جزیره در کهکشان

 
سحر ها . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

آمبیانس ((  کنسرتوپیانو شماره 2 .راخمانینف )) 

 خواب دیدم درِ باغ بچگی هام باز مونده ، لای لولای درش عَشقه در اومده و خودش رو دور ِ لولای در پیچیده ، یک طوری که انگار اون لولا رو اسیر ِ خودش کرده و در راه فراری نداره . . . در زنگ زده بود . باد چرخ زنان زوزه میکشید و این در ِ زنگ زده رو همراه ِ پیچک سبز ِ دورش تکان میداد . ناله ی در ، یک معنی قدیمی برای من داشت ، یک حس ِ دور ، یک بچگی به سراغ من می امد . . . صدای این ناله،  شبیه تاب ِ فرفورژه ی قدیمیی بود که رویش مینشستم و به پشتش تکیه میدادم و باد تکانم میداد و مادرم ، من را میگذاشت و میرفت و زنجیر تاب را از جلو قفل میکرد .

شاید باد من را تکان میداد . . . من و عروسکم را که همیشه یک قطره اشک از توی چشم های آبی اش بیرون زده بود  . . . همیشه دوست داشتم باد من را ببرد تا دم ِ ابرها . . . دست بزنم به نرمی شان  . . . بگذارمشان  توی دهنم . ابر را مزمزه کنم . شاید مثل پشمک نباشد . شاید در دهن سریع آب شود . سرد و ترد و پر از اکسیژن . دلم می خواست یکی از رنگ های رنگین کمان را از توی آسمان بچینم و باهاش طناب بازی کنم . یاد دوره ی مدرسه رازی افتادم . کِش هایی که دور ِ پا میبستیم و نفری که وسط بود و بازی میکرد باید مدام از این کش ضربدری میرفت روی کش ِ دیگر . یاد ِ صدای زنگ افتادم .

زنگی که زنگ ِ تفریح نبود . راستی آخرین زنگ تفریح ِ دبیرستان چطور بود ؟ در آخرین زنگ تفریح دبیرستان چه گذشت ؟ زنگ . صدای زنگ نگاه من را چرخاند به بالای در . زنگوله ی قدیمی به بالای در آویزان بود . . . باغ من را صدا میکرد . شیروانی رنگ باخته ی باغ کهنه تر از صد سال بود . من آن شیروانی را هیچ وقت به آن رنگ  ندیده بودم . شیشه های پنجره های بلند که مربع مربع مثل پارچه ی چهل تیکه کنار هم ردیف بودند ، از جلا افتاده بودند و دورشان را تار عنکبوت بسته بود . طیف ِ رنگ های دور و برم زیاد بودند . سایه- نور هایی که فقط در خواب میشود دید . کلاغ ها غار غار صدا میکردند . درخت های باغ سربلند و سرسبز بودند . شاید به ابر میساییدند . میس شانزه لیزه دستش را دراز کرد تا کسی را که نمیدانست کیست بگیرد . زیر پایش زمین سُر میخورد . خبری از سگ های چند نژادی بابابزرگ نبود . صدای تاس می آمد . شیش و بش ! چشم باز کرد و دید توی سالن مرمر است . با آن آینه ی دیواری بلند که گچ بوری دورش شبیه یک اثر تاریخی بود . میز مرمری که پایه هایش را زمین به خود دوخته بود . یک چیزهای همیشه در خاطره مانده . لباسی که تن ِ میس بود ، لباس سورمه ای رنگی بود که یک روز که عاشق شده بود اتفاقی از گنجه ی خانه پیدایش کرده بود . فرانسوی بود و هیچ کس نفهمیدکه آن  لباس از کجا خانه آمده . لباسی بود با پارچه ی ژرسه و خال خال های سفید در متن ِ سیاه پارچه که از زیردامن  پیدا میشد و از بالا تنگّ تن بود و از پشت بسته میشد و انحنای کمر و ستون مهره ها را میشد نشان داد . یک جور لباس اسپانیایی بود انگار . توی خواب قشنگ و تر و تازه و پر از بوی عطر بود .کم کم که به  پدربزرگ نزدیک میشد تا بازی ورق را نگاه کند و سرباز و بی بی را ،لباس میشکافت و تار و پودش روی زمین میافتاد . سماور روسی از دور صدا میزد که آب جوش آمده و چای حاضر است . همه چیز خشک شده بود .میس شانزه لیزه به طرف ِ آشپزخانه رفت که پر از سینی های نقره و لیوان های بلور بود و برای مهمانی ها چیده شده بود توی دیواری که مخصوص همین لیوان ها بود و او همیشه آن  همه شیشه را کنار هم دوست داشت . همه جا بوی ادویه بود و میس پر از خاطره . . . اما به آشپزخانه که میرسید ، توی دیوار های بلند خانه باغ ، جنازه های فامیل را میدید که در درز شکاف ها داد میزنند . انگار در یک برزخ گیرکرده باشند . دست های محبوب خاله با آن همه انگشتر افتاده بود و بیرون و صدا از حلقش به زور بیرون میزد  . کمک میخواست . مادرِ ِ مادربزرگش روی سقف دراز کشیده بود و تا میس شانزه لیزه  نگاهش کرد چادر گل بهی اش را کشید روی چشمهایش .  لوسر خورد روی زمین و زیر پای میس شکست .کریستال های قدیمی تبریزی پودر شد . مادر بزرگش نبود اما همه جا پر بود از صدای چرخ واکر . . . گردنش را میچرخاند همه جا بوی روح میداد . خبری از غذا و ادویه نبود . رفت در آَشپزخانه . در را بست پشت سرش . تاوه های مسی و سماور ورشو پر از غبار بودند . میس بغضش گرفت . هیچ کس نبود . فقط صدای بر خوردن ورق ها می آمد . رفت و خودش را توی یکی از کابینت ها پنهان کرد . 

