جزیره در کهکشان

 
خانه ی حلزون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳
 

 

آبگیر بود . میانه ی حیاطمان ، برگ برگ ریخته بود ، خزان . رنگ رنگ دویده بود ، میان ِ سنگفرش ِ خیس ، خیس شده بود برگ برگ ِ پاییز و زمستانمان ، دور ِ آبگیر ، آبگیر گیر ِ برگ ها ، اُفتاده بود . هوا سرد بود . مثل تن ِ مرده ، سرد بود ، مثل ِ فاصله ، سرد مثل ِ انتظار ، سرد مثل ِ هدر هدر ثانیه ، قطره قطره اش به در شود ، در به در و در به درد شود و درد سرد شود و سردی به عادت تبدیل ، سرد بود هوا ، میغ ِ نرم ، نرم نرم دور ِ آبگیر را حصار کشیده بود ، نمیشد درختان ِ همیشه سبز ِ پا برجا را دید ، صنوبران ِ همیشه پایدار را . ماهی ها در آبگیر ، گیر افتاده بودند . دور هم سردشان بود ، ماهی ها یک خانواده بودند ، چند تایی باد کرده و ترکیده بودند . . . روی آب جنازه شان یخ زده بود . . . روی آب پُف کرده بودند . چشمهایشان میخ کوب ِ آسمان شده بود و پولک هایشان را مه گرفته بود و مثل شبنمی روی پولک ها فروزندگی میکردند . . . مه . . . همین بخار ِ سرد . . . روی چشم ِ ماهی مرده ها میلغزیدند . . . میچرخیدند و آب میشدند و در مردمک آنها منجمد . ماهی ها در آبگیر گیر افتاده بودند . قرمز و نارنجی ، همرنگ ِ برگ های مفروش ِ دور ِ آبگیر ، رنگ ِ برگ ِ خزان ، زیر ِ سقف ِ ضعیف ِ منجمد ِ آّب . امیدشان به هیچ بود آوَنگ ، وَنگ نمیزدند به غرور ، چنگ میزدند به امید و سنگ به سینه ، تا بکنند عادت به آمدن ِ زنی که در هر سرمایی میشکند حوض را و آنها را میدهد نجات . نا امیدی شان بود ننگ . . هرچند بودند دلتنگ ِ خواهر ِ مرده ای که روی آب پُف کرده بود ، تکان نمیخوردند از عادت به وفا ، میخواست می آمد هرچقدر که بلا ، دختر ِ قرمز پوش همیشه میزد تبر بر سر ِ این حوض و انها را در تنگ ِ بلور میبرد به اتاقش . . . این بار نیامده بود . . . در حیاط ِ بزرگ ِ خانه عنقا مرده بود ، هیچ کوکویی نبود ، هیچ صدایی نبود جز صدای باد . . . دختر ِ قرمز پوش ، مدتی بود شده بود خموش . . . خودش را زندانی کرده بود ، دیوار ها را سیاه زده بود رنگ . سقف را پر از ماهی کشیده بود و میخواست بشود غرق . 

