جزیره در کهکشان

 
27 آگوست کِی بود ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
 

میس شانزه لیزه کاغذ را در میان ِ انگشتان ِ استخوانی اش مُچاله بِکَرد ، دهان باز و آن را در حلق فرو بردش . کاغذ را خوردش ، خوردن مشتی کلمه ، که نمیدانست که میداند راست است یا که نه دروغ ، مثل ِ صدای کالسکه ای تویش بود ، صدای چرخ هایی که روی سنگفرش ِ خیس خود را لت و پار میکردند و مِه میشکافتند تا به جلو بروند . . . راست مثل ِ شیهه ی اسب ها ، میس شانزه لیزه کلمات را قورت داد . . . کلماتی که هضمش چه دشوار بود ، کلماتی که یکسره فریاد بود ، یاد بود از تصویری گُنگ . عصایش را به سقف ِ کالسکه بزد . اسب ها ایستادند و مرد ِ کالسکه چی جامه دان ِ میس شانزه لیزه را به دستش داد . در ایستگاهی بودند که بودن ِ درش مثل ِ در ماندن بود یا خود ِ ماندن معلوم نبود ! موهای قرمز ِ میس شانزه لیزه به دور ِ سرش بافته شده بود با دامنی صورتی رنگ و چشمانی مرعوب از حضوری نامعلوم . مرد ِ کالسکه چی جامه دان را که بداد ، کف ِ دستش سکه ای دید و برفت . اسب ها شیهه کشیدند و چرخ ِ کالسکه چون چرخ ِ زندگانی حرکت کرد و برفت . قرار بود مردی که برای میس شانزه لیزه نامه مینوشت به ایستگاه بیاید . چشم که دواند دید میان ِ مه و ابر ، ابری تیره تر از شب و نور ِ ستارگانی روشن تر از روز مردی با گردنی کج صدایش میکند : " میس شانزه لیزه " میس شانزه لیزه جامه دان به زمین بگذاشت و برفت . چشمان ِ مرد،  دو برگ ِ سبز بودند و تن اش از جنس ِ درخت که در آغوش ِ او ، زیر ِ گردون ِ شب ِ سیاه ، عطر ِ تازه ای داشت که میس نمیدانست که چقدر غریب است یا قریب میدانست که هر چه که هست تَنی رد شده از میان ِ کلمات و نت های روان می آید . . . شب که شد ، میس شانزه لیزه مرد را دید که خواب به جان و به روان نداشت و آرام نمیگرفت ، مردی با دو چشم ِ برگ ، هر شب چهار بار جان میداد تا جان بدهد بر خواب که بگیرد آرام . جان ِ اول ، هر لرزش اش ، زلزله ای بود بر تخت ، تختی چون کوه خاکستری ، پر از غار ودر هر غار پر از راز . . . زیر ِ تخت ، پُر بود از بادبادک . . . بادبادک هایی که با برگ ِ تقویم ساخته بودند . . . یک برگ اش 27 آگوست بود که بادبادکی بود رنگین پر از پولک های قرمز ، جان ِ دوم ِ مرد ، برادری بود که در او زنده بود و هر شب با او میخوابید و قبل از او میخواست که بیدار بشود و تا جان ِ چهارم همه از جنس ِ درختی بودند با ریشه های بزرگ و عظیم . میس شانزه لیزه روی تخت هر شب درختی را میدید که میلرزد که از هر لرز یک جان میدهد تا که آرام بگیرد . . . شاخه هایش را به دستش میگرفت و در این شاخه مثل قناری میخفت . صبح که میشد از یک خواب بیدار میشد . بیدار می شد یعنی که خواب نبود و برگه های تقویم سر ِ جایش بود و هوای اتاق از جنس اکسیژن نبود ، اتاق ِ مرد پر از آب ِ اقیانوس بود ، در یک کابوس در شبی ، میس شانزه لیزه بی اینکه مژه بر هم بزند بدید که بر اقیانوس با مرد نشسته است بر زورقی و مرد با قلاب ماهی گیری نهنگ شکار میکند ، از خواب که بیدار بشد ، فهمید که در اتاق ِ آبی آنجا هشت نهنگ مخفی شده اند . . . نهنگ هایی که در دنیا همه دنبال ِ آنها میدوند و به ان نمیرسند و هیچ کس نمیداند که مرد چشم برگ ِ تن درخت ِ تنومند آن نهنگ ها را آورده به چنگ . . . با چنگ و دندان بالش را فشرد و تن  فسرد و عرق ِ سرد بر تن ِ گرم اش بنشست . بر تن ِ مرد ِ چشم برگی . . . میس شانزه لیزه در رویا پوست ِ درخت را بکند و در آن زخم هایی عمیق به عمر ِ سی ساله بیافت از دلش نیامد که نمک بپاشد بر آن ها ، فکر کرد آن دم و باز دم ِ بخار آلود ِ بویش الکل همه مرهمی است بر زخم هایی عمیق و سی ساله و تنی خسته که در درونش جغدی هوهو میکند و کوکو کنان شب را سحر میکند و سحر