جزیره در کهکشان

 
مردی که فرار کرد .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥
 

آمبیانس  nocturne in C-sharp minor

 

میس شانزه لیزه روی بساط ِ زجاج دراز کشیده بود . طاق بالا سرش ، که نه شبیه سقف اتاق زیر شیروانی اش بود و نه شبیه سقف ِ هیچ کجا ، نه سقف ِ کلیسا و نه سقف ِ آسمان ، سقفی بود گوژپشت وار ، درونسو ، انگار که زمین به روی این سقف سنگینی بکند ، همچون گوی وزین و گرانسنگی که بخواهد سقف ِ نرم بالا سر ِ میس را بشکافد و بیفتد روی همان بساط زجاجی ، همان زمین مفروش از شیشه . فاصله ی چشمان ِ میس تا به آن سقف ِ درونسو زیاد بود و دیوارها بلند بودند و روی هر دیوار هزار چشم و عشقه روییده بودند و در هم پیچیده بودند . میان هر برگ زندگی جانواران ِ هزار رنگ جریان داشت و جیرجیرک آواز میخواند . میس شانزه لیزه ، وقتی به خودش آمد ، دید که قلبش ، کنج ِ این فضای پر از آیینه و آبگینه روی شیشه خورده هایی میطپد . رگ های قلبش روی دیوار رفته بودند و میان عشقه ها جا خشک کرده بودند . صدای ضربان قلبش را میشنید . دهلیز و بطنش را میدید و قلبی که معصومانه میزند . . . تمام ِ لباس سفیدش لخته های خون بود و لکه های خونی .  پایش را روی  دلمه ای از آن که مثل  جگر سیاه افتاده بود گذاشت و دردش گرفت . زیر پایش خالی شد و رفت توی چاهی که استوانه ای بود از آینه . ته آن استوانه مردابی قرار داشت که دستهای پذیرنده اش را باز کرده بود به روی میس شانزه لیزه . میس که مدت ها بود ، دلش آغوش بی دغدغه میخواست با کمال میل وارد مرداب شد . فکر کرد که چشمهایش را میبندد . دارد غرق میشود . دلش تنگ میشود . صدای ضربان قلبش هنوز توی گوشش بود . هنوز میشنید که چقدر مضطرب است . همین موقع که همه چیز سیاه شد . همه چیز لزج و بی حس شد . روح وارد کالبدش شد . توی قبر ِ اتاقی بود که میشناختش . میس شانزه لیزه مدت ها بود توی زیر زمین ِ پایین اتاق زیر شیروانی اش قبری حفر کرده بود و خودش را در آن مدفون میکرد . هر روز که بیدار میشد سرش به سنگ لحد آن میخورد و دوباره بیهوش میشد . ترس ِ از آفتاب داشت . از اینکه هر روز تکرار شود و مکرر شود هر روزش . مردی که دوستش داشت ، مدت ها بود سفر کرده بود به مناطق گرمسیری ، به جایی که آفتابش زیادی زرد است . گرمایش هم پوست تن را شفا میبخشد و ابر ها در سقف آسمانش جایی ندارند . میس شانزه لیزه ، میدانست که مرد برنخواهد گشت . شنیده بود که خانه ای روی درختی ساخته است و هر روز در پی ساختن ِ پله هایی است برای رسیدن به خود خورشید . برای همین هیچ وقت نامه های میس به او نمیرسید . توی راه از فرط گرما و آفتاب و آتش میسوخت . اما جایی که میس زندگی میکرد که نمور و باران زا و تاریک بود هیچ گاه از این مشکلات برایش پیش نمی آمد . آقای نامه رسان همیشه با قایقش پشت درِ خانه نامه ها را میاورد و میس شانزه لیزه سبدش را می انداخت پایین و سکه های طلایی رنگ را به عنوان مژدگانی برایش تیو پارچه ی مخمل قرمزی می انداخت .

