جزیره در کهکشان

 
ادیپ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
 

ادیپوس شهریار کیست ؟

 یادگیری نام(تس پیس )-(آریستوفان )-( سوفوکلس) -(اورپید)برای دانشجویان رشته ی تئاتر، همان قدر مهم است که یادگیری جدول ضرب برای مهندس هوا فضا . خب ، اگر این جا مهندس هوا-فضا =دانشجوی تئاتر باشد    نتیچه میگیریم که دانشجویان تئاتر  با این سه نویسنده ی یونانی آشنایند و از آن مهمتربه جناب  سوفوکل ارادت زیادی دارند . یکی از اولین کتابهایی که دانشجویان نمایش از کتابفروشی صفوی با جلد مقوایی و کاغذ کاهی تهیه میکنند ، افسانه های تبای است . یکی از اصلی ترین موضوعهایی که در این کتاب های اساطیری بهش پرداخته شده است -تقدیر- سرنوشت- شکست تابو است . ما تراژدی را با ادیپ یاد گرفتیم ، با خواندن نمایشنامه ی ادیپ بود که بعدها فهمیدیم  پرومته چرا به زنجیر کشیده شد ، با ادیپ بود که تئاتری شدیم ....بگذریم . در طی این سالها همیشه اجرای آنتیگونه ( آن هم از نوع پری صابری با چاشنی بالانس و پشتک پارو و اشغال سالن های اصلی و تالار وحدت ) را دیده ایم و همیشه هم از اجراها به اندازه ی خود نمایشنامه لذت نبردیم . اصولا اکثر اجراهایی که از متون کهن شده، ضعیف بوده ( ضعف آن هم به دلیل بلد کار نبودن کارگردان و احمق بودن دراماتورژ است ) . وقتی باد به گوشم رساند که (ادیپ) اجرای موفقی در فرهنگسرای بهمن دارد ، توی دلم ریشخندی زدم و جناب (باد ) را خیلی جدی نگرفتم . :" مگه میشه توی این دنیای وانفسا ادیپ رو اون هم توی وطن عزیز کارش کرد ؟" - خودم را تصور کردم که دارم سر کاری که اسمش ادیپ است دهن دره ای میکنم مثال دهن تمساح - اما خب ، برای اینکه حس کنجکاوی ام قلقلک داده شده بود و جناب (باد ) میگفت که حاضر است شش، هفت بار دیگر هم برود کار را ببیند ، لب ورچیدم و ابروی تعجب بالا انداختم .توی دلم گفتم .:" اووووووووووووه ،‌کی میره این همه راهو " القصه ،‌ناگاه یاد اول باری افتادم که فرهنگسرای بهمن را دیدم ، بینوایان بود کارگردان کار بهروز غریب پور بود و انبوهی از بازیگران درجه یک با دکور صحنه ای شگفت انگیز کار را به خوبی اجرا کردند و با قاطعیت تمام میتوانم بگویم اگر این کار را در اوان جوانی نمیدیدم هیچ وقت عاشق تئاتر نمیشدم . پیش خودم فکر کردم بد نیست یک بار هم که شده یک چک جانانه بزنم توی گوش تنبلی و سختی راه به فرهنگسرای بهمن را به جان بخرم و ببینم این (ادیپ) چی ازآب در آمده ؟

حدود ساعت یک ربع به پنج چهار راه ولیعصر بودم . بعد از مراحل پرس و جو و گپ و پفت با راننده های باحال اتوبوس ، فهمیدم باید خط جوادیه را سوار شوم و ایستگاه آخر پیاده شوم .  اتوبوس خالی بود . اتفاقا آن مسیر خیلی هم مشتری نداشت (برعکس این که همه فکر میکنند باید بچپند توی اتوبوس های راه آهن ...نخیر باید سوار اتوبوس جوادیه شوید جان من )....دیدن محله های خاکستری آن ناحیه غم عجیبی در من ایجاد کرد یاد فیلم شهر زیبا افتادم بگذریم که یک تلفن بد هم داشتم که خوب توی اتوبوس گریه کردم ، اگر روی مبارکم میشد مشعلم را می افروختم ... شاید هم شدنی بود  چون اتوبوس بسی خلوت بود . بگذریم . ایستگاه آخر پیاده شدم . دقیقا فرهنگسرای بهمن جلو رویم بود . منتها باید از پل عابر خیلی خیلی قشنگی قدم رنجه میکردم آن سمت خیابان . پل عابر خیلی جالب بود ، من را یاد مناره ها می انداخت .منتها به جای پله از سراشیبی استفاده کرده بودند. بنابراین در زمستان خوب میشود رویش سرسره سواری کرد . ضمن اینکه توی این منارها خیاطی و مغازه هم دیده میشد که بنده شاخ درآوردم که مثلا مغازه ی فلانی توی پل عابر است !

بعد از گذر از سرسره ی پل عابر یکراست وارد شکم فرهنگسرای بهمن شدم . رفتم تو . خیلی قیافه ی عاقل اندر سفیهی داشتم ، پیش خودم گفتم اگر کار را دوست نداشته باشم من ام و باد ! میان جمعیت بیرون سالن آقای احمد دامود را دیدم و یک کم امیدوار شدم که لابد کار بدی هم نیست . بعد از مرحله ی شیرین گرفتن بروشور ، جمع شدیم تا از راهرویی وارد سالن شویم که  ناگهان عوامل کار از یک جایی به بعد نگذاشتند که جلوتر برویم !!!! ناگهان پسری با موتور میان جمعیت آمد و شورع کرد با دختری که تا دو دقیقه ی پیش کنار ایستاده بود بگو مگو میکرد . فهمیدم که رو دست خوردیم و کار شروع شده . باز هم از میان ما بازیگران خودی نشان میدادند و مار ا متحیر میکردند . پیش خودم گفتم :" چه اداهایی " اما همین طور که جلو تر میرفتیم چشمانم از حدقه در حال در آمدن بودند و به پنج دقیقه نکشید که نه تنها خستگی راه از تنم - به معنای واقعی درآمد - بلکه مطمئن شدم بناست یک (کار) ببینم. بازیگران دیگری توی سالن جلوی در حلقه وار ایستاده بودند و با چنان ضرب و ریتمی میخواندند و  ضرب گرفته بودند که کم مانده بود بروم وسط و من هم با آن ها اجرا کنم .یاد کلاس های بازیگری ام افتادم . سمت راست چهره هایی که رویشان را پوشانده بودند عروسکی را قلع و قمع کردند.بازیگران توی شیشه بودند.