را تا شب در دل ِ تن ِ درخت به شک مینشیند و سنگینی میکند . . . آغاز هر صبح غلغله و پایان هر شب زلزله ، روی خاکی از اتاق که بر پاهای میس شانزه لیزه ریشه اضافه میشد و روی دستانش برگ میروئید و شکوفه . . . از خواب ِ چندم که بیدار شد ، روی سنگفرش خیابان داشت با ضرب ِ پسرکی میرقصید از مستانگی یا شیدایی ، چرخ میزد چون زمین ، رو به رویش درختی ایستاده بود مردی با چشم ی از برگ . . . با نگاهی سبز و دلی که رویش زخم است و از هر زخم ِ آن سوز که نع ! صدای ساز میزند بیرون و نوا ی هوای روزهایی که نیست یا که نیست شدند و نیست که نیست اش تن ِ مرد را تنومند و روحش را قدرتمند کرده بود . . . آن ایستاده بود رو به روی پای کوفتن ِ میس . . . پای میکوفت بر تاریخی که تاریکی اش را چشمان ِ مرد هر روز آفتاب بارانش میکند باران ِ چشمانش آفتاب را خام و خورشید را رامش میکند خود را هویدا میکند میشود خورشید خود هر روز را کامش میکند این کام زهر میشود یا نه خود میداند و خود اش . . . غرق که شد میس شانزه لیزه میان ِ شاخه های درخت بیدار شد از خواب شب هفتم و بدید که هشت نهنگ روی هشت شاخه ی دست مرد درختی با چشمانی با برگ یا برگ گل ، آویزان شده اند . میس شانزه لیزه دستش را برد توی دنده اش قلبش را بیرون آورد و آن را به قلابی انداخت و در قلب زخمی مرد جای بداد . . . جایی که از آن ِ هیچ کس نیست و هیچ کس نمیداند کجاست . . . توی خون ِ بطن و دهلیزش برفت . . . روی تن ِ مردی با چشم ِ برگ گل خانه ای بساخت از جنس ِ سیمان و بر فرازش سایه بانی ایمن با بادبادک هایی که برگ های تقویم بودند و بیست و هفت آگوست بر فرازش میجنبید و سر میخورد و تن به باد نمیداد و کج میرفت و با نور ِ کج تاب ِ خورشید سازش نمیکرد و میخواست که بیفتد روی زمین . . . از دست باد میخواست که بزند فریاد . . . مرد برگ ها را از روی چشم هایش بر میداشت و هر شب زخم هایش را با الکل میشست و هیچ کسی نمیفهمید که عمق زخم ها چقدر زیاد است و روح مرد چقدر خسته و هر شب توی وان پر از خون میشد و قرمزی همه جا را فرا میگرفت . . . آن یک روز بود . میس شانزه لیزه از خواب که بیدار بشد موهایش را بدید که به اندازه ی ده سال بلند شده اند و پوست تن اش شل شده است و روح اش پیر شده است . . . در اقیانوس ِ اتاق ِ مرد شنا کرد و به حمام که رسید خون چشمانش را بگرفت و با دهانش زخم ها را ببست مثل زالویی چسبید تا که بمیرد اما زخم ها جان ِ درخت را نگیرند . . . همه چیز ایستاد . نهنگ ها خوابیده بودند . . . خواب ِ چندم بود معلوم نبود . . . باد می آمد . . . میس شانزه لیزه قاصدکی شده بود که با بادمیچرخید . . . توی چمدان اش یک گربه نشسته بود ، رو به رویش آیینه همه جا خودش بود و درخت و بادبادکی که رویش عدد27 حک شده بود . . . اشک هایش در آب ِ اتاق غرق شده بود و ریشه هایش را با دست خودش بر داشت و توی چمدان گذاشت و خودش را در اقیانوس اتاق مثل هر چیز دیگر غرق بکرد . . . به ساحلی که رسید ...شن نگهش داشت و گرمای آفتاب کلافه اش کرد . . . بیرون که آمد داشت گوشت میجوید . . . شکم اش پر از گوشت جویده شده  شده بود و کلمه های کاغذ با آن گوشت می آمیختند و چاشنی خوش مزه ا ی به آن میدادند . . . مرد روی شانه اش جغدی بود و از دور دودی تبر به دست جلو می آمد تا درخت را تبر زند . . .درخت اسرار آمیز که شکست از درونش کلی صدا و آوای مهربانی به گوش رسید و کلی نوا و عکس . . . صدف و خاکستر آتش . . میس از خواب چندین باره اش بیدار شد . . . ریشه ی پاهایش به ریشه ی پاهای مرد گره خورده بود هیچ تبری در کار نبود و همه چیز کابوس بود تا اینکه برگه های تاریخ پیدا شدند و بادبادک ها از زیر تخت به سخن در آمدند و 27 آگوست بادبادکی شد که دست میس را بگرفت و با خود ببُرد .   



 
comment نظرات ()