جزیره در کهکشان

 
وقتی توی خاطره ها دفن شدم.....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠
 

میس شانزه لیزه از پشت سیم خاردار داشت به یک خاطره نگاه میکرد ، آن سوی سیم خاردار ، برف میبارید و زمین تا پنجاه سانتی برف ریخته بود و پوره  های منجمدش در هوا لنگ میزدند ، دخترک با روب دشامبر قرمز رنگش دم در منتظر بود ، همه جا سکوت بود تا اینکه میان آن همه تاریکی و سیاهی ، پسر پیدایش شد ، دخترک داغ شد ، گرمایش برف های زیر پایش را ذوب کرد ،‌دست هم را گرفتند و از راهروی همیشگی باغ رد شدند ،‌ زیر بالکن محبوبشان مشعل فروزاندند و لب تر کردند و در هم شدند و با هم یکی ، زیر آن آسمان سر پناه . میس شانزه لیزه سر درد گرفت ،‌چرخید به سوی دیگر، دیوار رو به رویش باز هم سیم خار دار بود ، خاطره ی دیگری در آن سوی مکعب در جریان بود ، نگاه کرد ،‌ دخترک چمدان به دست توی یک پنج شنبه ی بهمن ماه میدوید ، از پارکی عبور کرد ،‌مثل سگ نفس نفس میزد ، ماشینی ترمز زد زیر پایش ، سوار شد ، از توی ماشین - که به طرز معجزه آسایی تلفن پیدا شده بود - تلفن زد به پسر ،‌گفت :" بیا هتل شرایتون " پسر که از خواب پریده بود گفت :چرا اون جا ؟، نهایت میعادگاهشان خانه ی شیطان شد ،‌ وقتی در خانه ی شیطان را زدند ،‌وقتی در باز شد ،‌عروسی بود ،‌دختر مثل بید میلرزید ، چمدانش دست پسر بود. میس شانزه لیزه بغضش را فرو داد به  طرف دیگر اتاق چرخید آن جا هم سیم خار دار بود ،‌آن جا هم در طرف دیگرش خاطره در جریان بود ، دخترک روی تختی دراز کشیده بود ، بیهوش بود ،‌ دو تا شلنگ توی دماغش بودند ، در حال مرگ بود ،‌ یک لحظه چشمانش را باز کرد ،‌پسر در حال راه رفتن با گام های تند بود ،‌دخترک که اشک از گوشه ی چشمش بیرون میریخت میخواست پسر را صدا بزند اما نتوانست. میس شانزه لیزه  دید یال دیگر اتاق هم  با سیم خار دار بسته شده ،‌خاطره ی دیگری در حال جریان بود ،‌  پسر با زن دیگری از روی دهلیز و بطن شرحه شرحه شده ای که روی زمین بود راه میرفتند و میخندیدند ، آن ها رفتند ،‌دخترک بعد از اینکه با نگاهش بهت را بدرقه میکرد ، خم شد و تکه تکه های قلبش را از روی زمین چید . میس شانزه لیزه دور خود چرخ زد . حبس شده بود در اتاق بی دری که اطرافش سیم خار دار بود و پشت هر یال سیم خاردارش خاطره در جریان بود . شال گردنش را باز کرد و  خواست چشمانش را خواست ببندد . سرش را چرخاند بالا ...دید روی سقف را آینه زده اند ،‌خودش را دید ،‌موهایش سفید شده بود و دندان هایش ریخته بودند ،‌ لباسش سوخته بود و پوست بدنش عین چیپس زده بودند بیرون ،‌ زمین زیر پایش را خواست بدرد و فرار کند ، نگاه کرد دید  روی زمین اسم و فامیلش را نوشته اند ، تاریخ تولد ،‌تاریخ فوت ،‌میس شانزه لیزه مرده بود .

جیغ زنان از خواب بیدار شد و سر و صورتش را آب زد ،‌قرص آرامبخش خورد و روی صندلی نشست ،‌تلفنش به صدا در آمد ،‌ دوست داشت فقط با کسی صحبت کند ،‌ کسی که روی زخم هایش مرهم بگذارد،دید پسرک توی خواب هایش پشت تلفن با خنجری ایستاده و برای تحقیر میس  از هیچ کاری فرو گذار نیست ،‌ میس شانزه لیزه دوست داشت اعتراف کند که همیشه عاشقش بوده و هست ،‌اما پسر شروع کرد نخ کش کردن قلب دختر ، پسر پتکی برداشت تا بزند توی سر میس شانزه لیزه ،‌روی پتک اسم همان زنی بود که از روی قلب میس رد شده بود .

میس شانزه لیزه دفتر خاطراتش را باز کرد و تویش نوشت :"‌

من همیشه یک سایه برات بودم ، هیچ وقت حقیقت نداشتم .


 
comment نظرات ()