عصای پدربزرگ را به دست گرفته بود و به صدای کاج هایی که می افتادند به زمین و پژواک صداشان میترساند همه را میکرد گوش . توی اتاق سردش بود . . . زمین رنگش آبی بود مثل ِ سقف . . . پر از ماهی بود . پا برهنه روی زمین میرفت راه ، میکشید آه  و خاطراتش را با گچ ِ سفیدی بر دیوارهای اطرافش مینوشت . میخواست که با ماهی ها بمیرد و در اتاق دفن شود . خبرش نبود که امید ماهی ها به اوست . . . میعاد را بر باد داده بود یا به فراموشی سپرده بود معلوم نیست . موهای قرمز رنگش روی سر ماهی های کف ِ اتاق کش می آمدند . مثل ِ تار عنکبوتی او را در خود بند کرده بودند . . . در خاطرات ِ سفید روی دیوار که رنگ باخته بودند . . . به راست که پیچید در موهای خود گرفتار شد . یک لحظه فکر کرد ماهی های حوض لابد مرده اند . . . یکی از ماهی های نارنجی روی سقف از بالا افتاد روی زمین . گچ ِ دیوار ریخت کومه کومه . . . ماهی توی حصار تارهای عنکوبتی موهای دختر غلتید و با لب های پف کرده ی جلو امده اش گفت : من نهنگم میخورمت " دختر مو قرمز داد هم نزد . . . ماهی ، را خودش کشیده بود . . . بوی آشنای سال ِ پیش می آمد . . .از پولک های ماهی عطر ِ خاطره ی ماری می امد که پاییز ِ گذشته بود عاشق ِ دختر . دختر را دل ربوده بود و با دل اش خانه ای ساخته بود از جنس ِ بلور و به آن میفروخت فخر طبق طبق . . . ماهی با فلس های معطرش نزدیک شد . . . از چشم های ور قلنبیده اش آتش ِ خشم بیرون می جهید . . . شعله هایی که اتاق را گرم میکرد . . . آتشی که بوی هیزم ِ چهارشنبه سوری میداد و خاطره ی بته های بابابزرگ را . . . سقف شروع کرد به ریختن . . در اتاق ، دری نبود ، مفری نه . خودش را از در ِ مخفی اتاق که گوشه ی اتاق بود به زیرزمین رساند و از دست ِ ماهی خزنده فرار کرد . فراری که کیما بود برایش . چون رها شدن از دست ِ خاطرات ِ پر خطر یا از دست ِ دشمنان ِ پر شرر . . . پا به باغ که گذاشت پوشش اش موهایش بود و صنوبرها او را دید میزدند . . . قیچی باغبانی را از رف ِ باغبان برداشت و موهایش را برید . جلو رفت و با مشت توی آبگیر ِ همیشگی زد . . . دستش را خون پوشاند . . . یخ دستش را گاز گرفت و گردن ِ دستش را رگ پاره بکرد . . . ماهی ها را توی گودال ِ دو دستش که به هم چسبیده بودند و کاسه با هم ساخته بودند نگه داشت و آنها را برد خانه . خانه نه شاید که کلبه ، کلبه ای که  روی رودی سوار بود ، سواری میکرد روی رود . . . مثل ِ زنی روی اسب . . . تاخت میزد . . .  جنس ِ دیوار و سقفدِ کلبه  از صدف بود و سرما و مه و مرگی بر آن نفوذ نداشت . . . صدای هیزم هایی که میسوختند و میترکیند در آتش ِ کلبه موجبات آرامش بود وصفا . . .ماهی های مدهوش ِ بیهوش در تنگِ پاییزانشان با هم لاف میزدند و تخته . . .خوش و بش میکردند و گاهی به هم لگد میزدند . دختر که دیگر مویی به سر نداشت . رو به روی آتشکده ی کلبه اش به تماشای جهنمی که خود ساخته بود محو بود . به اکران ِ آنچه که خود کرده بود که خود کرده را تدبیر نیست . . . توی آتش برگ میسوخت و خاطره و گچ و مو . . . کاغذ و عکس و رنگ ِ او . . . بوی او در آتش میسوخت . . . آنچه بود تمنا بود و تقاضا ی خودش ، دور شدن و کور شدن ِ آن دیگری . . . انگار بعد از ان نباشد سحری . دست به باند آلوده شده بود . باند به خون و خون به گوشت و پوست شده بود خشک . مثل برگ های پاییز . . . گلشن در تُنگ بود و دختر بیرون ِ تنگ به گرمای آنها نگاه میکرد . . . ماهی ها با هم بودند . . . ماهی مرده چند لحظه پیش توی آتش ِ شومینه با گوشت و فلسش ذره ذره پخته شد و سوخته شد و به ابدیت پیوست . . . ماهی های داخل تنگ قلب نداشتند انگار . دختر یکی از آنها را از تنگ به در آورد و با ناخن ِ بلندش پوست ِ نازک فلسی ماهی را شکافت و دید به جای قلب سنگ در آن گذاشته اند . . . تف انداخت به صورت ماهی و زیر پا لهش کرد . . . ماهی را کشت . . . روده ی ماهی بیرون زد و فلس هایش به کف پای دختر چسبید . در همان لحظه مردی که توی خیابان ِ شانزه لیزه همراه میس شانزه لیزه لاس میزد و مستانه زیر آواز زده بود پایش را روی حلزونی گذاشت که در آن زندگی جاری بود هرچند تلخ هرچند زننده اما جریان داشت در آن روحی که از دل ِ سنگ بی زار بود . . . مرد لگدی به حلزون زد و با چندش آن را از خود دور کرد . . . 


 
comment نظرات ()