جزیره در کهکشان

 
قایق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 

آمبیانس ( **

چشمم رو که باز میکنم میبینم روی سقف ِ اتاقم یه قایق ِ قرمز داره روی موج ها تکون میخوره ، یاد فیلم ِ پاپیون می افتم . . . کاش این قایق بره سراغ ِ مردی که از بالای کوه پرید و خودش رو برای آزادی به صخره و موج و بیکرانگی سپرد . . . از روی تخت بلند میشم . گردنم رو میشکنم تا هوا از لای مفصل ها بزنه بیرون و تلخ تلخ صدا بده . . . نمیدونم ساعت چنده ؟ من از ساعت و از عدد های روش بدم میاد . از ساعت شنی که دونه دونه شن های ریزش قدرت میده به ناتوانی و حسرت ها . . . توی یه بیزمانی خاصی به سر میبرم . کف ِ اتاقم یه ماه افتاده روی فرش . برش میدارم . میبرمش آشپزخنه . چه بوی قوه ای میاد . . . ماه توی دستم سرده ، عین یه جسم ِ منجمد ِ بی روح . . . پر از لکه های ریز و درشت . . . یه گوس ِ غریب و عجیب . . . میندازمش توی یه لگن ِ پر از آب . . . شاید ماهی بشه . . . کاش که ماه  ماهی بشه شنا کنه ، تکثیر بشه شب هام رو دو تا و سه تا و بیشتر بکنه . . . شب خوبه . قهوه رو میخورم . ورق ها رو میچینم . . . دنبال 5 ام که نمیاد . . . ورق ها رو بر میزنم . . . فنجون رو نگاه میکنم یه خورشید کف ِ لرد قهوه دراز کشیده و داره به من سلام میکنه . صورتم خیس عرق میشه . فنجون رو برمیگردونم روی نعلبکی . . . سیگارمو روشن میکنم . فکر میکنم که دوست ندارم پام رو از خونه بذارم بیرون . از توی دیوار صدا میاد . حس میکنم مردی که توی دیوار ِ اتاقم زندگی میکنه میکوبه به در . . . اون مرد توی یه دیوار کاذب زندگی میکنه . براش شیر میریزم . . . اون با شیشه شیر میخوردش . . . شیشه شیر رو از لای شکاف در به زور بهش میدم . . . صدای شیر رو که از مری و معده اش به سرعت پایین میره میشنوم . زیر ِ پام پر از چمن سبزه . . . پا برهنه روش راه میرم . . . زیر پام یه حلزون رو له میکنم . . . بیرون صدای داد و بیداد میاد . . . از پنجره یه عده ای رو میبینم . همه سیاه پوشیدن . بعضی ها داد میزنن . . . بعضی ها از اون ها که داد میزنن عکس میندازن . . . میگن حمید سمندریان مرده ( * ) حمید سمندریان .... استاد سمندریان که نمیتونه مرده باشه . مگه میشه . . . خودم دارم میبینم که داره راه میره . . . اون روی همون قایقیه که من بالای سقف اتاقم میبینم . . . اون زنده است . . . نفس میکشه و با نفسش بادبان ها رو تکون میده . . . از پنجره ی اتاق رو به رو کسی تقه به شیشه میزنه . . . اون یه همسایه ی ساده نیست . اون یه جورهایی راسکولنیکف منه . . . خب خودش خواسته که خودش رو مجازات کنه . من باید هر روز صبح برم و چند ضربه شلاق بهش بزنم . تا آروم بگیره بعد زنی میاد و کلاه گیسش رو براش در میاره و با سر کچلش دور صندلی راسکولنیکف من میرقصه . . . زن از پله ها پایین نمیره اون چتر رو میگیره دستش و پرواز میکنه اون از بالا میاد . من نمیدونم که ما بالاییم یا اون پایینه یا هم که برعکس اما همین طوره . . . همه چیز وارونه اس . به خودم که نگاه میکنم توی یه کوچه ی تنگ و ترش گم شدم . . . با دیواری که روش پر از یادگاریه . . . 


 
comment نظرات ()