جزیره در کهکشان

 
وقت رفت .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
 

 

وقت رفت . 

 

وَ وَقت ، رَفت وَ پُشت ِ سَرَش در را بِبَست و دیگر ، برنَگَشت . وَ وقت که رفت جایش را نگرفت هیچ کَس و هیچ ناکَس ، هیچ حجم ِ رقیق و غلیظ ، هیچ وزن ِ کاه و وزن ِ کوه . وقت که رفت من در جا بماندم . شاید بمُردم . در یک جاده ی گِلی ، پاهایم بی جوراب است . و وقت رفته است و من در جا مانده ام . سرد میشود لابه لای ناخن های پایم از گِل ِ تازه . شاید در گِل مانده بودم گُل به دست . از وقتی که وَقت رفت ، خوابم نرفت ،بیخوابی همدم شد و در من خون فسرده شد . . . دَم و بازدمم در پَژواکی مبهم دورم میزد چرخ . چونان که زمین به دور خودش و دور از ستاره اش خورشید . . . گیج مانده ام میان ِ راهی که لای و گلش وا میرود و پایم را به خود میکشد . مثل زالو . . . هیچ صدایی نیست . زمین ِ زالو کف ِ پاهایم را میمکد . داد میزنم . . . صدایم را نمیشنوم . پوستم ور آمده ، از استخوان جدا شده است . دارم وا میروم . وقت که رفت ، موهایم سپید شدند و دندان هایم را کرم خورد. کرمی که حالا کنارم ایستاده است . به بزرگی مردی از جنس ِ افسانه ها . . . دوست دارم با او عکسی بیاندازم . دسته گُلم را به او بدهم و یا صدایش بکنم . خواب برفت و وقت هم . . . .از دور صدای مبهمی می آید ، شاید که نوایی ست یا که صدایی . . . مشتی نت ِ آشنا از بالا سرم . از روی ابرها چون تگرگ بر سرم میریزند . نُت های آوازی که همیشه میخواندم . . . آن هنگام که وقت نمیرفت و خواب میماند کنارم و گذرگاه ها را بسته بودند . . . وقت نمیمرد و خاطره نمیشد . سنگ قبر برایش ساخته نمیشد . مردی که دندان هایم به آن جان بخشیده به من میخندند . . . ناخن هایم میشکند . . . خیلی کند . آهسته از بافت ِ گوشت ِ تن جدا میشوند . منتظر کسی هستم . اسمش یادم نیست . از دور . . . خیلی دورِ دور تلفنی زنگ میزند .یک تلفن ِ سیاه بزرگ که روی کوه نشسته است . بالهایم را باز میکنم و گردنم را بالا میبرم و پاهایم را به شکمم میچسبانم و اوج میگیرم . . . تا به زنگش برسم . به زنگ . . . زنگ میزند زنگ ِ تلفن . . . من سر جایم هستم و زنگ ِ تلفن مدتهاست زنگ زده است . . . کسی من را نمیشناسد . در گذرگاهی که ایستاده ام لای و گل زیر پایم من را تا کمرم فرو برده است همچون باتلاق . . . دارم غرق میشوم . وقت میرود . . . ساعت شنی روی ماه، من را میترساند . شن های صورتی رنگش در انعکاس نقره فام ِ ماه میدرخشد و دانه دانه اش که میریزد گوشهایم را کَر میکند و پرده ی آن را خش می اندازد . . . صدای سنگین هر شن ِ ساعت را میگویم که با وقت همدست شده است . این دانه های ریزِ ریگ را میگویم که این چنین صدا میدهد همین شن های ناچیز ِ بی خرد که با وقت دست به دست هم داده اند تا من را در این زمین ِ گِلناک دفن کنند . . . انتظار کشیدن ، سخت ، سخت است . کشیدن آدم را ویران میکند ، چه از نوع ِ زجر باشد و چه از نوع ِ رنج باشد و چه از جنس ِ تریاک ، چه از نوع ِ درد ِ تن ، چه از نوعِ انتظارش باشد . . . هیچ کس یادش نیست که من هستم . شاید که ان ریگ ِ بی ارزش را به تمسخر گرفتم و نفرینش من را گرفته است . این مردی که از دندان های من این چنین استوار و تنومند کنارم ایستاده است چترش را باز میکند تا نت های سیمین بر سرم نخورد . هر سکوتی که بر سرم میخورد مغزم را تو میبرد . . . بعضی از چنگ ها به موهایم گره میخورد و ان را با چنگال ِ خودش پایین میکِشد . . . صدای زنی که حنجره اش را روی صحنه با وقت گره زد و در آن دمید . مرد با چتر از من دور میشود . . . روی سرم آواری آواز خراب میشود . دیگر هیچ کسی را ندارم . آسمان که بگیرد ، تقلید ِ مضحکی از دل ِ من میکند . دل من میگیرد . . . گیرش چیست ؟ ای دل تو چه میخواهی ؟ دردت چیست که همواره سرِ ناساگاری داری و دارت زده اند به جرم ِ عاشقی ، اهلی بشو همانند دیگران . سخت مثل سنگ هم نه که با آب روان صیقل بخورد سخت شو چون دل ِ آدمیان . . . مرد از من دور میشود . آرنج و دستانم توی گل رفته اند . خورشید می آید بالای سرم . . . باران ِ گرما به سرمای تنم جان میبخشد . لحظه ای زنده میشوم . میخواهم بخندم که زیر ِ پایم خالی میشود . دفن شده ام . ساعت شنی را کسی برگردانده است . از روی جایی که قبرم است همه ی کسانی که منتظرشان بودم رد میشوند . صدایشان را میشنوم . هنوز به خواب نرفته ام . گرچه وقت رفت و من محکومم به شنیدن ِ نبودن ِ خودم . وقتی که حضور ی نداری و حقیقی نیستی چگونه این همه انتظار . . . حالا تنم را موریانه ها میخورند . . . دستم را میکنند و میبرند یه شرق . . . هر تکه ام به یک جا میرود . دیگر صدای خودم را نمیشنوم . . . همه چیز خوب است . 


 
comment نظرات ()