جزیره در کهکشان

 
نسناس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦
 

نسناس

کی خوابم بُرد نمیدانم . این از قدرت ِ اشک است که جان را چون شمع به هیچستان میبَرَد . این اشک است که گُل های فَرش را تَر میکند و به ان ها جان میبخشد . گل هایی که ریشه میگیرند و تو را در خودشان همچون پیچک و عشقه میپیچند و به ناکجا میبَرَند . کی خوابم بُرد را نمیدانم ؟ وقتی دهانم از تعجب وا ماند و اشک قدرتنمایی کرد ، موهای تنم سیخ شد . پوست ِ تنم کش آمد و از گوشت ِ تنم جدا شد و از درون دچار خون ریزی شدم . . . مویرگهایم میترکیدند و بوی خون به مشامم میرسید . همه جا را قرمز میدیدم . . . همه ی صداها را قرمز میشنیدم . . . قیچیی که در دستم بود اُفتاد زمین . . . یک چیزی تنم را از درون سوهان میزد . مزه ی دهانم شور شده بود . مثل کویر نمک . . . .ترک خورده بودم از درون . . . میشکافتم . هر تکه ام به جایی می افتاد و من فقط نگاهم به زن ِ رو به رویم بود . او به من گفته بود : " نسناس " . . . سالها بود که با کلمه ی " نسناس " تحقیرم میکرد . سین ِ نسناس را چنان شفاف و سینش را چنان رسا بیان میکرد که حس میکردم از گفتنش دچار تخلیه میشود . سالها نمیدانستم " نسناس " چیست . . . گمان میکردم یک جور فحش است ، چیزی مثل ِ عوضی! تا اینکه از طرف ِ مدرسه رفتیم باغ وحش و در قسمت جانواران خشک شده چیزی شبیه تمساح بزرگ دیدم که رویش نوشته بودند نسناس . همان جا گریه ام گرفت . . . هیچ وقت نفهمیدند من برای چه در این گردش علمی گریه کردم . . . بعد ها که بزرگ تر شدم فهمیدم نسناس نوعی جن هست که یک پا و یک چشم و یک دست دارد شبیه نیمه ی ویکنت دو نیم شده . . . همیشه گفته بودم این من را ناراحت میکند . از آن وقت به بعد بیشتر من را نسناس خطاب میکردند . . . انگار که لای ریشه ها گل مگنولیا روئیده باشد بوی خوشی به مشامم میرسد و من را وارد هوای بهشتی میکند . . . یک جوری راحت و آسوده ام . آسایشی از نوع ِنشگی . . . انگار زیر سایه ی درختِ پر برگی خوابیده باشم و صدای موج دریا از دور گوشهایم را نوازش کنند و هر از گاهی توی گوشم صدف بریزند و ماهی ها روی بدنم راه بروند و قلقلکم بدهند . از آن خنده های توی خواب . . . خنده های کوتاه ِ حرام شده . چرخ میزنم . . . لای ریشه های گُل های فرش مانده ام و بوی شوریدگی را کنار پره های بینی ام حس میکنم . چشمانم باز نمیشوند . . . وقتی موهای تنم سیخ شد و قیچی را انداختم . . . دهانم از تعجب وا مانده بود . سوسکی آهسته آهسته وارد دهانم شد . با پاهای قهوه ای و پرز دارش روی زبانم راه میرفت . اول ، شاخک های بلندش بی اراده توی یکی از سوراخ های بینی ام رفت . حتی عطسه نکردم . بعد هر دوشاخکش وارد دهانم شد و لوزه هایم را لمس کرد . با آن دو چشم ِ بزرگش داشت حلقم را نگاه میکرد و بالهای قهوه ای نازکش به سقف ِ دهانم میخوردند . بالهایش را یک جوری باز میکرد انگار که میخواهد آرواره اش را باز کند و یکی از لوزه هایم را با همه ی وجود بخورد و این عضلاتش را باید منبسط میکرد و همین این باعث میشد تا باله هایش بالا برود . به سقف ِ دهانم بخورد و بچرخد و برعکس روی سقف دهانم بیاستد و پاهایش را در اسفنج ِ خشک سقف دهانم نگه دارد . دستهایش را به هم بمالد و آرواره اش را باز کند . از توی جیبم پیف پاف را در آوردم و توی دهانم خالی کردم . سوسک با حرکتی ماهرانه و سریع وارد مری و معده ام شد و شروع کرد به خوردن ِ لازانیا . بعد روی دیواره ی معده ام رفت و شروع کرد به جویدن . . . دیگر از یادم رفته بود که سوسک دارد بدنم را میخورد . شنیده بودم سوسک بوی خون را دوست دارد . سوسک جسد ها را دوست دارد . بی فایده بود . شاید توی معده ام تخم هایش ول میشدند و بچه هایش تا پنج سال زنده میماندند و من را میجویدند . . . اما این ها مهم نبود . من روی فرش افتاده بودم  و به این فکر میکردم که چطور این همه خودم را درد میدهم . وقتی قیچی افتاد و پوست تنم مور مور شد . . . کاسه ی صبرم بود که لبریز شده بودند . دیگر بریدن ِ مو و آمپول ترامادول کافی نبود . انگشت خودم را با قیچی بریدم . حالا که روزی زمین افتاده بودم پنج انگشتم روی زمین داشتند به غضروف و بند و پی دیگرشان که به تنم وصل بود نگاه میکردند . دیگر کاری نمشد کرد . با هیچ چسبی به دستم نمیچسبیدند . موج که آمد و توی گوشم یک صدف انداخت و از توی صدفش یک مروارید غلت خورد توی مجاری بدنم حس خوبی بهم دست داد . . . هیچ وقت گردن بند مروارید نداشتم . . . فکر کردم از خواب که بیدار شوم انگشت هایم را روی کلید های پیانو میچسبانم . روی دو و دو دیز . می و فا و لا . نت هایی که دوستشان دارم . بعد به هر کدام یک رومان قرمز میبندم و کنارشان شمع روشن میکنم . . . . توی خواب گریه ام گرفت . دلم برای پیانو م تنگ شده . حتما اگر درش را باز کنم کلی پروانه های رنگی از توی ان بیرون می آید . . . حالا بزرگ شده ام . هنوز به من میگوید :" نسناس " و من هنوز از شدت بغض روی فرش بیهوش میشوم . . .


 
comment نظرات ()