جزیره در کهکشان

 
مرد عوضی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

آمبیانس : ( کاپریس24/پاگانینی در *

میس شانزه لیزه توی بالکن ِ مرد ِ عوضی ایستاده بود و سیگار میکشید ، با دود ِ بی قرار کلنجار میرفت . دود به طرز ِ غیر عادلانه ای به سمت ِ چشم های میس فِر میخورد . میس شانزه لیزه به افق ِ پیش رویش که پر از استخوان بود نگاه میکرد . نه درختی و نه دریایی . . . از داخل ِ خانه صدای ویالن ِ مردِ عوضی شنیده میشد . در افق نه ابری بود نه ماهی و نه ستاره ای که بدرخشد . . . میس پُک ِ دیگری به سیگارش زد و دوست داشت که قاصدکی چیزی از کنارش بگذرد و نوید یک چیز ِ خوب را به او بدهد تا میس آن قاصدک را بگیرد و با او برود . هر کجا که باشد . گاهی فکر میکرد چشمانش سیاهی میرود . چشمانش دست ِ او را میگیرد و میبرد به یک سیاهی و او را تا ته قبر میبرد . میس شانزه لیزه همچنان سیگار میکشید و آه . . . پرنده ها همین طور که پر میزدند سکته میکردند و لاشه شان می افتاد روی زمین . درخت ها خشک شده بودند و برگ ها هم . همه روی زمین پودر شده بودند . از حیات چیزی نمانده بود . هیچ چیز . جز صدای ویالون ِ مرد ِ عوضی . میس شانزه لیزه هر بار که توی این بالکن می ایستاد حس میکرد چقدر گیج شده که نمیفهمد این بالکن ها چطور بی پایه این طور معلق در هوا ایستاده اند . هر بار گمان میکرد میتواند سقوط کند . برود به انتهایی که ازش میترسد . از سقوطی که انتهای آن سفتی زمینی است که دهان باز کرده تا مردگان را بجود و هضم کند . جزیره در کهکشان دیگر ستاره ی کم سویی شده بود و میس از این اتفاق ناراحت بود . پرده ها او را به داخل خانه برگرداندند . مرد ِ عوضی همچنان با ویالونش کلنجار میرفت . او جلوی آینه ایستاده بود . پاهایش روی زمین نبود . انگار که معلق است و مینوازد . مرد ِ عوضی ، مدام فکر میکرد بزرگترین عوضی ترین و بهترین نوازنده ی جهانی است . او همه جا از خودش ، از اندام ِ عوضی اش و از کارهای عوضی اش حرف میزد . او در حال تمرین ( این ) بود . میس شانزه لیزه مردی را میدید که پیشانی بلندی دارد و موهایی که رو به هوا رفته . انگار که او را برق گرفته باشد . همیشه پیراهن بلندی میپوشید و یقه اش را باز میگذاشت . برق رفته بود و توی خانه فقط شمع بود که نور داشت . شمع ها معطر بودند و بی بو . . . همه ی خانه که دیوارش و سقفش پر از ترک بود ، پر از سایه های نارنجی بودو قرمز . میس توب دلش آشوب بود . چیزی بین دنده هایش وجود داشت که صدا میکرد و باد میشد و به دنده هایش فشار میداد و مری اش را باد میکرد و خارج نمیشد . چیزی او را آزار میداد . تن ِ نحیفش رو انداخت زیر ِ پای مرد عوضی . مرد عوضی او را نمیدید . اصلا شاید هرگز دیده نمیشد . میس احساس کرد روح است . همیشه عده ای او را روح میدیدند . شبیه یک گذشته بود . میس مثل یک خاطره بود . دهانش را باز کرد تا توضیح دهد چقدر حالش بد است . هی حرف میزد اما صدا از گلویش خارج نمیشد . میس گردنش را گرفته بود و میپیچاند . تمام رگ و اعصاب و عضله اش پیچ میخورد . صدا بیرون نمی آمد . . . مرد ویالونش را روی میز گذاشت و سیگاری روشن کرد که چوب دنباله ی آن به نیم متر میرسید .  .  . مرد دستش را نبرد تا میس را بلند کند . . او لبخند میزد انگار که در حال دیدن فیلم آمارکورد فلینی باشد . میس دور خودش میچرخید . موهایش کف زمین و تار عنکبوت هار ابه خود میگرفت . روی موهای قرمزش پر از خاک بود . از بیرون باد با بوی استخوان و مفصل پرده ها را تکان میداد . . . پرده ها از هم وا میرفتند . تار و پودشان پودر میشد . میمردند . میشکافتند از هم . 

