جزیره در کهکشان

 
فرش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

توی ماشین داشتیم میرفتیم که یک مرتبه ، حرفمان شد ، شروع کرد همان حرف های صد تا یک غاز همیشگی اش را زدن ، نمیخواست مقر بیاید ، من هم ساکت نشسته بودم . توی ماشین که داشتیم میرفتیم ، هوا ابری بود و سقف ماشین ما که کروک بود و زبان زد خاص و عام ، باز بود و باد موهایم را تکان می داد . . . لب هایم از هم باز نمیشدند فقط گوشهایم میشنیدند . . . رسیدیم روی پل . از این پل قبلا هم رد شده بودم . آفتاب از لای ابرها مهمان ِ پوست صورتم شده بود و ذرات معلق ِ فضا را میدیدم . امواج حرفهایش گوشم را پر کرده بود . گوش ِ درد دل و مزخرف شنیدن نداشتم . . . او یک تنه حرف میزد . من به باد توجه میکردم که  بلیز آستین کوتاه حریرم را توی فضا میرقصاند . . . گل هایی که به شیشه ی ماشین چسبانده بودند با شتاب ِ ماشین کنده میشدند و دور میرفتند . سرم را به عقب که میچرخاندم پر از گل های خشکی بود که انگاری هزار سال است عمر کرده اند . . . خشک و پلاسیده شده اند . . . برگ هایی که جسدشان روی زمین افتاده بود . برگهایی که صبح توی محضر دستم را با پرزشان قلقلک میدادند . به پل که رسیدیم او داشت حرف میزد ، بیشتر داد میزد و از فرش هایش میگفت . از فرش هایی که دستش مانده بودند و هر فرش دست چند نفر را بوسیده بودند و هر نفر برای هر نخش شعر خوانده بودند تا پود و تارش بخورد گره . . . به پل که رسیدیم به آسمان نزدیک تر شدیم . من بی تفاوت بودم . این حرف ها را هزار بار شنیده بودم . . . پوست بدنم سرد و گرم میشد . مو به تنم سیخ میشد . انگار که مرده بودم . او همین طور که حرف میزد ، همین طور هم ماشین میراند و دست برد به داشبورد ماشین و پول های سبز رنگی را که بهشان اسکناس های ارزشمند میگفتند پرت میکرد بیرون . اسکناس ها توی آسمان میرقصیدند . . . همین طور اسکناس ها مثل رشته های کاموا توی هوا ول بودند مثل بادبادکی که توی هوا بود و این ور و آن ور میرفت یا مثل صدای یک موسیقی . . . مثل نتی که نون برعکس رویش بنشیند و بخواهی پدال را بگیری . . . ابرها به سرم نزدیک تر میشدند . او مدام حرف میزد و میگفت فرش های دست باف بینظیرش دستش مانده نه میخرندش و نه میتواند بفرستند آن ور . . . دو طرف ِ پل دریا بود . . . بارها این جا آمده بودیم . . . دریا آرام بود با موج های کوتاه و با صدای دریایی که آرامبخش بود . . . دهانم را باز کردم و کمی ابر را توی دهانم بردم و مثل پشمک آبش کردم . . . همه ی وجودم پر از شبنم شد . او پیاده شد و من را از کنار دستش برداشت . بغلم کرد . به چشمانم نگاه کرد و سپس بی حرف پیش انداختتم توی آب .او میخواست من جاودانه شوم . از آن لحظه به بعد . من فرشی شدم در اقیانوس که با هلیکوپتر میامدند و ازم عکس میگرفتند . هیچ کس نمیتوانست من را از کف اقیانوس بکشد بیرون . من فرش دستبافی بودم که محافظان قدرتمندی داشتم . کوسه هایی که هنوز نسلشان از بین نرفته . 


 
comment نظرات ()