جزیره در کهکشان

 
دزد دریایی و کالبدشکافی 1382
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦
 

میس شانزه لیزه توی بالکن ایستاده بود و به ماهی هایی که از سقف آسمان ، آویزان شده بودند نگاه میکرد . به پولک هایی که برق میزد و از صد تا ستاره درخشان تر بودند و با چرخش نور تکثیر میشدند . مثل پولک روی لباس . . . نور میریختند روی سر زمینیان . میس شانزه لیزه سیگارش را روشن کرد و دود را به طرف ماهی های دهن باز فرستاد . ماهی هایی که با چشمهای باز و دهان باز مرده بودند . همین طور زمین را نگاه میکردند . میس شانزه لیزه به دارهایی نگاه کرد که برایشان وصل کرده بود . در دور دو نفر روی تابی که از دار ها ساخته بودند تاب بازی میکردند . صدای خنده ی بچه ها موقع بازی بلند شد . در صورتی که این وقت شب . این سه ی نصف شب همه میبایست خواب میبودند . دهان ماهی ها باز بود و سقف ِ آسمان پر از موج . . . میس شانزه لیزه لنگری که به طرف ِ بالکن انداخته شده بود را گرفت . سیگار را زمین انداخت . پیچ و تاب خوران از آن لنگر بالا رفت . گهواره ی فنا تکان میخورد و سرگیجه مجال نمیداد تا به چیزی جز بالا سرت نگاه کنی . . . بی توجه به گذشته ای که در بالکن جا مانده بود . . . دزد دریایی دست میس را گرفت و او را سوار کشتی اش کرد . میس که از قبل او را در یکی از تابلوهایش کشیده بود خوب میشناختش . از دزد دریایی خواسته بود بخشی از گذشته اش را برایش بدزد و بیاورد . میس خیلی چیزها را نمیدانست . دزددریایی همراه دکتر کالبد شکاف جنازه ی سال 1382 را بریدند و متلاشی کردند . میس که لباس و گان پوشیده بود به خاطره ی روی تخت نگاه کرد . دزد دریایی با شانه ها و دست های سوخته از آفتاب عالم تاب با یک پا از نیمه به چوب ، و یک چشم و کلاغی بر دوش ، همه هوش و حواسش پی کار بود و میس و دکتر که بعد از اتمام کار برود و میس را آزار ندهد . جنازه 1382 شکافت . دکتر با عینک و پنس و قیچی و اره قسمت هایی که پر از سلول های رنگی بود را پاره کرد . از درون آن مقداری عنکبوت و لعابی که به دور خود تنیده بود بیرون آمد . مثل مور و ملخ ، عنکبوت بود که بین لعاب خود زندانی شده بودند . . . . میس شانزه لیزه که صدای قلبش را میشنید دنبال عنکبوت هایی میگشت که هیچ وقت در سال 1382 ندیده بودشان . . . بی توجه به کار دکتر و نگهبانی دزد دریایی مهربان ، رفت پی عنکبوت ها . . . برشان داشت . بین قاصدک هایی که از سقف از نور شمع گذر میکردند و نمیسوختند عنکبوت ها را گرفت . . . شروع کرد به سئوال و جواب کردن . عنکبوت ها اسم های زنانی را داشتند که همگی به او خیانت کرده بودند . قاصدک کنار گوش میس ، تنه اش را بزرگ کرد و کلاه گیس سفیدش را کند و میس را بغل گرفت و گفت : "  دیدی من که بهت گفته بودم "  روی زمین پر بود از عنکبوت هایی که با دهان خونی میس و قاصدک را محاصره کرده بودند و به انها میخندیدند . 

دزد دریایی که خیلی شبیه  Alessandro Preziosi بود ، چشمهای گاوی اش را در چشمگردان ِ چشم چرخاند و از عنکبوت های ماده ای که استفراغ میکردند و شکوفه میزدند روی کشتی اش بدش آمده بود همه را با یک پیف پاف نابود کرد . پیف پافی که ظرف مدت 30 ثانیه همه ی خاطرات را از ذهن از بین میبرد . دکتر کالبد را بخیه زد . میس به دزد دریایی که خیلی کار داشت گفت من رو از این جا ببر . . . دزد دریایی هیچ نگفت از کابین بیرون رفت و برگشت . مسیر عوض شده بود . خانم قاصدک گفت :" دستتون درد نکنه زحمت کشیدید " دزد دریایی نگاهی به قاصدک انداخت و همین طور که نزدیک ش میشد قاصدک خودش را دوباره به همان شکا اولیه برگرداند و رفت کنار گوش میس شانزه لیزه . زن های زیادی که معشوق میس آنها را در گردن بند تاریخی خودش یکی یکی آویزان کرده بود بعضی هاشان سیاه شده بودند و سوخته بودند . معشوق میس در جایی زندگی میکرد که هزارتوی برخس آدرس را میدانست . برخس هیچ وقت آدرس او را به میس نداد . دزد دریایی که معنی انتقام را میفهمید . میس را درک میکرد . جنازه ی 1382 را انداخت توی دریا و دکتر را توی شکم نهنگ کرد و فرستاد پیش پدر ژپتو . قاصدک از ان گوشه ی گوش همه چیز را گوش میداد . میس شانزه لیزه که حس کرد چه کلاهی سرش رفته شروع کرد به داد زدن و جیغ کشیدن . او 1382 را بهترین تاریخ زندگی خود میدانست . پس گَنگ- رفتاری اش را نشان داد و مشت هایش را به سینه های ستبر دزد دریایی زد و مدام میگفت چرا ؟ چرا ؟دزد دریایی که پشت بدنش پر از زخم شلاق بود و چشم و پایش را برای هدفش داده بود میس را درک میکرد و مشت های میس را نادیده میگرفت . میس بعد از این همه  زدن . . . بیهوش شد و سر از خانه ای در آورد که پرستار مهربانی برایش شربت درست کرده بود . میس از پنجره دزد دریایی عزیزش را دید که برای خونخواهی دارد به سفرش ادامه میدهد . او ماند و پرستاری که حرف نمیزد . لال بود . سار بود . یا شاید پرستو . . . جزیره اش در کهکشان را از سقف که دریا بود نگاه کرد . هیچ کس حواسش نبود که میس شانزه لیزه در هذیان قرص . . . با سرم و خون و جان دارد دست و پنجه نرم و گرم میکند . برای یک زنده ماندن بی ارزش . 

* دوستان عزیزی که مدعی تاریخ خواندن و گوش های قوی برای شنیدن و تئاتری بودن میکنند به دیدن نمایش قتل آقای کاف به کارگردانی جواد روشن بروند . سالن سایه . 

در پست بعدی در مورد این کار خواهم نوشت . 


 
comment نظرات ()