جزیره در کهکشان

 
سفر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

دلم خیلی گرفته . شدم آدم خونه به دوش . هیچ چیز دیگه خوشحالم نمیکنه . گاهی فکر میکنم روحم . تنهایی های عمیقم اذیتم میکنن. فکر میکنم آدم بدبختیم چون میدونم میخوام چی کار کنم. اما آرزوم اینه که زود بمیرم . چیزی از دنیا نمیخوام . کمتر شادم . بیشتر غمگینم  . ترس چیزیه که یادم دادن . میترسم . دوست داری چه جوری بمیری؟ چرا نباید به این قضیه فکر کرد .دارم روی یه نمایشنامه کار میکنم . بازنویسی کار آخرم به کندی پیش میره . کتاب (پرواز را به خاطر بسپار) سخت زیباست . دردناکه . تا صبح بیدار میمونم.میخونمش. فکر میکنم چرا هیچ وقت نمیتونم خوب بنویسم . چرا این قدر همه چیز سخته . چرا عشق سخته؟ چرا اعتیاد سخته؟ چرا شادی سخت زیباست؟چرا سخت ،سخته؟حس میکنم کسی دوستم نداره . میگن لاغر شدی! نمیخوای دماغت رو عمل کنی؟اون یکی میگه:دماغت بدجور بهت میاد عملش نکنی.دیگری میگه چرا رفتی چکمه ی قرمز خریدی مگه شمری؟ اون دیگری میگه تازه رفته پالتوی چرم قرمز هم خریده! دوست داری جلب توجه کنی؟چقدر زندگی و خودت بودن سخته. دارم بار و بندیل میبندم . میرم سفر . شاید حالم بهتر بشه. کی من رو دوست داره .دوست دارم کسی جایی منتظرم باشه. جلوم ناگهان سبز شه. دوست دارم همه چیز فانتزی باشه. من محکومم به رومانتیک بودن و فانتزی بودن. من عجولم . اگر به روز نشدم . حتما مردم .


 
comment نظرات ()