جزیره در کهکشان

 
به بهانه ی زور یا روز زن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩
 

وزیر بهداشت عزیزقصه خوب است . 


میس شانزه لیزه ، کسی را نکشته بود . هیچ کس را . فقط به خودش که آمد ، دیگر خودش نبود . پوستَش اُفتاده بود آن گوشه ، پوست ِ تنش . مثل ِ جلدی . درست مثل ِ جلد ِ کتاب ، یا جلد ِ مار . مثل همان پوست ِ مار . صدای گریه می آمد . میس شانزه لیزه ، به زحمت چشم هایش را باز کرد . قیچی باغبانی را برداشت . قیچی باغبانی را . برَش داشت و طناب را برید . روی همه ی کاه ها ، خون بود لخته . همه جا قرمز شده بود . قرمز . انگار که سر گاو یا شتر را بریده باشند . خون فواره میزد روی کاه ها . میرفت توی پوست ِ کاه و خاشاک . صدای گریه که آمد ، موجود را دید که کنار ِ عضوش بی قراری میکند . میلولد . انگار میخواهد برگردد سرجای اولش . همان از ابتدا . به همان مبتدا . موجود را با انگشت های کم جانش بلند کرد . باید گردنش را و کمرش را بالا می آورد ، همه ی جانش را که در تک تک ِ کاه و خاشاک رفته بود را فراموش میکرد . باید موجود را فریب میداد . عرق کرده بود . سردش بود . گرمش میشد . دلش ضعف میرفت . مغز پاسخو نبود . خاموش بود . موجود را به همان جایی که باید چسباند . چسباند تا شیر فوران کند در دهان ِ موجود . تا آرام بگیرد . حالا قلبش روی قلب موجود بود . از پس ِ دنده هایش صدای ضربانش را میشنید . در دام افتاده بود . کاش باد می آمد و او را میبرد . باد با خاک یکسانش میکرد . با خاک دوباره اش میکرد . صدای گریه قطع شده بود . عضوش دریده شده با کیسه ی آبی مثل بادکنکی پلاسیده ، برخورد میکرد . حالا دیگری شده بود . از این شدن بیزار بود همیشه . از بودن اش راضی بود . خیلی هم . مردی کوچک تر از او شاید هم هزار سال بزرگتر و پیرتر از او خواسته بود تا این - ما - سه بشود به رسم ِ قاعده . بار نه ماه خمیره و وجود میس را خورده بود . حالا داشت شیره ی جانش را میمکید . مثل ِ انگلی . یک موجود ِ ناخواسته . میس شانزه لیزه فکر کرد شبیه کالسکه شده است . همه ی این نه ماه . همه ی این نه ماه مثل یک کالسکه ی متحرک . با خودش دیگری را کشانده این ور و آن ور . به جای دیگری غذا خورده ، برای دیگری بهترش را . برای دیگری زنده بود . دیگر میس به تنهایی معنی نداشت . حالا همه ی جانش توی دهان ِ بی دندان ِ موجود بود و فرو میرفت در مری . معده و خون ِ یک غریبه . بوی غریبه را دوست نداشت . بوی نم می آمد . گاوی ماغ کشید . از بیرون صدای رعد و برق شنیده میشد . حتما باران میبارید . میس بوی نم را میشناخت . در همین بوی نمناک عاشق شده بود . در همین طویله بارش را به دار ِ همیشگی داده بود . باری که دارش زد . سالها که گذشت این طور شد . توی همین طویله موجود میس را به طناب گره زد . سرش را به حلقه  ی دار انداخت و مادر بکشت . صدای برخورد دانه های تگرگ به سقف سست ِ طویله . صدای تگرگ می آمد . تگرگ از لامکان می آمد . شکرانه ی موجود جدید بود ؟ بوی نم بیشتر میشد . میس شانزه لیزه لحافش را چنگ زد . دندان هایش را سائید . چشمانش را باز کرد . توی اتاق زیر شیروانی اش بود . دید که همه چیز یک خواب بوده . همه چیز دروغ بوده . لبخند زد . از کنار تخت شمعدان را برداشت . کبریت کشید . شمع را روشن کرد . پنجره ی نیمه باز قیژ قیژ صدا میداد . باد تکانش میداد . پنجره یک مرتبه باز شد . با خودش برگ و پینه دوز هارا پرت کرد توی اتاقِ زیر شیروانی . میس شانزه لیزه ، با خوشحالی یک آه کشید . از سر ِ بیداری و بیداری از کابوس اش . روب دوشامبرش را پوشید . قرمز بود . رنگ خون های توی طویله . صدای گریه ای نمی آمد . همه چیز دروغ بود . شمعدان را برداشت و رفت طرف پنجره . با پاهای بی جوراب روی برگ ها و پینه دوزها راه رفت . همه را له کرد . پنجره را بست . بیرون ، خبری نبود . عده ای از سینما بیرون زده بودند . زیر چتر بودند . کسی نگاهش به پنجره ی میس شانزه لیزه نبود . کسی منتظرش نبود . حتی مرد آکاردئون زد . حتی مرد شاعر . رفت توی آشپزخانه . قهوه جون را برداشت . قهوه و آب را توی قهوه جوش ریخت . کبریت کشید و زیر قهوه جوش مسینش را روشن کرد . از کناری خرده نان های جو را برداشت و مثل موش به خوردنش مشغول شد تا قهوه قُل بزند . تا سر نرود ایستاده بود بالاسرش . قهوه توی فنجان سفیدِ دسته شکسته بود . جرعه ای نوشید . یک نخ سیگار بهمن آتش زد .  پینه دوزهایی که زیر پایش مرده بودند زنده شدند و شروع کردند با هم حرف زدن . چند تایی پرواز میکردند . رفتند و توی موهای بافته شده ی میس خانه گرفتند . فنجانش را برگرداند روی نعلبکی . باید میزد بیرون . هر جایی که دور شود از این تخت کابوس زده . هر شب کابوس . باید میرفت جایی . همین جور که نان خشک هارا میجویدرفت پشت پاراوان . طبق ِ عادت . رفت و لباس سیاهش را پوشید . خودش را توی آیینه ی قدی شکسته اش نگاه کرد . بد نبود . شبیه شبح شده بود . شمعدان را جلو گرفت . صورتش ورم کرده و برافروخته بود . انگار که واقعا بچه ای به دنیا آورده . نه همچین خبری نبود . همه اش فکر و خیال بود . مدام این را به خودش میگفت . میگفت کلمه ها انرژی دارند . باید بگویی تا بشود . همه چیز دروغ است . نقابش را به چشمش بست . از پشت رومانش را گره زد . دستانش میلرزید . باز هم نان خشک خورد . عصای تزئینی اش را برداشت . از خانه ی محقرش بیرون رفت . پله های پیچ در پیچ . آسانسور همیشه خراب . فراموشش کرد . پله ها را دو تا یکی رفت پایین . میدانست که کالسکه ای از آن جا خواهد گذشت . مرد بی سر همیشه دیر نمیکرد . همیشه سر قوت می رسید . صدای چرخ های کالسکه آمد . مرد بی سر کالسکه را هدایت نمیکرد . هیچ کس بر اسب ها تازیانه نمیزد . شلاق به دست مرد نامرئی بود . جلوی میس ایستادند . اسب ها شیهه کشیدند . این صهیل او را یاد ناقوس کلیسا می انداخت . برایش مقدس بود . توی اتاق کالسکه مخملین بود . آبی . نشست . در کالسکه را بست . همه میدانستند که کجا میرود . کافه  ی  کنج دور