جزیره در کهکشان

 
شیش و بش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

دکان ِ جدید ِ میس شانزه لیزه ، کافه ای بود ، شبیه هیچ کدام از کافه هایی که فیلم های سینمایی نشان میدهند ! اسمش کافه بود ، توی این کافه از شیر ِ مرغ تا جون ِ آدمیزاد پیدا میشد ، یک جورهایی شهر فرنگ بود . از همه رنگ بود . کافه ای بود که کفش  رو آینه ی نشکن ، فَرش کرده بود  و سقفش گنبدی بود به رنگ نیل ، به کنایه از گنبدِ نیلگون و لوسرش پر از شمع بود و هر شمع سالها طول میکشید تا آب شود . توی این کافه انعکاس نورها روی در و دیوار ، بنفش بود و قرمز و زرد . توی این کافه فقط قهوه سرو نمیشد ، میشد بارش - برعکس - و نبات داغ و پودر سنجد و شیر هم پیدا کرد ، گه گاه توی اتاق های کوچک کنارش ، ماساژ های اجی مجی لاترجی انجام میشد و روغن های گل های کم یاب استوایی را به خورد سلول های بدن میدادند و عروق را باز کرده و مرض را دفع ! موسیقی یکی از ارکان ِ این کافه ی بی نام بود ، موسیقی معمولا در شب ها ترانه های نوستالژی آور و در عصر ها عشوه برانگیز و صبح ها روح بخش بود . میس که در این دکان ِ جدید برای خودش کار و کاسبیی راه انداخته بود ، او با روش جدید هپنوتیزم خاطرات بد را از اذهان عمومی پاک میکرد . شب که بود ، دلشکسته ها از راه میرسیدند و هر کدام کنجی را انتخاب میکردند . میس روی صندلی چوب نارگیل نشسته بود و به مردی که در خاطراتش ، سانحه ی از دست دادن زن و بچه اش حک شده بود رو با ورد های مخصوص خودش کمک میکرد تا خاطرات بد را پاک کند . میس دو تا سیگار را با هم روشن کرد و یکی را پک زد و دیگری را همان طور روشن کنار گوشش گذاشت ... دود بلند میشد و موهای قرمز میس اصلا نمیسوخت . یک جور موهای نسوزی داشت این میس . مرد مدام خاطره را تعریف میکرد و دور میزد دورِ میدانی که تصادف کرده بود . میس آه سوزناکی کشید و بلند شد و با لیاس فیروزی تنش گنبد ِ نیلی رنگ ِ کافه را پر رنگ تر کرد ، صدای خش خش سوزن دوزی و مونجوق ها و پارچه روی زمین میامد ...میس دستهایش را روی شقیقه ی مرد گذاشت . مرد که فکش میجنبید و خاطره را مدام تکرار میکرد اصلا متوجه نشد که میس داستان ما پاک کن دستش گرفته و دارد مثل دلاک ها که چرک ِ بدن را در میاورند از پوست ، خاطرات ِ مرد را از پیشانی اش در میاورد . مرد وقتی به خودش آمده بود توی قایق رو به روی کافه نشسته بود و داشت آب ِ نارگیل میخورد و پیپ میکشید ، میس بادبزن توی دستش را تکان داد .مرد هیچ یادش نمی آمد . میس پرسید : اسمت چیه ؟ . مرد نمیدانست . چند سالته ؟ .... مرد نمیدانست ... مرد که قد و قامت رشیدی داشت و بد ک نبود . دچار آلزایمر شده بود و میس برای از دست ندادن مشتری های دیگرش مجبور بود این ک ی س ِ منحصر به فرد را قایم کند ... چون همه ی حافظه ی مرد را پاک کرده بود . میس به قایقران گفت :: برو همون جای همیشگی . "پارو آب را شکافت و ماهی ها زیر آب نور بالا میدادند و آب برق میزد . مرد پرسید : من این جا چی کار میکنم ؟" میس گفت :" منو یادت نمیاد عزیزم ؟" مرد تعجب کرد و گفت :" نه ببخشید شما ؟ چیزی خوردم نکنه مستم ؟" میس خندید و گفت : نه شما خیلی هم ردیفی ." میس توی دلش یک نقشه ی آن چنانی کشید و گفت :" اسمت رو به من باید بگی تا بتونم کمکت کنم ." مرد گفت :" نمیدونم . نمیدونم . " میس مرد را با خود به اتاق زیر شیروانی برد و از اینکه خاطره ی عشق یک نفر دیگر را پاک کرده بود خوشحال بود . عشق هایی که به چاه میروند و خاکسترشان در بدن و قلب و آه ها میماند . مرد روی صندلی کنار پیانو نشسته بود . مرد پرسید :" شما پیانو میزنید . " میس گفت :" بله .من دکور جمع نمیکنم ." بعد رفت پشت ِ پاراوان و یک لباس پوشید که او را پر از پولک های رنگارنگ کرده بود . میس سقف اریب خانه ی زیر شیروانی اش را باز کرد . تخته را از زیر تختش بیرون کشید و گفت : رفیق بیا یه دست تخته بازی کنیم . چه هوای ملسیه . هوای دو نفره . " مرد روی زمین نمور و نمناک نشست و باد خنکی از بالا به مخش میخورد . پولک های لباس میس صورتش را برق انداخته بود . مرد پرسید : شما من رو میشناسید ؟" میس یاد سریال رازهای پنهان افتاد و چون این مرد شبیه استفانوس بود گفت :" بله تو استفانوسی . " تاس را انداختند . شیش و بش . تا صبح حافظه ی مرد کار نکرد . او هیچ چیز یادش نمی آمد ولی با شنیدن آمبیانس این جا ... یک چیزهایی توی ذهنش جرقه زد ... که این تنها صداست که میماند . در نهایت فقط یک صدای ترمز یادش آمد اما این چه ربطی به کل داستانش داشت را میس هرگز به او نگفت . 

آمبیانس ( ** )

 


 
comment نظرات ()