جزیره در کهکشان

 
خواب را با دیده ی عاشق چه کار ؟!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
 

 

من نه بد خوابم ، نه بسیار خواب . نه پُر خواب و نه بد خواب . همیشه از تخت خوابم ترسیده ام . همیشه خواب هایی سراغم را گرفته اند ، بردندم به دنیای ناشناخته شان که ازشان ترسیده ام . همیشه بیدار که میشوم ، چشم بندم را که باز میکنم ، از این بیدار شدن خسته ام ، کوه کنده ام انگار . هر شب انرژی زیادی در همه ی این رویا ها از دست میدهم . سالهاست آرزوی خواب قیلوله دارم . . . سالهاست بی دوا و قرص سرم را روی بالش نمیگذارم . چشم هایم را که میبندم ، توی زندگی آدم هایی هستم که یا ترسناکند یا میشناسمشان و در وضعیت دردناکی هستند و مدت هاست شهر را که میبینم آجر از دیوار ها جسته و ستون ها ترک برداشته و شهر ویران است . چند شب پیش ، توی کلبه ای با تکه گوشتی صحبت میکردم که همه ی وجودش یک ( دهان ) بود ، میگفت من را در این جا حبس کرده اند . و این ( این جا ) ساختمان کاه گلی نموری بود که اتاق کوچک و گلیمی را شامل میشد . آن تکه گوشت که دو پا داشت و دو دست و سرش از نصفه بریده شده بود ، یک دهان بزرگ داشت و میگفت چشمانم را در آورده اند و مغزم را برده اند . قلب ِ من توی خواب محکم میزد . آن تکه گوشت ملتمسانه در حالی که چشمی نداشت تا نگاهش را در یابم از من میخواست تا درکش کنم . ملتمسانه میخواست با او غذا بخورم . سر سره بنشینم . از ترس میمردم در خواب اما نه نگفتم . در آهنی اتاقش که از بیرون قفل کرده بودند را زنی باز کرد . زنی بلند قد ، با روسری آبی و مانتوئی خاکستری و توی دیسی غذایی آورد و انگار نق هم میزد زیر لب . آن جسم ِ یک پارچه دهان میخواست من با او غذا بخورم . با خوردن اولین غذا از خواب بیدار شدم . قلبم روی زمین افتاده بود ، بلند شدم برش داشتم ، معجون ِ آرام بخش را بهش مالیدم و توی قفسه ی سینه جایش انداختم . روده هایم را از زیر تخت برداشتم و توی شکمم گذاشتم و پنجره را باز کردم . تار عنکبوت ها پر از پرنده بود . آفتاب زردی اش را به رخ میکشید . موهایم را جلوی آینه ناز کردم . بوسیدمشان . چند بار گردنم را شکاندم و بدنم را کش دادم . پیراهن حریرم خیلی نازک بود . تنها چیزی که لمسم میکرد . سلولهایم را میشناخت . روی میز صبحانه پر از تکه بلور هایی بود که تویشان لانه ی پرنده بود . مردی پشت پنجره نشسته بود . دستانش را به پنجره چسبانده بود . من همیشه فکر میکردم دستهایش هرگز ار شیشه جدا نخواهند شد . تعدادی آدم کوتاه جثه توی خانه در حال دویدن بودند . یک طوطی توی قفس خونین و مالین افتاده بود . منقارش را چیده بودند . روی دیوار برایم کسی نامه ای نوشته بود . شکنجه ی من تمامی نداشت . همیشه همین طور بود . زیر پایم چیز لزجی تکان میخورد . . . یک حس خوبی داشتم . نرم و لیز . . . یاد بچگی افتادم . دستهایم را از توی آب بیرون آوردم . نمیدانم چطور سر از استخر در آورده بودم . یک هشت پا زیر پایم ، مثل زالو به پاهایم چسبیده بود . آب خونین شد . نمیتوانستم تکان بخورم . بالای سرم کلاغ ها پر میریختند . بچه ای به دنیا آوردم . توی آب با بند نافم ول شده بود . گریه میکرد . حس میکردم هر لحظه من و بچه با هم در حال مرگیم . دستهایم آزاد بودند . باید کاری میکردم . ساتوری که کنار دستم بود را برداشتم و رفتم زیر آب هشت پا را تکه پاره کردم . هشت پا با هر ضربه ی من تکه تکه میشد . بند ناف را جدا کردم . بچه را که دهانش پر از آب و خون بود بیرون کشیدم و روی شن ها دراز کشیدیم . بیدار که شدم . هنوز همان جا بودیم . پسری که کنارم بود پسر ِ خودم بود . صدایم کرد : مامان ! . . . خیز برداشتم . تکه جسمی بود همه جایش لب . دو دست و دو پا داشت . گفت شونه هام مال تو . فک کردم چرا پسر من این طور از آب در امده از ترسش رفتم توی دریایی که جلو رویم بود . دریا شور بود نمکش توی چشمانم رفت . همه چیز شور شده بود . دندان هایم را به هم میساییدم . هشت پا دوباره من را گرفت . گردنم را فشار داد و من را خفه کرد . من را بلعید . حالا توی فضا هستم . یک جایی که نمیدانم کجاست . بین سه ستاره ای که همیشه در امتداد شب قرار دارند . . . پرسه میزنم . برای همین سالهاست تخت خوابم شده تابوت و خواب هایم دوای روح که نه دوای جسم هم نیستند . برای خودم همین جوری یلخی میگویم شاید عاشقم که این همه بیخوابم . منطق الطیر قصه ای دارد که عاشق میگوید :" خواب را با دیده ی عاشق چه کار ؟ " بهتر است این طور باشد . حتی به دروغ تا این همه کابوس را هر شب برای همه تعریف کنم . 


 
comment نظرات ()