جزیره در کهکشان

 
باران من را میخورد
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
 

این آسایش و راحت ِ گرمابه چیست ؟ آنگاه که قطرات سرد و گرم در هم میلولند و با هم می آمیزند و یکی میشوند و پُر میشوند از هم و با هم خالی میشوند از هم و با هم به ته ِ چاهی میروند ،نامش  قنات و بهتر بگویم فاضلآب . که این دو قطره با هم در این معبرِ زیر زمینی بد بوی پر از فضله و عذره و نجاست ، در سرد و گرمی هم ، همچنان یکی مانده اند و راه ِ گریزی نیست جز آمیختن ِ بخشی از آن دو بر نجاستی و جدا شدن دیگری براثر برخورد با کوه ِ سَرگینی سرسنگین و قهوه ای و پر زِ انگل زیر سقفی که چکه میکناد از آن شر شر ِ فاضلاب ِ شهری و صدای دندان های موش و ریشخندشان بر این قطره های پاک . . . قطره هایی که از روی تن ِ من در خانه ای که نمیشناختم لیز میخوردند . بلاتکلیف ، منحنی میزدند و ضربدر . . .  با کَف و چرکِ بدن آمیخته میشدند و همه با هم از چاهکی میرفتند به آن مَعبرِ زیر زمینی . کاش من یک قطره بودم . جدا از این سقف ِ مثلا تمیز ِ آسمانی که ابرش نیست پیدا و هوایش نیست روان و سرگردان و بادی درش نیست برای سُر دادن ِ ابرهایش تا که فلق و شفقش را بشود دید از تارنمای گازهای معلق در فضا یا دودهای پر حجمی که نفس سنگین میکنند و سر را و گیج میکنند آدمی را همان گونه که می بخوردی و بچرخیدی به دورِ خود از این سر در گمی و گمانت برود که این زمین ِ مادر است که می بخورد و چرخ بزد و گیج برفت به دور خود و خورشید را دور بزد . همچنان در وانی ایستاده ام و به دستهایم نگاه میکنم به انگشتانی که در زیر پوشتم هنوز جان دارند . به دور ِ ناخن هایم که جویده شده اند . به پوست ِ تنم در دهانم . میان ِ دندانهایم که میشکافمشان از هم . به لاک هایم که ریخته اند و به موهای قرمزم که از ساق پا با موخوره هایشان توی سفیدی زیر پایم به سمت ِ چاه میروند و انگار نای رفتن ندارند . به قطره های بالا سرم فکر میکنم که توی موهایم گیر میکنند و من دوستشان دارم . دوست دارم در این آب غرق شوم . حرمان و عمقی بی انتها . چونان مردابی که انتهایش دوزخی است سرخ فام و سرخ روی و سرخ دود و دودش سرخ و نگهبانش سرخ روی و دیوارهایش سرخ و آب هایش مذاب و ذوب زمینش و اصواتش همه کر کننده . شاید لبه ی تیغ راه رفتن یک جورهایی لذت بخش باشد . در یک نا امیدی یا اُمید پر شدن و خالی شدن . یک اطمینان و یک عدم اطمینان . یک حضور و یک حفره . آه!  ای آغوش های منتظر  ، حفره های امن ِ سکوت ، دستانتان وسعت ِ صحرای سینا و صدایتان ، چمنزار ِ سبز ِ خواب ها و نگاهتان گندم گون و گونه هایتان پذیرای بوسه های بی معنی من  و پچ پچه هایتان وهمی دلنشین در سکوتی انتهای قطعه ای ، چشمانتان وعده دهنده ای تصاویر نامرئی . ای حفره های امن و امان . .  . بی هیچ ترسی خود را به شما میسپرم آنچنان که قطره ها خود را به تن ِ آدمی برای ربودن و زدودن ِ چرک . به همین سادگی . این یک رویا بود . غرغره ای که خون را در خون غربال میکند ، روده ها را و زبانم را و دهلز و بطنم را و همه ی روحم را از فیلتری میگذراند . با آن قطره های بی پروای سرد و گرم که بُخارش شیشه ی رو به رویم را گرفته ، با آن قطره های ریز ریزِ چه خوب کنار ِ هم . . . با آن مرگ تدریجی . . . پیچ بخورم در یک ابد. در جاودانگی . در یک تخت خوابی ابدی . در دور دست . دور از دست . دور از ابر های چروکیده . آسمانی بی هیچ طلوع و غروب . . . دور از بی زمانی در این غربال خون ، روح پالایشی پیدا کند که همچون قطره به یک دریا بروم یا به یک معبر زیرزمینی یا به یک سراب تبدیل بشوم . وهم شوم . در آن جهانی که آیینه ها همه دروغ میگویند . سنگ ها نمیشکنند و دیگر قطره ها سنگ را صیقل نمیدهند . میخواهم شمشیری که خواب دیدم را بردارم . به دست بگیرمش . توی آیینه شلاقش بزنم . تصویرم را بیرحمانه تکه تکه بکنم . پودر های شکسته ی آیینه مثل ِ خون های توی رگ هایم اشک بریزند . آیینه میمیرد . تصویر من . با انگشتم روی بخار ِ دیوار های دورم شکل میکشم . با آنها حرف میزنم . موهایم را خیس خیس توی حوله میپیچم . دیوار را میگیرم که نیافتم . لاک های پریده ام مثل بشقاب های عتیقه لب پر شده اند . پاهایم میلرزند . اُتاقم سرد است . بر میگردم به حمام . روی شوفاژ مینشینم . سیگار و دود و بخار در هم یکی میشوند . اثر هر چه تَن شو و تَن شور است را میبرند . بی جهت گریه میکنم . دوست ندارم از این حمام دل بکنم . نفسم تنگ میشود . سرم را توی کاسه ی پذیرنده ی توالت میکنم . میخواهم از آن تو بروم به جایی که حشرات وول میخورند . میخواهم این نباشم . این که منم . 