***

داستان ِ خیلی بی ربط !

سحر اسم دختریه هم سن و سال ِ خودم .سحر و شوهرش سرایدار هستند . آنها این روزها پول خرید دوای سحر را هم ندارند ، نه اینکه سحر دوای خاصی بخواهد نه . . . بلکه سحر گاهی سرم شست و شو و آنتی بیوتیک سفکسیم استفاده میکند و چون دندان های حساسی دارد و پول پر کردن مجدد ندارد باز هم نمیتواند سن سداین بخرد . . . مجبور میشویم برای او گاهی بخریم . . . از سر لطف . . . گاهی از این سحر ها دور و بر ما زیاد هست . یکی از این سحر ها ته مانده ی غذای مهمانی ما را با نگاه ِ جستجوگرش هدف گرفته بود و همه را با هم ریخت توی کیسه و با خود برد به خانه . سحر ِ دیگری هم هست که دارو های مشکلات کلیه اش را نمیتواند بخرد و ماد ر دوست من برایش از این جا و ان جا و با صد تا چانه زدن میخرد . سحر دیگری که هم دانشکده ای من هست برای مهمانی رفتن لباس قرض میگیرد . یک سحر میشناسم که تا به حال شمال نرفته .یک دوست سحر هم دارم که 36 ساله است و هنوز پاسپورت ندارد ، او در ماکو زندگی میکند ، انقدر ندار است که پایش را از مرز بیرون نگذاشته . . . سحر دیگری میشناسم که وقتی فهمید بار دار است خودش را از پله ها پرت کرد پایین ، مخارج بچه ی دیگر را نداشت . سحر دیگری میشناسم که تا به حال طلا ننداخته  دستش . سحر میتواند اسم یک دختر باشد و فقط یک اسم است . این روزها مردهای زیادی را . . .مردمان ِ زیادی را میبینم که از گشنگی دستشان تا آرنج توی سطل آشغال ها است . نه معتادند نه دیوانه فقط گشنه اند . این روزها که گرانی کمر خم کرده و کتاب و نان و زر برابر شده اند خیلی چیزها عوض شده . . . من مردی میشناسم تا به حال هواپیما سوار نشده . مردی میشناسم که از بی پولی خانه نمی آید . مردی میشناسم که حقوقش را نمیدهند و باید لیچار بشنود . من کسی را میشناسم که دزد شده . 