ترین جای شهر . سر همان کوچه پیاده شد . تگرگ باران شده بود . میچلید و مچکید . لباس ها خیس شده بودند . اما میخواست به کافه برود . اسمش کافه بود . همه چی تویش بود . هر نوشیدنی خاصی . هر چیزی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد ! گوشه اش خالی بود . روی صندلی لهستانی گوشه اش نشست . همه  نقاب زده بودند . هیچ کسی دیگری را نمیشناخت . سر میزش مردی نیشست . گارسون از میس پرسید که چه میخورد. یک نوشیدنی سرمست کننده . سیگارش را روشن کرد . مردبا نقاب رو به رویش بود . روی صندلی رو به رویش . ساکت بود . دو دستش را زیر چانه اش ستون کرده بود . لب هایش را باز کرد . گفت :: مگه من به تو نگفته بودم بچه میخوام ؟" میس شانزه لیزه . . . سکوت کرد . میدانست که هنوز توی عوالم خواب است . رعد و برقی زد . همه جا روشن شد . یک لحظه روشن شد . گارسون نوشیدنی را آورد . بوی شیرازش خوش مزه بود . همه را سرکشید . مرد دوباره تکرار کرد :" مگه من به تو نگفته بودم بچه میخوام . " پینه دوزها از روی سر و موی بافته شده ی میس پایین آمدند و روی گونه اش راه رفتند . میس گفت : بزن به چاک . " مرد مثل وزغی پرید و نشست روی میز . :" مگه من به تو نگفته بودم من بچه میخوام . من " . میس :" تو کی هستی ؟ یه دیونه ؟" مرد نقابش را برکشید . : مرد همان مردی بود که در خواب های پیشینش می آمد . مرد پسرش بود . . . شبیه پسرش شاید هم شبیه شوهرش . میس سرش را روی میز گذاشت . خوابش می آمد . گارسون روی سر میس کلی سکه ی طلا ریخت . صدای جیرینگ جیرینگ سکه ها بلند شد . بوی کاه می آمد و صدای ماغ کشیدن گاو . میس شانزه لیزه توی طویله بود . بیدار نبود شاید . هنوز موجود داشت شیر میخورد . بلند شد . موجود را انداخت توی سطل شیر گاو و پوستش را برداشت و از طویله زد بیرون . روی سرش پر از تگرگ هایی به بزرگی توپ تنیس میخورد . انگار آسمان کتکش بزند . هیچ کسی منتظرش نبود . موجود گریه میکرد . با صدای مردانه ای گفت :" مامان . " گاو بچه را خورد . دیگر صدایی نبامد . از دور صدای ترمز قطار می آمد . ریل قطار همان نزدیک بود . میس خودش را روی ریل دید . دید که دراز کشیده . پوست انداخته . مادر شده . قطار از رویش رد شد . او را تکه تکه کرد . هنوز توی کافه داشت خواب میدید . مردی که رو به رویش نشسته بود گفت :" میخوای برات یه فال قهوه بگیر م . " میس سرش را از روی میز بلند کرد . روب دوشامبر تنش بود . پشت میز اتاقش بود . فنجان قهوه رو به رویش بود . گفت : آره . " مرد فنجان را برداشت . از توی فنجان قورباغه ای پرید بیرون . پنجره صدای باد را بازتاب میداد . مردی که رو به روی او نشسته بود شوهرش بود که از او یک بچه ی دیگر میخواست . میس شانزه لیزه صدای گریه ی بچه ای را شنید که توی گهواره ی کناز تختش فریاد میزد . پایش را توی گهواره گذاشت و برگشت به زیر لحافش . حتما همه اش را خواب میدیده . میخواست دیگر بیدار نشود . بوی کاه می آمد . 

 

جناب وزارت بهداشت و .. 

