جزیره در کهکشان

 
میس شانزه لیزه و لوبیای سحرآمیز transylvania
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
 

میس شانزه لیزه توی دلش گفت :( مجبورم بهش اعتماد کنم...شاید هم راست داره میگه !!! ) بعد آّب دهانش را قورت داد و لپ -جک- را کشید و گفت :" اگه چاخان گفته باشی من میدونم و تو...میدونی که.....اعصاب درست و حسابی ندارم...."

جک همین طور که سرش را بالا گرفته بود تا صورت میس شانزه لیزه را ببیند گفت:" هی میس.....درغ پروغ توی کارم نیست....بیخودی نترسید...با من بیاید...خیلی خوش میگذره"

میس شانزه لیزه دستش را مثل کوزه ی دسته دار به کمرش زد و گفت :" اگه دروغ بخوای بگی...."

جک دست میس شانزه لیزه را گرفت و گفت :" اگر راست باشه چی ؟..."

میس شانزه لیزه که دلش داشت پر میکشید و حس فضولی اش قلقلکش میداد مثل کارتون سیندرلا در یک چشم به هم زدن پیراهن حریر سورمه ای اش را تن کرد و از پشت پاراوان بیرون آمد و رفت جلوی آینه.جک از پشت دنباله ی حریر لباس را گرفت و گره زد.میس شانزه لیزه عطر را به سر تا کولش پاچیده کرد و دست جک کوچولو را گرفت. از اتاق زیر شیروانی بیرون آمدند. جک به او گفته بود که لوبیای سحرآمیزش از زیر خاک جوانه زده و ثانیه به ثانیه در حال بلند شدن و سر به فلک کشیدن است....به میس شانزه لیزه گفته بود :" الان که اومدم این جا...سردرخت رفته توی ابرها "وقتی به محل مذکور رسیدند...درخت شاخه هایش مثل چنگالی توی ابرها فرو رفته بود.میس شانزه لیزه سیگاری گیراند و به بلندای درخت نگاه کرد.جک گفت :" حالا بریم بالا؟....با من میاید؟....میگن اون بالا یه دیو سه سر آدم خوار خوابیده"

میس شانزه لیزه دود را دایره کرد و فرستاد بیرون .گفت:"بریم. من عاشق دیو سه سر آدم خوارم"

جک پیش خود فکر کرد که او هم چقدر عاشق میس شانزه لیزه است و کاش میس شانزه لیزه را بگذارد توی فریزر تا وقتی بزرگ شد درش بیاورد و با او ازدواج کند.با هم از درخت رفتند بالا.

..................................................................ادامه دارد................و اما

(سود و منفعت)چیست؟

سود و منفعت خیلی چیز بدی است بچه ها. مثلا این که آدم بیاید ایده ها و داستان های دوستانش را بردارد و زیرآبی برود و سپس پشت سر همان دوست و یار قدیمی صفحه (برو که دیگه حالت رو ندارم) بگذارد کار خیلی زشتی است...یا به فرض بیاید دیالوگ های رفیقش را طوری ادا کند که انگار خودش خالق آن ها است...کار بدی است...یا اینکه برای منفعت در جلد دون ژوان درچه سوم رفتن و پول دخترها را بالا کشیدن هم کار خطیری است چون عاقبت تا خرخره گیر خواهد کرد و اندک شرافت باقی مانده را نیز له خواهد کرد.سود امروزه روز برای عامه جماعت پول پدرشوهر و جیب پدر زن است ....حلال مشکلات هم دروغ و دگنک است . این روزها امر به خیلی ها مشتبه شده که خود سوفوکل اند و موتسارت را نشاندند سر جایش و زنده اند به افیون و الباقی.....این دسته از بنی بشر همان حلقه ی گمشده ی داروینند.

دیشب به من گفت :" تو که عشق سالهای وبا بودی "

به شوخی زدم توی سرش و به خانمش که پشتش به ما بود اشاره کردم و گفتم خفه شو.چشمک زد....من هم گفتم :" بیشعور الانم عشق سالهای آنفولانزای خوکی ام"

پیش خودم فکر کردم این چه جور ازدواجی است ؟!

اصولا این روزها (عشق) چیز لوسی شده و تعریف افلاطونی و لاهوتی ناسوتی خود را از دست داده و جایش را به سود داده.....عشق سودمند وجود ندارد.این که بگویی من زن خوبی دارم چون من را آزاد گذاشته و یا من شوهر خوبی دارم چون پول میدهد و همیشه آن لاین است و چراغ اش روشن است که خیلی آب هویجی است...

در این مضمون یاد فیلمی افتادم که چند هفته پیش در TV5دیدمtransylvania.از آن فیلم هایی که به عقیده ی من فضای امیر کاستاریکایی اش کمتر و عقل درش بیشتر و عشق درش عمیق تر بود و سورئالیسم گاهی مثل چهلچراغی که در دشت برف پوشی شده از درخت خشکی آویزان شده خودنمایی میکرد و از دیدنش لذت بردم. آن فضای بارها و موسیقی و مست کردن مردهای بالکان را دوست دارم. لینک زیر اطلاعات بیشتری بهتان میدهد. افسوس......

http://www.imdb.com/title/tt0463381/

 


 
comment نظرات ()