 

سرم را از گردنم جدا میکنم . روی زمین میگذارمش . موها را شانه میزنم . موها را میبافم . گیره بهشان میزنم و چند سنجاقک . صورت را بر میگردانم . کرم میزنم . ابروها را با موچین برمیدارم . با پنبه دورش را الکل میزنم . با اره مغز را میشکافم . روده های توی سرم را بیرون میریزم . پیکسل های خاطرات را توی چاهک دستشویی پرت میکنم . خون ِ توی سر را با پمپ بیرون میکشم . توی رگ و پی اش ، آب پر میکنم . با بوی رازیانه و عطر ضدافسردگی . سرم را روی شوفاژ میگذارم بماند تا خشک شود . میروم توی اتاقم . روی ترازو میروم . تنم ور آمده . ورم کرده ام . شاید که بار دار شده ام . دست میکشم به شکمم . صدای قلبی می آید که قلب ِ من نیست . از توی ناف ، صدای جیغ بچه ای را میشنوم . بدنم را با قیچی میشکافم . بچه های زیادی مثل مورچه بیرون میریزند . چند پشه هم پشت سرشان . با همان شکم ِ پاره . مثل ِ پسته ای که سرش باز است بر میگردم توی دستشویی ، سرم را برمیدارم . میروم روی ترازو هنوز وزنم همان است . هنوز ذهنم همان طور است . هیچ بازیی بر من اثر نکرده است . بالا سرم هنوز ابرهای سربی وول میخورند . باران که میبارد روی پشت بامم . چتر گرفته به دست . میخواهم گیلاس شرابم را تا ته بنوشم . باران ِ سیاه مثل مروارید نایاب روی چتر میریزد . مثل زغال . خیلی قشنگ است . بوی مرگ میدهد . باران بوی نفت میدهد . سطل ها را روی زمین میگذارم . باران روی پوستم میخورد . پوستم را میکند . توی دستم میرود . توی خونم . باران من را میخورد . 

 


 
comment نظرات ()