جزیره در کهکشان

 
میقات ِ مکرر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
 

 

من ، در این جَنگ ِ تَن به تَن ، به باختَن سَر نکرده ام خَم . گاه گاه نع، که هر شامگاه ، تَن ِ تنهایم ، رو به روی آیینه ، سخن تَر کرده است از حرف  ، با او ، من .که آیینه ، دوست ِ من ، شنوده ای نیکوست ! آنگاه که هر خزانم را ایوان میشود و هر فریادم را امان . دادَم میشود .  این روح ِ سَرکش ، با هر ارمغانی که بوی سَراب میداد ، تن بِداد و به دادش نرسید کسی جز همین آیینه ، همین  صیقل ِ منعکس کننده ی شفاف ، همین شنونده ی پاک . روشن کننده ی شب ها یم ، میداد نشانم از اوهام ، خیالاتم که تاب میخوردند روی کرکره ی خواب . خوابی گس . تعبیرش را در خودش بباید جست . من در این جنگ ِ تن به تَن رو به روی این آیینه چه میخواهم جز ذکر ِ یک لالایی پاک یا رازی را گفتن از ابتدا تا انتها ! به خود که بیایم شاید آیینه ای در کار نباشد ! بفهمم که آیینه اوهام بوده در دستانم و سر ِ من در رنگ ِ پریده ی شب در پژواکی نامعلوم منهدم شده است . این رویا ی زیبا سیما ، پرواش نیست که تکه ی شکسته اش بر گردن من خنجر بکشد . خون بریزاند . هیچ اعتمادی به آیینه هم نیست . . . او نه دوست ِ مهتری ست نه شنونده ای بهتر که هر تری تر میکند چشمانم را به سادگی یک نت در میزانی چهار ضربی . که ضرب میزند بر بیخوابی ام . . . ضربدر میزند بر همه ی آرزوهایم که زخمه هایش بر تَنَم نشان میگذارد به سادگی یک نگاه در آیینه . تیزی تیغ ، شوری شیرینی به خونم و به پوستم می آورد ، گوشت را از هم وا مینهد . رگ را میشکافد و بیرون میریزد . مشت که باز میکنم خورده آیینه ها در دستانم مثل ستارگان ِ آسمان چشمک میزنند هنوز . هنوز به سخره ام میگیرند . . . خُمار ِ شکارم ! شکاری که قطار ِ زمان آن را با خود ببرد و از خاطره ها زدود . این آیینه ی خیال ! ای تو به گُمانم وصف ِ محال ! این گونه با من به جنگ میروی ؟ ای تو خود ِ من ! در کف دستانم سرنوشتم را بریده بریده راه را به بیراهه بدل میکنی . شکسته آیینه ها را از دستانم میشورم ، خون میرود . مثل رنگی بر بوم . آرام میرود ، راه ِ خود را در بیراهه و در چاله ها پیدا میکند میشود مرداب ، دستم را در آن بند میکند . بند ِ مردابی خورنده ، عکس های ذهنم را در آن میبندم ، که تاب بخورند با باد ِ هوس ، همین طور که میروم فرو ، آن بالا رویاهایم بند شده اند . قصه هایی که در دام ِ من چون حشره ای بر نخ ِ عنکبوت صید شده اند . . . دستم را که بشورم . رد ِ سرنوشتم را با آن به چاه می اندازم . به هیچ بازتابی ایمان ندارم . دیگر به هیچ آیینه ای نگاه نخوام کرد . گاه ها و آه هایم را بر آن قسمت نخواهم کرد  . گوش های این آیینه ها خیلی امروزی شده است . . . جیوه ای بر پشت ِ آن نیست . پشت و نَسَبَش اصیل نیست ، رگ و ریشه اش قدمت ندارد . . . همه اش جعلی است . رو به روی هر آینه ای که منم ، شلیک خواهم کرد ، خودم را در هر لحظه اش به قتل خواهم رساند . تا دروغ دوبار تکرار نَشود بر این میقات ِ مکرر ، شبانه های بی ثمر . 


 
comment نظرات ()