بعد همگی ما - تماشاچی ها - را نشاندند روی نشیمن گاه و ما هم مثل روستایی های شگفت زده نشستیم . نور نبود ...از دور نورکی سوسو میزد . جانم برایتان بگوید ناگهان همین طور که نشسته بودیم جایگاه تماشاگران شروع کرد به حرکت . من اولش گمان بردم سرگیجه بهم دست داه اما دیدم نه انگار داریم میریم جلو و یاد خاطره ی شهر بازی افتادم ! بازیگران  از روی آنتروپز آویزان میشدند و دیالوگ میگفتند ...گ.شه ای جایگاه نوازندگان بود ...میچرخیدیم ...تمام شدنی نبود ....کم کم متوجه ربط داستانک ها را با ادیپ میشدی .  ادیپ کسی است که در اساطیر از دست سرنوشت خود به شهر دیگریفرار میکند  بی آنکه بداند پدرش را میکشد و نادانسته  با زنی - که مادرش بوده و ادیپ نمیدانسته - ازدواج میکند و بچه دار میشود و همین گناه طاعون را به سرزمین  هدیه میدهد . ادیپ میخواهد بداند . سرانجان متوجه میشود که چه خطایی ازش سر زده ...چشمانش را با سنجاغ های دامن مادر - و  هم - زنش کور میکند . ادیپ نمیدانسته،‌مسئله تقدیر است که از همه ی ما نیرومند تر است .  در نمایشنامه ی ادیپ به گناه - تقدیر- اختیار- سرنوشت - دانایی می اندیشیم . متن اینگونه مخاطب را به چالش میکشد . اما برداشت کارگردان نمایش (حمید پور آذری) علاوه بر آن متن چیز دیگری هم بود . او با خلاقیت فراوان در اجرا از داستان موازیی که در زمان حال میگذرد استفاده کرده و همین تم تقدیر- نادانی - آگاهی- سرنوشت- را به چالش میکشد. این مضامین  هر از گاهی به صورت ریتمیک اجرا میشدند . ما در دورنما سه زن اساطیری را میبینیم که درباره ی ادیپ حرف میزنند . انگار که در جعبه ای زندانی شده اند . زبانشان با زبان دیگر بازیگران فرق دارد . جایگاه تماشاچی را میچرخانند ...ناگهان از بالاسرت بازیگران مثل تونل وحشت خم میشوند . با هم حرف میزنند .تماشاچی باید بالاسرش را ببیند . من به شخصه دیدن این نمایش را به همه - چه اهالی تئاتر چه اهالی غیر تئاتری توصیه میکنم - برای کسانی که دوست دارند لذت بیشتری ببرند توصیه میکنم نمایشنامه ی ادیپ را بخوانند یا هم که در اینترنت دنبالش بگردند تا از ریتم پر سرعت کار عقب نمانند ...شاید اگر بخواهم گیری به کار بدهم همین سرعت و شتابش باشد که البته برای من که ادیپ را میشناختم و متوجه طرح کارگردان شدم قابل درک بود . برای کسانی که از دوری راه ترس دارند باید صادقانه عرض کنم بنده با مترو که به انقلاب رفتم هیچ . با دوستان که پیاده روی کردم هیچ . ماشین را از بلوار کشاورز که برداشتم هیچ بعد از زدن بنزین ساعت نه و نیم در منطقه ی خودمان در خانه بودم ....پس معطلی ندارد .

 قبل از معرفی عوامل باید توضیح بدهم عکسهایی که مشاهده نمودید کار (رضا موسوی ) است که سمت چپ این صفحه سایتش را چهار میخ کرده ام .

ادیپ

بر اساس نمایشنامه ی ادیپوس شهریار

اثر سوفوکل

به کارگردانی (حمید پور آذری) و برداشت نویسندگان محمدزمان وفاجویی-نشمینه نوروزی.

بازیگران :محمد کریمی،امیدعسگری،سعیده نیازخانی،لیلی کریمی،نادیا پروانی،علیرضا صنعتی،الناز ثقفی،النازطهماسبی،فاطیمافراهانی،مهدیه محمدی،سانازعبدالرزاق،نرگس شیرمحمدی مژده،مریم غلام زاده،محبوبه عباسی،سارامعماری،آمنه نوری،هانیه جهان شیر،مهدیه جهان شیر،سعیده شیخ عطار،سجاد حمیدیان،حسین کرمی،امیردهقانی،سحر صبا،علی خالقی،حسین نام آور،المیرا رضایی،مرضیه مهرجو،سعیدموسوی،علی کوزه گر،سهیل ناجی،رضا شیخ انصاری،محسن اصلانی،فروزان پروانی،فاطمه کوزه گر

باید خاطر نشان کنم چهره های نام دار تئاتر ما مثل دکتر علی رفیعی و ...از این کار دیدن کردند و باز هم دیدن خواهند کرد . شما چرا نه ؟


 
comment نظرات ()