جزیره در کهکشان

 
من و آیینه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳۱
 

 

گاه گاهی ، مَن و مَن ، نه هر از گاهی . . . که هر شبانگاه و هر سبحگاهان ، من و تَن ، چَشم و نَم . . . در برابر ِ آیینه می ایستیم ثانیه به ثانیه ، گه گاه ، این من و آن دیگری ، این تَن و آن مثالی ، با هم حرف میزنیم ، از جنس ِ شیشه ، ما با هم از پشت ِ این آیینه می آمیزیم ، همدیگر را نگاه میکنیم ، او من را و من وی را که چقدر با هم حرف داریم هر زمان و هر وقتی که میشود . . . رو به روی هم . . . حتی با هم شام میخوریم شبانگاهان و عصرانه قهوه را با او مینوشیم و سیگار را برای هم فندک میزنیم ، من و او ، هر دو یکی هستیم یا هر دویمان یک نفریم این را نمیدانم . . . این تکرار من و او در آیینه ، این آبگینه ی جلا داده شده . . . این انعکاس چیست ؟ میپرسم ازش ؟ میپرست از من . . . گاهی تکرار ،  برای مثال ، تکرار ِ سرنوشت ِ خونبار ، پانوشت ِ سنگ قبر ِ زنده به گوری ست . . . وَهم ِ گُلزار و وعده ی هر دیدار ، کار ِ تقدیر ، نشان ِ سراب بود و هفت جفت کفش ِ آهنی و هفت جفت عصای آهنی بپوشیدم ، برفتم ، سنگ ها را بشکستم ، صحرا ها را گذر کردم ، آفتاب را سوزاندم ، شَبَش کردم . . . هر شب را صبح طلوع کردم ، نرسیدم ، کف ِ پاهایم سوخت و کف ِ دستم ، خط بر آن سوخت و سوختن همان نبودن بود و سرنوشت همان پانوشت ِ سنگ ِ قبری بود که زود ِ زود بر آن ختم ِ کلام میزنند و میبندند و از رویش میگذرند . . . زنجیر ِ این تقدیر بر گردن و دست ها بر دست بند و این زینت ها شده عادت و هر زشتی را به هر کلام تا کی تلقین کند ( بودن ) ؟ 

 

 

نگاه میکنم ، گذشته ای که تپیده ، رمیده ، جفتک چهارگوشی می اندازد ، لگدی چونان حمار ِ وحشی ، هر لحظه ی آن ام ، هر اینکم تَنَم میشود لگدکوب ِ سالهای خوبی هایش نچیده ، همه آرزوهایش پلاسیده ، روی درخت های خشکیده ، میوه های پوسیده نگاهمان میکنند . من را یا آن کسی که در آیینه است را ، نمیدانم . نمیدانیم . او فندکی را روشن میکند ، سیگارش را من میکشم ، من کبریت میکشم ، او همانند ِ شمع آب میشود . آّب ها خوبند ، آمیزش ِ یک لحظه هستند ، لحظه ای که مثل اشک میچکد ، تا لحظه ای بیاساید ، همچون اشک ، شور است و روی تن ، رد پای شورابه اش می ماند و خودش بُخار میشود . . . این آب ها ، دریا نمیشوند ، تا تو درش غرق شوی ، تا درونش ، سرد و گرم شوی ، تا موج شوی ، با طوفان ها بخوری بر موج شکن ِ عاشقی که سپر شد تا تو را با سینه ی ستبرش بگیرد ، تا مامنی ، جایی برای آرامش

. . . 

صیادی نیست تا شکارش شویم . من و تو یا تو و من . . . که ما سیرش بکنیم ، غذایمان شده خوردن ِ خون و غَم . . . مهر شده ، سحر و من دارم مدام صحبت میکنم با تو یا که خودم نمیدانم . هنوز نمیدانم که تو منی یا من تو ام ؟ ذکر مدامش همان به دوغآب بخیه زدن شده است ای تو که منی . . . در صحبت های من ، تکراری یا که یک جورهایی خود ِ پژواکی . . . یا که یک چهره ی نا آشنا . . .دور تر از من . . . مباد که فریبم بدهی . . . که بدانم آنکه در آیینه نگاهم میکند من نیست و تو دیگری هستی . . . 

شده است همه چیز خاموش . . . میبندد از شنیدن صدایم همه گوش . . . بارهایم را به تنهایی باید بکشم بر دوش . . . ای تو که دستم بر دستت میرسد . . . میلغزد بر آیینه . . . بشکافش و بیا . . . چونان صاعقه که آسمان را . . . بیا و بر من نشان بده عشق ِ بی منت چیست که محبت ِ بی دریغ و پدر یا که مادر چیست ؟ که همه ی این سخنانم از زهدانی میآید که دوستش نداشتم . زهدانی که چند بار در آن خودم را چونان مجسمه نگاه داشتم یا به دنبال رگ و پی و بند ِ نافی پی دار زدنی در توپ ِ زن ِ حامله . . . که من به این دنیا آمدنم از بحر چه بود ؟ حالا سی و یک سال گذشته است . . . نُت های موسیقی همچون قندیل بر نوک ِ موهایم آویزان است . . . بعض هاشان بر تار عنکبوت های درخت ِ خاطراتم . . . .باد که می آید گر باشد هوسی ، میخورند تکان . . . میشنوم صداهایی . . . طفلکی انگشتانم که در حسرت ساز سوختند . . . ای آیینه تو بگو شمع چگونه میسوزد . . . که آب میشود . . . آب میشوم . . . .طناز و خرامان . . . به روی خودم نمی آورم . . . .توی یک قوطی کبریت میروم . .  .لای پنبه ها میخوابم . . . دختری درِ قوطی کبریت را میبندد . . . گه گاه با من حرف میزند . . . من را با خودش میبرد مدرسه . . . . به دوستانش نشان میدهد . . . مدرسه ای که مرود نامش رازی است . . . همیشه دوست داشت روی پله هایش که بلند تر از قامتش بود بنشیند . . . قوطی کبریت را باز کند و با من حرف بزند و فکر کند که من زنده ام . . . 

من هنوز زنده ام . . . حالا آن دخترک ِ مدرسه رازی توی قوطی کبریت رفته است . . . من او را به دست گرفته ام . . .در قوطی کبریت را میبندم تا در آن خفه شود . مثل پروانه ای . . . .بال بال میزند . . . .صداهایی که به قوطی کبریت میخورد ضربه های خفیف ِ جانداری است در حال ِ جان دادن . . . ضربه ها که قطع میشود . او مرده است . خیلی وقت است که مرده . . . با همان قوطی توی سطل زباله می اندازمش . . . . آشغال ها را میبرند . . . او را لای زباله ها می اندازند . . . .او رفته است . . . .من عذاب وجدان میکشم . . . مینشینم جلوی آیینه دوباره حرف میزنم . این بار کسی رو به رویم در آیینه ننشسته است . 

***

عالیجناب سیاه پوش ( هم ) رفت . . . 

مثل دانه های رها شده از تسبیح میمانیم . 

چرا ؟


 
comment نظرات ()