جزیره در کهکشان

 
پیچازی خیال
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
 

میس شانزه لیزه جایگزین شده بود . جایگزین بدین معنی که بَدَل ِ آدم ِ دیگر... بدل شده بود و روی صحنه رفته بود . صحنه نه زمینی فراخ ، منظور ، صحنه ی تئاتر است در این جا . روی صحنه همه چیز به رویا میمانست ، توهمی که پا به پای تو می آید ، با تو هم نوا ، هم آغوش و آمیخته میشود ، نورهایی که در ثانیه از آن ِ تو میشود . روشنایی کوتاهی که در عمر ِ کوتاه ِ ثانیه از آن ِ کسی میشود . لباس هایی که مال ِ تو نیست اما از آن ِ تو میشود ، جملاتی که نمیخواهی بگویی یا بلدشان نیستی اما از دهان تو بیرون میزند . صورتی که نمیخواهی داشته باشی اما به چهره میکشی اش . میس شانزه لیزه در سفری از خیال ، از خیالی به دیگر خیالش صعود میکرد .  هر صعودِ خیالی او سقوطی در عالم ِ واقع بود . . . وقتی میس شانزه لیزه جایگزین ِ بازیگر اصلی شد که خوابش او را به خود آورد . خواب دیده بود که روی زمینی پیچازی با مردی که نقاب به چهره زده در حال ذکر و خیر ِ دیالوگ به سر میبرد . مه همه جا را گرفته بود ، هوا از این بابت نیز گرفته بود و گرفتگی صدای مرد شاید از این بابت بود . . . میس شانزه لیزه که روی مربعی مشکی ایستاده بود داد میزد و چیزی میگفت . صدایش را مرد نمیشنید . از بالا سر دو تاس ریخته شد بر سرآنها . سر ِ آنها مثل ِ مجسمه تکه تکه شد و روی صفحه ی پیچازی ریخت . . . سر ِ مرد افتاد در خانه ای سفید رنگ . رنگ به رُخ نداشت صورتش . دهان باز کرد و گفت : تو منو میبینی ؟ تو منو میشنوی ؟ . . . میس شانزه لیزه که کور شده بود فقط میشنید . . . دهانش را با نخ ِ بخیه بسته بودند . . . از چشمها خون بیرون میریخت . مثل سرچشمه ی تازه متولد شده ای خون میجوشید . . . سر ِ میس شانزه لیزه در پیچازی چرخید و افتاد . . . تن ِ آن بیکار نبود . دستهایش قطعه ای مینواخت از بتهون ، انگشتانش اشاره به پاته تیک میکردند . دستش را برد جلو و تنش را با دستش به جلو راند و سر ِ مرد را بر سر ِ خود بگذاشت . . . شدند یک تن . دو تن و دو روح در تنی واحد . . . . گشتند به دنبال ِ سری که دهانش را با نخ ِ بخیه بسته بودند و تنی که از آن ِ سر ِ مرد بود . . . در همین حین که میجهیدند . . . علف های هرز مثل دروغ زیر ِ پاصدا میداد . . . . در دور دست میس شانزه لیزه ایستاده بود ، لباسی که بر تَن داشت و در روشنی خانه ای ایستاده بود . لباسش مثل لباس عروس ها پر از تور و دانتل و گیپور و پولک و مونجوق و نور بود .  .  . داشت با روی تابی که به درخت بزرگی وصل شده بود تاب بازی میکرد . . . موهایش را جمع کرده بود یک جا و گردنش از نازکی کش می آمد . . . زیر پایش چشمه ای خون بود . . . توی چشمه سر ی در حال غلطیدن بود و روی آن امده بود . . . سر ، سر ِ میس شانزه لیزه بود با دهانی که بخیه زده شده بود . . . تَن سر را از چشمه بیرون آورد و بخیه را باز کرد . . . میس شانزه لیزه روی طناب میگفت : خدا منو نندازی . . . خدا منو نندازی . . . تاب تاب عباسی . . از دور بدن مردی که ابتدا روی پیچازی گُم شده بود دوید و تاب را محکمتر  تکان داد . میخواست میس شانزه لیزه را بی اندازد روی زمین . می خواست که او را بکشد . 

در این خیال بود که میس شانزه لیزه با مداد ِ سیاه دور ِ قسمت ِ بالا نوشته را خط کشید و متن رازیر ِ پوستش حس کرد . گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد به پیرزنی که عمرش مثل نوح بود و کارگردان تئاتر بود و گفت : باشه خانم هاویشام من به جای (س) میتونم بیام . سریع توی وان رفت و آب بر سر و شانه روان شد . لوسین همیشگی وانیل را به تنش زد و پیراهن گشاد قرمزی به تن کرد و رفت به دپارتمان تئاتر جزیره . . . پیرزن سیگاری به دست داشت که اندازه ی یک بیل بود و چشمانش مثل تیله آبی رنگ بودند . . . او از میس شانزه لیزه خواست نقش ِبازیگر دیگری را روص صحنه ایفا کند . . . نقش ، مترسگ بود . مترسگی که پشت یک پیانو مینشیند و با نخ از بالا هدایت میشود . میس شانزه لیزه گفت : "  خانم هاویشام از این بهتر نمیشه . " وقتی روی صحنه بود و کنترلش دست ِ لعبتکباز ها . . . یادش اُفتاد که دیشب خواب دیده است کسی به او دروغ گفته است . برای همین کابوس مجبور بود فرار کند و این نقش را بپذیرد هرچند که در زندگی جایگزین شدن خیلی راحت و جای خود بودن کار دشواری است .


 
comment نظرات ()