جزیره در کهکشان

 
سلطان مار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢
 

 

میس شانزه لیزه روی ریگهای خیابان ایستاده بود . کف ِ پایش با سنگریزه های ماسیده ی داغ و شن های سرد و شوره نمک های یخ زده  پُر شده بود . آفتاب ِ تفتیده روی زمین ، پهن بود ، مثل سفره . صحرا می درخشید ،انگار براده های طلا بود که تا خط افق ممتد میشد و در این براده ها ، کاکتوس ها و بته ها ، سنگ های لاجورد بودند که میدرخشیدند زیر آفتاب ِ جهانسوز . میس شانزه لیزه پشتش لرزید ، عرق سردی بر تنش نشست ، مدام زیر دلش خالی میشد و میریخت . داشت از دست ِ سایه ای فرار میکرد که کش می آمد و بزرگ و کوچک میشد و گره میخورد و از هم باز میشد و دست بلند میکرد تا او را با خود ببرد . سایه ای که حسی از ترسناک بودن را به او منتقل میکرد . شاید هم آنقدر ترس نداشت اما یک بار آهسته آهسته روی دیوار پیدا شد توی دستش خنجری بود ، روی دیوار میدوید و به گوشه ی سقف مینشست و خنجر به دست منتظر میس میشد تا شکارش کند . آنها بیست و چهار ساعت هر دو در دو گوشه ی خانه کز کرده بودند تا دستشان به هم نرسد . 

باد که وزیدن گرفت شن ها به هوا رفت . رو به رو و پشت سر ، چپ و راست ، همه یک سرزمین ناشناخته بود با آسمانی که آّبی ِ رنگش صدای موج های دریا را میداد و هر ابرش که پدیدار میشد ، موجی بود وسط اقیانوس که اوج و فرود میگرفت و غرق عظمت آب ها میشد . میس ، فکر کرد کی و از کجا به این صحرا آمده ؟ حافظه اش یاری نمیکرد . نه پرنده ای رد میشد و نه ماری نیشش میزد و نه عقربی . . . فکر کرد فقط رو به یک جهت ، مستقیم برود . مستقیم بهتر بود . کنار پاهایش تاول ها میترکید و آب و خون از ان روی شن ها میپاچید . حس کرد خزنده ای پشت ِ سرش راه افتاده . دوست نداشت سرش را بچرخاند تاببیند که چیست . رو به رو ماهی ها به عظمت نهنگ ، در اعماق ِدل ِ دریا شنا میکردند و بعضی هاشان با هم بودند . دو تایی و سر خوش . میس شانزه لیزه پیراهن ِ خالدار سورمه ای رنگش را پاره کرد . . . هوا پوست ِ تنش را میخراشید . مثل تیغ ، داغ بود و سلول های پوست زیر بار آن همه گرمی ذوب میشدند . فکر میکرد هر لحظه آّب میشود و توی ریگ های زیر پایش میرود و از صحنه ی روزگار محو میشود . رو به رو نوید ِ اقیانوسی را میداد که آبش شور نیست . آبش خنک است ، مثل آب چشمه و زلال است و هر حلقی گلویش گیر میکند به آن آب ِ سرد و شفا بخش . پس به جلو تر رفت .از بالای سرش کلاغ های سیاه مثل یک فوج مورچه رد شدند و مدتی همه جا را سیاهی فرا گرفت . میس چمباتمه زد و دستاش را روی سرش گذاشت. کلاغ ها جیغ میزدند . بالای سر ِ او داد میکشیدند . شاید هر لحظه به او حمله میکردند و هر کدام گوشت تنش را میکندند و با خود میبردند . میس شانزه لیزه ، لب هایش خشک شده بود و زبانش مثل چوب سفت . خون و آب بدنش همچنان از تاول های پایش بیرون میریختند . کمی بعد دیگر صدایی نبود . سرش را از میان دستانش بیرون آورد . رو به رو خبری از اقیانوس و مرجان و ماهی های عاشق نبود . کاروانسرایی بود که میشد دیدش ، سراب نبود . پس دوید . نمیدانست چرا ؟ دوست داشت زودتر جانش به در رود . اما بی اراده ، پر زد به آن جا . موهای بلند ش توی هوا میریختند و از خشکی میشکستند . پوست تنش تکه تکه شده بود و همین طور که راه میرفت احساس میکرد قرار است دستش از خشکی کنده شود . و چشمانش در بیاید و بیفتد روی زمین . به کاروانسرا رسید . باد خنکی توی کاروانسرا میچرخید . میس شانزه لیزه زیر یکی از طاقی ها افتاد . حتی نمیتوانست بگوید آب . . . عقرب ها دور او چرخ میزدند و چنگال برای جانش میساییدند و فکرِ ضیافت شبشان بودند . مار سیاه ِ بی دست و پایی با مهره های درشت بدنش از سوراخ کنج کاه گلی کاروانسرا بیرون خزید و عقرب ها را فراری داد . با تنش قلابی درست کرد و میس را با خود به سوراخ ِ کنج دیوار برد.مار ِ خوش خط و خال میس شانزه لیزه را توی حفره ی تاریک و نمور جا داد میان پوست های خشک شده ای که قبلا انداخته بود . 

