جزیره در کهکشان

 
چه راحت خیانت میکنی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

تو که هستی که بخواهی با من نباشی ؟

دنیای اسرار آمیز خیانت ! 

آیا روحی که دادار ِ این جهان ، در کالبد ِ انسان دمید میتواند این همه فریبنده باشد؟ یا این بنده ی فرومایه است که آن را نمیبیند و از خودش دور میکند ؟ چگونه است که ترفند های عیارانه ی یک روح ِ پلید میتواند ، جسم و روح ِ دیگری را مسخر کند ؟ هر وقت که بخواهد با او بماند و بخوابد و هر وقت که نه ! پس برود پی کارش . که این یک عادت شده! آنگاه که معصومانه خیال ِ ترک همدیگر را داریم چقدر همدیگر را میشناسیم ؟  در این گاه ها آن که ترکمان میکند چه مهربان میشود ناگهان ! بیگمان هر کس که خیانت کند نیرنگ باز است و هر روز با هر کس و ناکس میتواند رنگ به رنگ شود . این تنهایی تنها قسمت ِ من میشود .  تنها . میبینم که این روزها همه عادت کرده اند زن های خود را با مردهای دیگر ببیند و مردها زن های خود را . نوعی بی شرافتی که باب شده . این عدم ژرف نگری در شناختِ بنی آدم و تنها به غریزه فکر کردن و نه به جان ، از بی فکری است و نه روشنفکری . 

همیشه و همیشه به هر کس که شدم مایل ، از ته دل چیزی از آب در نیامد جز جاهلی و کاهلی که نه در حد و نه در قواره ی من بود . من چه ساده ، دلم را میکَنم . . . من دلم را گمراه میکنم به سادگی  و میشوم دلخواه ِ هر آنکس که ناکس است . که به صبرش در شبانگاه و سحرگاه منتظر میشوم و پلک نمیزنم .  نمیزنم پلک . نه یک لحظه هم . یا به شنیدن صدایش،  کوک میکنم ساعت را . تیک / تاک . . .  میبرد خوابم . ساعت ها . شاید من مرده ام و این ساعت بارها زنگ زده  است . کسی پیامی نگذاشته . . به راستی زمزمه های دروغین را نشانی نیست تا از آن گریزی باشد . هر گاه قلبم را از جا در آورده ام چونان که مسیح در آخرین وسوسه های مسیح ، و در دست گرفتم و به او دادم ، . . قلبم لا به لای قیچی بی رحمانه ای تکه تکه شد . آنگاه ، گاه بود که روحم را مرهمی لازم بود از نوع ِ شیشه و ترامادول و بایومادول و زاناکس و کوک و همه ی مخدرات تا بشود این خاطرات پاک ِ پاک . . . آنگاه که من برهنه ایستاده ام در برابر خودم . رو به روی آینه ای که با من است  . سنگی برش میزنم تا بشکند که نشانم ندهد . تا تنم را هر تکه ی تیزش بشکافد . آنگاه که هر پیمانی به سادگی میشکند . . .  هر تکه ی تیز آینه هم تن من را  بشکافد . آن گاه مرهم یک قلب سوخته نه آب است و نه پُماد . . . یک جور کشیده شدن به بی بند و باری است . . . یک جوری خود را خرج هر کسی کردن که مقابله ی به مثل را تجربه کنی . آنگاه که عشق از بین رفت یا شاید هرگز وجود نداشت دوست داشتم برای همیشه تنی باشم نه برای خودم . تقسیم شده بین همه ی کسانی که دوستم ندارند . یک جورهایی انتقام از بی عقلی خودم یا که نه از دلدادگی هایم .  آنگاه که همیشه روی پله ی آخر ایستاده ام و دیده م با چشم که همیشه بوده اند کسانی که از من بهترند . بهترین ها و. . . ا ز منظر اخلاق و منش و شعور از نقطه نظر آن دیگری که از من بالاترند . آن روزها برای یک شب هم که شده میخواهم از همه ی این آدم ها انتقام بگیرم . آه ای ذهن این هذیان ها چیست که میبافی ؟این خزعبلات . . . دور باد هر گونه فکری بدین گونه . که من این نیستم و نخواهم بود . آنگاه من زن شدم و بر من خیانت ها روا گشت از برای اینکه من زنم . که ستاره ای هستی سوخته که به نظاره نمینشیند هیچ دل سوخته ایا تو را . باری عشق از زمین رخت بست و با سنگواره ها معاشقه کردن چنین تاوانی دارد .

ای نرینگانی که بر خود حلال و روا میدارید زنبارگی را به حکم ِ تاریخ و شاید دین که هوس و نفس تنها در زیر کمر تو جست میزند و خیز ، این خیز و این مد و جزر در اندام زن از سر و مو و گوش تا به کف پا خود را مثل ما ر میپیچاند . چونه است که بر زن حرام است این حس و باید بر خود ساتور زند و اخته شود و تو بتوانی هر ضعفت را جبران کنی به سادگی و با هر سگی . . . ای تو مایه ی رنج !گهگاه از این چهره ی دلقک وارت بیزار میشوم . توی مواد غرق میشوم . خودم را با خودم میبینم که در معاشقه ام . آنگاه که دنبال هیچ جفتی نیستم . آنگاه که از خودم بچه دار میشوم و در زمین ریشه میدوانم . 

روی تخت خواب ِ من غریزه ی تو حکمفرما میشود و زن دیگری با تو که خود ِ منی در معاشقه به سر میبری . این تو که بر من عاشق بودی . . . که از تن ِ سگ ِ خیابان هم نتوانی گذشت و گذر کردن . . . . آنگاه که تو لویی آراگون را نمیشناسی و نه من را و نه شعرهایم را . . .آنگاه که تو با رفیق ِ همکلاسی من . . .با دوست من همبستر میشوی و آن هم با تو عشق چه معنا دارد . وقتی که دلتنگی مایه ی تمسخر است و این عالیترین و مدرن ترین رابطه ها حکم می فرمایند . بگذار بشکنم تا تو هرگز من را نبینی . تا مثل مادر ادیپ سنجاق در چشم فروکنم تا نبینم که چگونه در مقابل من طنازی میکنی و من را میفروشی . ای تو که من را حراج کرده ای به جسم و ذهن . . . هر گاه که گمانم رفت تو را سخت عاشقم و نگاهت را دوست داشتم در حفره ی دلم و روحم نگهت داشتم و ترسیدم که بروی . این آن گاه بود که از من روی گرداندی . که نه اسیرت بمانم و نه اسیرم بمانی . فنون ِ تو سکون بود و دروغ . 

آنگاه که افق های محدودِ دیدگاهت ، تو را و جربزه ات را در این حد کوچک میکند . تو نمیتوانی مردی باشی با معیار های زنی با این ذهنیت که منم . که خیالم به پرواز و روحم به غوغا فروخته شده . 

تو که هستی که بخواهی با من نباشی ؟

؟

هه! ( آیا این جملات را در خلسه ای خود خواسته نوشته ام . همین جمله ی آخر را . مرگ بر هر چه دل و دلبستگی و دلتنگی و هرآنچه با دل است و سلام بر سیخ و سلاخی و سلام بر تکه تکه شدن هر چه سودمند است و درست است . )


 
comment نظرات ()