جزیره در کهکشان

 
خنجران قفا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
 

 

می سُراندم در خواب ، نشیب ِ رویایی پُر شتاب . پرتگاهش میعادگاه ِ غوکان ، خنده هایشان به تحقیرم پُرآب و تاب ، در پژواکی چون آفتاب ، واضح و شنیدنی . میگریستند مرغان ِ آسمان ، جدا میشد از گوشت ِ تن ام استخوان . در کلام قدرتی نبود . در بیان تقلایی به زبان ، لکن حرکتی نبود ، صدایی نبود ، هر چه بود ، خواب بود ، نه نیمخواب ، هر چند جام ِ خالی معطر به تاکستان ، رو به روی شمعی فروزان شکم گشوده بود به سلامتی و به خواب رفته بود در تاریکی اُتاق و پلاس اندازی میس شانزه لیزه در اُتاق اش ، قبر ِ بزرگش ، به خواب رفته بود گیلاس ِ معطر به تاکستان . تاکستانی که انگورهایش در دستانی که در خاک کاشته شده بودند در خمره رفته بودند و می شده بودند به سلامتی و نوش ! اُتاق زیر ِ سقف ِ شیشه ای مورب ِ زیر شیروانی ، مثل ِ ستاره بود برای آسمان که چشمک میزد بر ماه . ماه بالای پنجره ی مورب ایستاده بود . ایستاده اما آهسته به سخن لب گشوده بود ، ماه . ماه به سخن لب گشود و میس شانزه لیزه ، پلک هایش را از هم جدا بکرد ، چون دریچه ای به جهان ، همچون زایشی طبیعی از تنِ مادران . ماه آهسته لکن آشفته بود سخنانش ، ماه او را به خود آورد ، که تَنی زیر ِ آب ِ رودخانه ی شهر در انتظار بود . دستانش بیرون از آب ، یخ زده بود و میس شانزه لیزه مامور شده بود به داد ِ ماه . دست به زمین گرفت ، قوتش را به دو دستش هدیه بداد و تن بجنباند و بلند شد . از روی کاغذ پاره های چرک نویس رد شد . شالی به دور ِ گردن بپیچید . آنچنان که معده و روده هایش در هنگام ِ رویا در هم میپیچیدند ، مثل ِ رگ هنگام ِ در تله افتادنش بر حلقه ی دار .شال را باز بکرد و دوباره روی تن اش بی انداخت . صدای غوکان ِ خندان در گوشش هنوز چرخ میزدند در مجاری شنوایی میزدند رج میزدند شلاقی بر رویایی که سالها بود منتظرش بود تا آن که نشیبی زیر پایش سوق بدادش سوی مرداب . میس شانزه لیزه صورتش را با برفی که بر طارمی بیرون ِ اتاق زیر شیروانی نشسته بود سرد کرد . سرد چون که مثل ِ کوره بود از گرمای رویایش. باقی برف را به دهان گذاشت و پون پوره های برف پیش از آب شدن در مری اش باریدن گرفتند و در دل اش ذوب شدند . پله ها را دو تا یکی پایین آمد . 

هیچ کالسکه ای نبود ، هیچ چراغی در مغازه های اطراف روشن نبود ، هیچ نوری ، شمعی در حباب ِ چراغی نمیسوخت و نور نبود . نبود ِ نور و روشنایی ، به کفایت جانفزا بود . همین تاریکی ، همین سکوت ، آرامشش ستودنی بود . همین نبود ِ امید ی به آفتاب ، به بی تاب شدن بر هر جمله ی تو خالی ، نبودن ِ سایه خودش گرمابه ی سنگی بود که دل اش ! که خنجران ِ قفا در هر آفتاب ِ امیدبخشی حضور داشتند . تاریکی و شب و سکوت خود ، برکتی بود که هر ثانیه اش قدر داشت و باید درش بذر عاشقیت کاشت و به برداشتش فکر نکرد آنچنان که به طلوع ِ خورشید و آفتاب ِ سوزان ِ دل گرم کن ، به هر روشنایی نوید بخش نباید خوش دل بکرد و به سرخوشی ، خوش خوشان لی لی بازی کرد و مهره ی تاس تخته را از شش خوان رها کرد . شب برای خودش عالمی داشت . شبی بی سایه . با بوی خون ، بوی زن ، بوی راز ، بوی نیاز ، بوی اعتراف و بوی جنینی در حال مرگ ، بوی دستانی آلوده ، بوی عاشقانه های عمرش شکوفه ، شب بود و برف روی زمین گِل شده بود . صدای تیک تاک ِ ثانیه دست بر دار نبود از سر ِ میس شانزه لیزه . پایین هر پنجره ای لنگری از پاندول تکان میخورد و پرده های پشت شیشه بسته میشدند . . . میس میدوید به طرف ِ رودخانه . . . دو دست ِ در حال انتظار ِ در حال ِاحتضار ، از حلقه های دورش شکاف خورده بودند و آب را بریده بودند و بیرون در انتظار بودند که میس آن دو دست ِ سفید را بدید و با زوری که داشت  آن دو دست را از آب بیرون کشید . آن دو دست دستهای تندیسی بودند مرمرین. روزها با تندیس قهوه میخورد و شب ها سرش را روی پاهای تندیس میگذاشت و سخن میگفت تا تندیسک ترکید و از دل ِ ان هزار غورباغه بیرون بیامد که شروع کردند به اواز خواندن . بعضی ها میپریدند و بعضی ها آروغ زنان دور و بر را دید میزدندچون تیر ِ خدنگ . سمفونی غوک ها همه جا را گرفته بود جای لزج پایشان روی شیشه ی مورب خانه که میس شانزه لیزه مجبور بشد از اتاقش ، قبر کوچکش فرار کند و سر به کوچه بزند . با وجود ِ آفتاب . . . رفت و نشست پیش رودخانه و حرف هایش را با رودخانه بزد . حرف هایش از دل ِ گرفته و بخت ِ کج اش بود و رودخانه خشکش زد . کف ِ رودخانه ماه افتاده بود . . . میس شانزه لیزه ماه را از کف ِ خشک ِ دریاچه برداشت و توی لباسش پنهان کرد تا شب شود . 

شب که شد ، میس شانزه لیزه توی اتاقش روی ماه داشت مینوشت . آرزوهایش را تا به دست ِ نیرویی نامرئی در آسمان بسپرد . پلکان را بیرون آورد و پنجره ی مورب را باز کرد و در میان ثانیه های پر صدا یکی یکی رفت بالا . . . ماه را از لباسش بیرون بیاورد و به دست ِ باد ِ شمال داد تا آن را ببرد روی جای اش . . . 

در میان ِ مرگ هر لحظه ، هر ثانیه که میمرد و ثانیه ی دیگر زنده میشد . میس شانزه لیزه یاد ِ تندیسی بود که دل به او باخته بود . 


 
comment نظرات ()