 

میس وقتی به هوش آمد مار را دید . تن ِ مار پر از پولک های قهوه ای و قرمز و طلایی بود و میدرخشید ، دندان ِ مار ، مثل مروارید بود و نیش آن مثل خون قرمز . برای میس از کوزه ای که عمرش به صد هزار سال میرسید آب آورد . انگار که از اقیانوسی آن را آورده باشد . میس شانزه لیزه از ترس چیزی نگفت . چشمانش را باز و بسته کرد و بی اینکه بفهمد چگونه ، لاجرعه آب را نوشید . هوای سرد ِ دالان ِ مار مثل بادگیرهای یزد بود و خنک . . . مار شروع کرد مثل آدم ها حرف زدن . گفت: فروغ ِ دیده ام دل قوی دار تو را هر انجمنی ستایشت میکنند و سزاوار پادشاهی مایی . " میس از اینکه آرواره ی مار میجنبید حیرت کرد . صدای قدم های کسی روی دالان را شنید . مار قبل از اینکه میس چیزی بگوید گفت : مردی که آن بالا راه میرود بخاطر ِ نداشتن ِ قدرت مهرورزی میکند تو سزاوارش نیستی . " میس شانزه لیزه که ماتش برده بود به سختی گفت : " شما کی هستید؟"مار گفت :" من سلطان ِ جانم . " میس شانزه لیزه که درون دالان ِ خنک ِ آن مار جای گرفته بود از هوش رفت . میس شانزه لیزه ، خودش را روی کجاوه ای دید با لباسی از پارچه های عجیب ، کفشی از پوست مار و گردن بندی از پوست مار و دستبندی از پوست مار با پولک های طلا و نگین های لاجورد . شتر ها در صحرای سوزان...راه میرفتند . . . آفتاب میخواست به زمین بچسبد . پوست تن میخواست ور بیاید . . . توی کجاوه ، کمی خنک تر بود . صدای سلطان مار هنوز توی گوشش بود . . . مار او را با خود به شبستانش میبرد . صدایش را از آویزاهای گوشش میشنید :" فروغ ِ دیده ام . " کاکتوس ها از میان پرده های صورتی رنگ دیده میشدند . بوی تند فلفل می آمد . صدای موش هایی که له میشدند . در دور دست اقیانوسی پیدا بود . ماهی ها میان مرجان ها با هم بودند . دور هم میچرخیدند . حباب ها میترکیدند . خزه هایی بسته شده بودند به دور سنگ ها . سنگ ها روی هم لیز میخوردند . توی اقیانوس سایه ی رنگین کمان افتاده بود . کجاوه همچنان پیش میرفت . کویر مثل دریای طلایی مواج بود . 


 
comment نظرات ()