وقتی که روح وارد تنش شد . سرش به سنگ لحد خورد و نمرد . از توی قبر بیرون آمد و وارد اتاق همیشگی اش شد . اتاقی که از هر گوشه اش یک خاطره می بارید . مثل ِ باران ِ هر روز  صبح و مثل رنگین کمانی که از پنجره تو می آمد بی ندا . یادش آمد مردی که دوستش داشت ، هر روز به او میگفت که برای نوشتن ِ آخرین رمانش باید در تنهایی به سر ببرد و هر روز صبح بعد از خوردن چای وانیل و کیک کشمشی و روشن کردن پیپ بی صدا و با نگاه ثابتش از خانه میزد بیرون . هر روز که میس شانزه لیزه از زیر در به صدای راه رفتن ِ او روی پله های چوبی گوش میداد . پله هایی که بعد از آن دوست ترش داشت . یک روز که میس شانزه لیزه حس ششمش به کار اُفتاد و او را بی تاب کرد و عادت ماهیانه او را بی قرار کرد و خشت و خال های کارت های ورق ناجور درآمد ، میس شانزه لیزه با کالسکه چی اش ، رفت . پیش پای او رفت . همین که مرد رفت میس نقاب بر چهره زد و سوار کالسکه شد و چوب ها روی سنگفرش های خیس پرگار میزدند و اسب ها شیهه زنان در مه میرفتند . میس شانزه لیزه در کالسکه را باز کرد . مه وارد اتاقک کالسکه شد . میس مردی که دوستش داشت را دید که روی سنگ های روان ِ توی دریاچه ی شور نشسته و دارد کتابی میخواند . کتابی که در آن به او میگفتند با چه راز و با چه مهارتی میتواند به منطقه ی گرمسیری برود . به جایی که آفتاب هست . نور و گرما هست . جایی که برگ ها اندازه ی تن ِ آدمی است و گل ها کاس برگشان به اندازه ی لگن ِ توی خانه هاست و قطرات شبنم به بزرگی یک لوستر است . میس از آن روز به بعد فهمید  مردی که دوستش دارد . . . دارد میرود . بی آنکه به او بگوید دارد میرود  .  صبح که شد . در یکی از صبح های همیشگی مرد چایش را خورد و کیکش را روی زمین انداخت . کشمش ها روی زمین مثل دانه ی مروارید غلت خوردند . میس به مرد ی که میرفت تا برای همیشه در را ببندد نگاه کرد . مرد چتری که هیچ وقت با خود نمیبرد برداشت . رفت . چتر پر از حفه هایی بود که میس نقر کرده بود . باران از آنها میریخت روی سر مرد . مرد چتر را انداخت زیر پای اسب های کالسکه ها . پوزخندی زد و پشت دیوار های طوسی رنگ برای همیشه ناپدید شد . میس ، توی وان خوابیده بود . بوی عطر مرد از کاشی های حمام می آمد . عطری که بوی خود مرد بود . میس همه ی شعر هایی که مرد برایش نوشته بود را روی آب وان انداخته بود . آب کلمه ها را جا به جا میکرد . آب معنی آنها را هم عوض میکرد . صدای چکه چکه ی آب از شیر آب توی وان می آمد . اشک میس از روی گردنش سر میخورد روی جوشی که از عصبانیت در صورتش سبز شده بود قرمز رنگ میگذشت و میرفت روی بازوانش و پژمرده غرق آب توی وان میشد . انگشت های پایش را توی وان به هم قفل کرد . دندان هایش را به هم میسابید و توی سقف حمام تصویر مردی که دوستش داشت و خودش را میدید . . . از سقف باران بارید . میس زیر بارانش رفت . رعد و برق که میزد . پرنده های نقره ای رنگی که اسمشان کلاغ بود دور سر میس غار غار میکردند . دستهایش را باز کرد . . . چند ساعت بعد هر تکه از بدنش در معده ی یکی از آن کلاغ ها بود . 

چیک . . . 

. . . چیک . . . چیک . . . .

چیک . . . 

          چیک . . . 


 
comment نظرات ()