جزیره در کهکشان

 
معجون بخور و نمیر واویلا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

کاسه ی معجون ِ بخور و نمیر واویلا را دست ِ درویشی داد که سَرایش را چند صباحی گُم کرده بود و اندر پی مکانی آواره شده بود ، درویش کاسه را از دست ِ میس شانزه لیزه گرفت و همان طور که سر به زیر داشت و نگاهش دیده نمیشد با صدایی که از اعماق ِ دلگرفتگی اس بیرون میخزید گفت : از این بخور و نمیر واویلا ها به خورد ِ ما ندهید بانو ، نمک گیر میشویم و این جا اطراق میکنیم . " میس شانزه لیزه پوزخندی زد و کلاه ِ شنل ِ سیاهش را روی سرش انداخت و گفت :" درویش ، خودت را صد هزار به حساب نیاوَر که تو یک نَفری و من هم . " درویش که سرش پیدا نبود زیر ِ خرقه ی چند تکه زیر لب حرفی زد و از میس شانزه لیزه دور شد . دوری که دیگر پیدا نشد ، جوری که دوری اش از نیامدنش خبر میداد . در میان ِ دو خط موازی کوچه به نقطه ی اتصال رسید و از تیررَس هر تیر افکنی خارج و محو شد مثل دودِ سیگار .میس شانزه لیزه با سبد بزرگی که زیر شنلش پنهان کرده بود به اتاق ِ زیر شیروانی اش پناه برد . در شومینه هیزم ها میسوختند ، آتشکده ی همیشه برقرار ، نورش را به سقف ِ اریب اتاق می انداخت و سایه ها در رقصی هولناک روی دیوار میخندیدند . روی شومینه دیگی در حال ِ کباب شدن بود . میس شانزه لیزه توی دیگ مقداری آب ریخته بود و چند تایی کلمه . بعد هم میزد ش و زیر لب چیزی میگفت و میخندید . روی زمین ، تار های کِش دار به پایش میخوردند و میس شانزه لیزه را کلافه میکردند . پاورچین از روی تارهای روی زمین که مثل ِ حصیر افتاده بودند و جنسی لزج داشتند رد شد . روی صندلی قدیمی چوبی اش نشست و در سکوتی که برقرار بود احساس بی قراری میکرد . معجون هنوز آماده نبود . . . . میس شانزه لیزه قیچی را از روی میز برداشت ، شروع کرد به بریدن ِ روده هایی که روی میز بود و ازشان خون و کرم میریخت بیرون . روده ها را قیچی کرد با هر برخورد تیغه اش خواهشی در وجودش شعله میکشید .  باران گرفته بود . هم او را و هم خاطره ها را . باران که گرفته بود بند آمدنش با خدا بود مثل روزی که تمام نمیشود مثل کابوسی که وِل نمیکند . . . باران به شیروانی میخورد و از ناودان پایین می آمد . . . روده ها ی تکه شده روی میز روی هم افتاده بودند . . . برای معجون مقداری رگ هم لازم بود ، میس ، رفت توی حمام و به وانی که توی آب نمک اش مقدار زیادی رگ سیاه و قرمز در هم تنیده شده بودند نگاه کرد . خم شد و یکی از سیاهرگ ها را برداشت و به نیش کشید . مزه ی خوبی میداد مثل ِ گوشت ِلب وقتی که رویش نمک بزنند شور بود . رگ ها را در بغلش گرفت و برد روی میز اش . . . میل بافتنی را آورد و شروع کرد همین طوری به بافتن . دست ها از بافتن خسته نمیشد . . . سایه ها روی دیوار با هم حرف میزدند و کش می آمدند و تکان تکان میخوردند . . . میس شانزه لیزه مربع های کش بافی از رگ ها بافت آنها را توی دیگ مسی انداخت و باز هم زد و زیر لب جدول ضرب خواند . . . مواظب پایش هم بود که به تار های لزج هی نخورند . تارها به دار قالی بسته میشدند . معجون در حال آماده شدن بود . میس شانزه لیزه سیگاری روشن کرد و در بخارِ اتاق زیر شیروانی عرق میکرد اما مهم نبود . . .