میس بیهوش افتاده بود . یاد روزگاری افتاد که تنها نبود . زندگی اش پر از حفره نبود . مردها روی صندلی نمیشستند تا او را تماشا کنند . مردها دست به سینه نبودند . دست ِ کمک داشتند . زمانی که همه در پناه ِ رئیس جزیره بودند و و میس خطاب به انها دست ها از هم میگشود و میگفت هر کس که در پناه من است تمامی چراگاهش بارگاه من است . یک جورهایی جزیره اش برو بیایی داشت . همه جا بوی عاشقیت می آمد و همه حتی پینه دوزها هم داستان داشتند . مه و شبنم و رنگین کمان همه جا دیده میشد . ابر و مه شب ها زندگی عشاق را میساخت . سیرک همیشه بر پا بود و بوی قهوه تیو کوچه ها پیچ میزد و میخواستی بروی و بنشینی پشت صندلی کافه قهوه بخوری تا زن فالگیر فالت را بگیرد یا بارش - برعکسش کن - بنوشی و مستانه برقصی و نفهمی چی به چیه ! همه جا ( * ) پخش بود . همه شاد بودند . همه جا رنگ بود . رنگ و رقص و زندگی . . . شب ها این طور کم فروغ نبودند . این روزها همه روح شده اند . کوچک شده اند قدر یک عکس در فیس بوک شده اند . هیچ کس دلش لمس ِ تن کسی را نمیخواهد . . . از همان راه دور لایک میزنند و. . . با همه ی سادگیش از لایک هم دوری میکنند . . .

 شهر با همه ی عظمتش تبدیل شده بود به یک زباله دانی . . . دروغ تنها چیزی بود که سروری میکرد . 

حال ِ خوش ؟ 

میس شانزه لیزه جلوی مرد عوضی از حال رفت . مرد عوضی که مهمان داشت در را باز کرد . . . چند تا خوک وارد شدند و از روی لاشه ی میس عبور کردند .آنها بوی مخدرات و افیون میدادند . دور هم خندیدند و از روی میس گذشتند و رفتند . در این شهر همه چیز یک جورهایی شده بود . شعور و غیرت و همت چال شده بود . سه هفته بود که برق خانه فطع و وصل میشد و برق منطقه ی شیمران عزیز پاسخگو نبود . . . کارشناس برق سیری چند ؟ میس خیلی دوست داشت میفهمید حقوق کسیکه قبل از 3 از محل کار بای بای میکند چند است ؟ این بیکفایتی در این شغل ها قسمت چه کسانی میشود . جالب اینکه 121 هم پاسخگوی این قطعی نیست . بساز و بفروش ها آهن روی آهن میگذارد و شهرداری جوابگو نیست . بلیط سینما 5 هزار تومن این هم که چیزی نیست . برنامه ی رادیویی پاراگراف هم که یک جورهایی دیالوگ غیر مستیقیم با رئیس های رنگ و وارنگ تئاتر است کو گوش شنوا ؟ در واقع دیالوگ بر قرار میشود اما یک جورهایی به در میگم دیوار بشنوه است . دیوار هم نمیشنود ! همه جا پر شده از دیوار . دیوارهای آهنی بچه های بساز و بنداز . . . با بدترین سلیقه دارند شهر را از اصالتش خارج میکنند . اشکالی ندارد . مهم نیست هان ؟  این نیز بگذرد . 

عجایب المخلوقات ، رو در ایرانشهر دیدم . یک نمایش سر شار از خلاقیت و پر از صحنه های فراموش نشدنی . این کار با کمترین امکانات بیشترین حرف ها رو منتقل میکرد . بازیگرهای به شدت حرفه ای و با احساس واقعا متاثرم کردند . به خصوص حضور مجید بهرامی . موسیقی ، افکت های صوتی ، چتر ... وان حمام ... ابزار بازی این گروه بود . . . . . بازیگرهای این کار از آدم کم جثه تا تنومند همه به شدت در کار و جای درست بازی درستی از خودشان ارائه دادند . در ابتدا انگار خفاشی که رهبر این موجودات باشد یا خدای آن ها باشد آنها را به کاری وا میدارد که خود ِ نمای ش است . نوشته ی رضا ثروتی کارگردان این کار در بروشور برایم در توضیح این مسئله کفایت میکند .

" بارها و بارها سیزیف سنگی را که از کوهی میغلتد با تلاشی جانکاه به نزدیک قله باز میگرداند ،تکرار مجازات سخت خدایان است . قهرمانان تراژدی هم سرنوشتی سیزیف وار دارند . آنها محکومند که رنج ها ، دردها و جنایاتشان را تا ابد در برابر دیدگان نسل ها به نمایش بگذارند . تجربه ی روایتی دلخراش که نویسندگان برایشان رقم زده اند . در پایان هر نمایش ، آنهنگام که مرده وار خفته اند ، انسانی دیگر با شوری نو این خواب مرگ را آشفته میسازد ، باز به صحنه فرامیخواندشان ، تا دوباره تلاش پوچ خود را از سر گیرند . زخم بزنند . زخم بردارند ، و بیهوده گمان برند که شاید این بار سرنوشتی دیگر در انتظارشان باشد . نویسندگان چنین خدایانی هستند . ( رضا ثروتی )

کار ِ من شده نبخشیدن ِ سادگی خودم ، سنگ ها را از تن برداشتن . 

میس شانزه لیزه وقتی چشمانش را باز کرد و چشم بندش را برداشت از میان کرکره های قرمز اتاقش اشعه و نور خورشید داشت ذوبش میکرد . مرد عوضی در خواب بود . جزیره پا برجا بود و همه جا صدای گوشنواز در اوج بود . . . سایه ی یک مرد عوضی روی دیوار افتاده بود . 



 
comment نظرات ()