در این میان مسئله ی کار ِ خودم ، خبر و رسانه بیداد میکند . من لیلا ی حاتمی را از سالها یی که در سینما بود و کمال الملک شد به لطف پدر بی بدیلش میشناسم ، همان قدر که سحر و دوستانش در کافی نت دهستانشان پشت رایانه عکس های او را میبینند و روزنامه میخوانند فقط دستشان به دهنشان نمیرسد . من لیلا را در لیلا دوست داشتم ، معصومیت نقش را قبول کردم و از آن سال تا به امسال هیچ سکانس متفاوتی از این بازیگر نازنین ندیدم  همان طور معصوم طوری ماند . خیلی فکر کردم که کجا میتوانست متفاوت باشد . . . به لطف گریم در آب و آتش هم خوب نبود ، در ارتفاع پست تنها لحت و گویش متفاوت داشت و در سکانس های  اولیه ی بی پولی چرا یک گریه ی خاص دیدم . او بازی های خوبی نداشته ، خودش زنی بوده که آرامش جلوی دوربین و نگاه زلش به دیگران همه را خوشحال و آرام میکند شاید هر مرد و یا هر زنی بخواهد این طور زل بزند ، پلک نزند ، آرام باشد ، خودش باشد و البته همه دوستش داشته باشند . در مقابل میبینم این روزها این لیلا ی عزیز همه ، به لطف ِ یزدان پاک پا در عرصه ی بین المللی گذاشته و چنان سر و صدایی کرده که موجب افتخار همه را فراهم ساخته . انگار اینسرزمین هیچ گاه ، شازده احتجاب / چریکه ی تارا / گاو / زندگی و دیگر هیچ / طعم گیلاس / بدوک / زیر درختان زیتون/ بادکنک سفید / زمانی برای مستی اسب ها / گبه / زندگی و دیگر هیچ/ نفس عمیق و ... ای نداشته ! . . . با توجه به مسائلی که دور و برم اتفاق می افتد هند شدن سینما و هندی شدن قضیه را بیشتر درک میکنم و از آن بدتر حواشی هایی که برای یک بازیگر میسازند که لیاقت آنچه که ارزشش را ندارد به آن داده میشود . در این بین یکی از سحر ها که پرت شد تا بچه اش را به دنیا نیاورد وقتی عکس خانم حاتمی در برف ها را دید ، گفت کاش منم یه مسافرت میتونستم برم ، البته او خوب شد آرزونکرد  کاش به فرانسه و صربستان و آفریقا برود . . . او همین یه مسافرت کوتاه با بچه هایش را آرزو کرد .فکر میکنم لیلا حاتمی یکی از نظر کرده های خداوند است باید او را بیشتر از این دوست داشت . کاش کمی سلیقه در پوشیدن لباس و کمی در انتخاب نقش ها دقت بیشتری داشت .بیشتر فیلم های این دهه او را حتی دوست ندارم به صورت سی- دی بخرم. . . به قول  - الف - او فقط با گلزار فیلم بازی نکرده هاه راست هم میگوید .خُب این تضاد ها که آزارند ه اس هیچ از آن طرف بازیگرانی داریم که لیلا به گرد پایشان هم نمیرسد . مریلا زارعی یکی از بهترین بازیگران این دوره ی سنی است .به شدت بازی او را نگاه و صدایش را تفاوت و اندیشه اش را دوست دارم . هدیه تهرانی در چند سکانس و نه همیشه به شدت خودش را از قید خودش آزاد کرده و در نقش فرو رفته برعکس لیلا که هیچ وقت نمیتواند از خودش بیرون بیاید . . . چهارشنبه سوری و هفت دقیقه را . . . بسیار دوست دارم . . . هنگامه هم همین طور . . . محال است کسی بتواند نقش ماهایا پطروسیان را در پرده ی آخر ادا کند . . . هاه ! فریماه فرجامی در نرگس هیچ جایگزینی ندارد . سوسن تسلیمی در مادیان و چریکه ی تارا . . . فاطمه معتمد آریا در هنرپیشه . . . ترانه ی علیدوستی شهر زیبا را به شدت به طرز عجیبی خوب بازی کرد . . . ساره بیات در جدایی بی نظیر بود . . . بازیگرانی داریم که فرصت ندارند و این فرصت ها همه نصیب کسانی میشود که لیاقتش را ندارند و این اتفاقی بوده که در تاریخ پیش می آید . . . فقط چون  سرکار علیه لیلا در برف ها که بودند فرموده بودند به من و بچه ها داره خوش میگذره انگار توی رویا باشیم خواستم به  خدای درونم رجوع کنم و بپرسم چرا پونه که در بهزیستی ثارالله معلول شده . . . ( چون پدر مادرش ولش کردند و به او ویتامین نرسیده ) نمیتواند حتی اندازه ی یک ورق از این هزار برگی که این آدم ها زندگی میکنند را داشته باشد . این همیشه برای من سئوال است . فیلم پله آخر را ندیدم . نگاه  علی مصفا را دوست دارم . شاید سیمای زنی در دور دست به شدت و به شدت توانست مرعوبم کند حتما این فیلم هم همین طور است . امیدوارم که باشد . در همین بلاگ از سیمای زنی در دوردست و حسم و نظرم به این فیلم گفته م . من کارشناس سینما نیستم اما سینما را میدانم . امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشند . این باعث افتخار هست که اگر ادبیات داستانی مملکت از زمان هدایت تا به امروز زور زد و جهانی نشد ، موسیقی مان از اول تعطیل بود و در نطفه خفه شد لااقل سینما یک جورهایی به مردم نشان بدهد وضع ما جدای از همه چیز چندان هم بد نیست . 


 
comment نظرات ()