صدای باران و هیزم که با هم در سرعت نواختن مسابقه گذاشته بودند شدید تر میشد مثل فیلمی که در دور ِ تند باشد . . . میس با سیگار گوشه ی لبش پشت دار نشست و تار را بافت . . . تار از خانه ی عنکبوت آمده بود . عنکبوتی که پشت ِ سوراخ ِ دودکش خانه درست کرده بود به جاش به میس تار میداد . . . . . هوا که عوض شد و خورشید که ابرها را بُر زد و بادها را کنار کشید طلوع کرد . میس شانزه لیزه بیدار که شد پشت دار قالی خوابش رفته بود . بیدار که شد ، معجون بخور ونمیر واویلا حاضر بود . عطر اش همه جا را گرفته بود . مدت ها بود در محله این بو شده بود حرف درگوشی مردم . . . تا شب بشود و درویش بی سرا باز بیاید که نمک گیر شده بود . باز از آن دو خط موازی مثل گلوله ای که به چشم نزدیک میشود . برمیگشت . هر شب همین کار را میکرد . میس شانزه لیزه مرد را میشناخت . . . میخواست این بار با او شرطی بگذارد . شرط برای این بود که این گم کرده راه در حالی که خودش را نمیشناخت و خانه اش را به میس گفته بود دستت را به من بده تا با هم در کلبه ی محقری زناشویی کنیم . . . میس شانزه لیزه که مرد را میشناخت و به نمایش هایش عادت داشت میخواست غافلگیرش کند . . . آن شب مثل همه شب ، درویش آمد و میس شانزه لیزه معجون رگ و روده را به کاسه ای ریخت و رفت پیش اش . درویش دوباره گفت : "از این بخور و نمیر واویلا ها به خورد ِ ما ندهید بانو ، نمک گیر میشویم و این جا اطراق میکنیم ." میس شانزه لیزه به او گفت "با تو به هر کلبه خرابه ای می آیم ، شاید که جبران این گیرِ نمک ات شدم و تو هم از گیر هایت کاستی ای مرد . که مردی به حرف نیست و به عمل است . ضمن اینکه تو که هستی که این همه گستاخی و کوتاه که نمی آیی هیچ هر شب همین ها را میگویی و میروی و برمیگردی مثل خورشید . " درویش کاسه را سر کشید و انداخت روی زمین . او که قد بلندی نداشت و دیده نمیشد آهسته گفت من برای تو پلکانی میسازم تا آسمان و ستاره ها را به تو میدهم که یک دل نه صد دل عاشقت شده ام . میس شانزه لیزه کبریتی ما بین دو صورت شان روشن کرد و گفت :" من هم عاشق تو شده ام . صد دل . . . نه یک دل . . . برویم . " در راه که از سنگریزه ها گذشتند و به پشت ویرانه ای رسیدند درویش لام تا کام حرفی نزد . کلاغی روی شانه ی راست میس شانزه لیزه نشسته بود . مرد در کلبه ای را باز کرد که سقف نداشت . فقط دیواری بود و بس . رفتند تو . درویش خرقه بکند . صورتش دیده نمیشد . . .  یک سیاهی غلیظی که مثل قهوه ی ته فنجان بود تکان میخورد و یک جا نبود . ته نشینی بود از غلظتی بد بو . دستهایش بزرگ بودند و انگشتانش مثل شن کش . . . بوی روده همه جا را گرفته بود . همه ی تنش رگ به رگ شده بود و به هر بندش رگ وصل شده بود و از دنده های نحیفش رگ هایی که خورده بود آویزان بودند . . . گفت : از من هر چه بخواهی به تو میرسد . فقط دوستم بدار . " میس شانزه لیزه که در پناه کلاغ امینت داشت گفت: " ای درویش از تو یک چیز میخواهم آن دو ستاره ی بالا سرت را به هم بچسبان . آن وقت وقتی ست که تو و من در یک جا به هم رسیم . " درویش کاسه ای از گوشه ی چهار دیواری برداشت و از چاهی که میان خرابه بود آب پر کرد . دو ستاره در کاسه افتادند به انعکاس . میس شانزه لیزه خندید و پشت سرش کلاغ پر زد و رفت روی طره ی اتاق بی سقف نشست و غار غار سر داد . میس شانزه لیزه داد زد که "این دروغ و دنگی ها که از خودت در میاوری مال قصه هاست من همان دو ستاره ی بالا سرم را میخواهم و اگر این کار را نکنی تو را خواهم کشت که تو سالهاست به من عاشقی و در بند ِ ذکر ِ تو هر کسی را که دوست داشتم از من بشد و برفت . " درویش خرقه اش را بر تن نحیفش انداخت و نزدیک میس شانزه لیزه شد که میس ، از توی شنلش توری را که از دار قالی بافته بود به یمن ِ حضور عنکبوت ، بیرون درآورد و روی درویش بی انداخت . مثل ماهیی که در تور ماهی گیری گرفتار شود . او را در این تور حبس کرد و در اتاق را پشت سر بست و کلیدش را داد تا کلاغ بخورد . از آن به بعد درویش دیگر سرایش شده بود چهار دیواریی که دورها دور آن کلاغ ها هر روز تکه ای از تن ِ او را بوی رگ و روده میداد میخوردند و او نمیمُرد . هفت جان داشت و هفت جانش در هفت صد سال دیگر به پایان میرسید . با این همه میس شانزه لیزه یک بار دیگر از شومی لعبتکباز جان سالم به در برد . 


 
comment نظرات ()