشید خواب بود و میس شانزه لیزه بیدار ، انگار که سرش سائیده میشد به ابر ی سیاه که بالای سرش حرکت میکرد . از توی لباس ساتن سیاهش سیگاری بیرون آورد و شروع کرد به پک زدند با اینکه میدانست هنوز برایش ضرر دارد . . . قبر آماده شده بود . میس شانزه لیزه نشست . زمین ریشه ای نداشت . کلاغ ها دور قبر را قاب گرفته بودند . میس باید همه چیز را میگفت . کلاغ داد زد :"اعتراف کن همه چیزو بگو . " میس بی اینکه کم و کاستی بگذارد شروع کرد به ذکر ِ آن چه گذشته بود و اینکه چگونه معشوق ِ حقه بازش برای دک کردن ِ او با تبانی کردن با زن ِ حقه باز ، نقشه کشیدند که او را به اتاق دربسته ببرند و بعدها از آن اتاق داستان ها بسازند و میس را هرزه بنامند . میس در مورد خیلی چیزها گفت ، مثلا اینکه با نوشتن ِ شوخی و مضحکه هایی مردی را برای همیشه لال کرده و همین طوررازهای پنهان ِ درختان جاده چالوس را گفت . قطره ای دیگر در قبر چکیده نشد . میس سنگ شده بود و سنگ ترکیده بود از شنیدن این همه قصه . بعد بلند شد . انگار که دیوی برخاسته است . خاک ها را با تمام وجود توی قبر میریخت و خاطرات را دفن میکرد . پایین تپه سر و صدا شده بود  . میس برای اینکه دیده نشود میان پر و باال کلاغ ها پنهان شد و دید دو برادر دارند با هم جر و بحث میکنند و به چشم خود دید که یکی میخواهد به دیگری حمله کند که دوید بینشان . اسم ِ یکی هابیل بود و دیگری قابیل . میس داستان ِ آنها را نفهمید . تنها متوجه شد دو برادرند که تشنه به خون یکدیگرند . پس دو دستش را زیر ساتن سیاهش کرد و با دو اسلحه همزمان به هر دو شلیک کرد و این باعث شد دیگر هیچ وقت قابیل هابیل را نکشد و هابیل هم قابیل را نه . کلاغ ها بالن ِ میس را میکشیدند به آسمان . میس تنها بود . فکرهای زیادی توی سرش چرخ میزدند و فکر میکرد جهان چه زود میگردد و چه گرد است و چه زود خشت بالش او میشود و تشکش سنگ لحد . . . توی آسمان سنگ های یاقوت و لاجورد میدرخشیدند . میس دوست داشت از همه شان گردن بندی و گوشواره ای و تاجی میداشت . یک شب میس خواب دیده بود که مادر بزرگ مرده و او لباس عروسی به تن دارد و مادر بزرگش کور شده و دیگر او را نمیبیند . میس با گُرز ِگاو زن بر کله ی مادربزرگ زده بود . باور نمیکرد که همه چیز به روانی آب میرود و عبور میکند . میس با کلاغ ها میرفت که با اهریمن ِ ماردوش ، ضحاک ِ معروف ، همخوابه شود بلکه دو مغز دو جوان را نجات دهد . جدیدا میس با خوالگیرِ طباخ خانه ی ضحاک نقشه هایی کشیده بود . 

کتاب ِ ( مگر میشود هابیل ، قابیل را کشته باشد ) ِ دوست عزیزم عالیه در نمایشگاه کتاب رو نما خواهد شد . این کتاب هم  در تعلیق ارشاد بود  به سختی و جان کندن های زیاد به ثمر نشست مثل بیشتر کتاب هایی که روزنامه ی شرق اعلام کرده بود . در نمایشگاه کتاب امسال قصه های زیادی منتظر شماست . عالیه بلاگ ِ پیله را هدایت میکند . کمی در فیس بوک نچرخید و بخوانید . دوستان ِ شاهنامه خوان ِ من کجا هستند ؟


 
comment نظرات ()