این روزها که توپ به دامن موبایل های جماعت زده اند و دم از روز زن میزنند بد نیست شما را آگاه کنیم که زن ها حرمت دارند . سری به مطب ها بزنید و از بهداشت روان باخبر شوید . خودتان با چشم خودتان ببینید زن ها ی زیادی را که بچه نمیخواهند و برای خواسته ی مردهایشان با ناراحتی ساعت ها روی صندلی انتظار مینشینند تا بروند به دستبوسی دکتر . دکتری که محرم است . زن هایی که این را میخواهند . اما این روزها پزشکانی که کم نیستند و تجارت میکنند ، خانم ها را سه تا سه تا وارد اتاق میکنند . شاید زنی بخواهد بگوید گرایشات ِ غریبی دارد و جلوی دیگری نتواند بگوید . شاید صدای وای وای زنی که روی تخت معاینه است دیگری دوم را آزار دهد و بترساند . شاید اولی بخواهد از عادت اش بگوید . شاید کسی بخواهد از مشکل و یا برخورد با شوهرش در این نزدیگی ها بگوید و نخواهد جز پزشک شخص دیگری شنونده ی این دردو دل ها و نه درد ها باشد . چگونه است که وزیر بهداشت به بهداشت روان مطب ها . . . رنگ در و دیوار ها . . . احیانا موسیقیی . . . لبخندی . . . حرف مثبت و برخورد درست اهمیت نمیدهد . . . این اتفاقا در درجه ی بالاتر در بیمارستان کودکان . . . در بیمارستان علی اصغر دیده شد . . . دیوارهایی که فرو میریخت . بچه هایی که رنگ پریده بودند . . . مریضی هایی که با دارویی برطرف میشد و کو دارو ؟ شما وزیر عزیز وقتتان را در وزارت خانه خیلی نگذارید از حقایق دور میمانید باید بروید و ساعت ها منتظر نوبت شوید و صدای مردم را بشنوید . صدای گرانی و نگرانی را . شما که وضعتان خوب است . از ترس خبر و بهره ای نبرده اید . بد نیست کمی با بقیه همراه باشید . . . در اتوبوس ها . . . در همین حراجی های روز زن . به بهانه ی زن بودن . . . زن با مرد چه فرقی دارد این مرز بندی را نمیفهمم اما شما که به مقدسات احترام میگذارید باید خیلی حواس جمع باشید تا نفرین نگیردتان . مایه ی شرم است . آقای صدا و سیما دیروز برنامه ای پخش کرد که دو آقا داشتند در مورد دارو های خانم ها بحث مبسوطی میکردند و سه پس اش فرمودند در خانه نشینید مثل بقایایی که در هگمتانه دیدیم جواهر خوب است بروید جواهر سازی در خانه انجام دهید بیایند در خانه ازتان بخرند . نخرند هم یک حرفه یاد میگیرید . زن ها بیشترین بار اقتصادی را تامین و تحمل میکنند . زن ها ی جامعه ی ما سالها زیر یوغ مردسالاری و بچه سالاری و مادر سالاری هیولاهایی شده اند که از محبت بی خبرند . باید ترمیمشان کرد . شما چه میکنید ؟ وزارت آب . . . این همه املاح و سم در آب شهری که چشم را کور میکند و خوردنش سکته میدهد دلیلش خشم باری پرورگارست یا سهل انگاری شما یا احیانا تقصیر بابک زن جان ؟ چقدر از مردم توقع دارید . در کدام کشور دنیا با حرفه ی پزشکی تجارتی این چنین میشود . نظارت جا مانده یا آن هم به شغل درامد زایی تبدیل شده . امنیت نیست . امن نیست . همه چیز مثل کابوس است . کسی که بچه نمیخواهد در اتاق انتظار مطب زنان گریه میکند که بخاطر شوهرش دارد وضعیت وخیم روانی را تحمل میکند . . . بهداشت روان ؟ ما همیشه دم میزنیم . شاید هم بستی چیزی میزنیم چقدر درهپروتیم ؟ شما چه حق دارید به صادق خدایت بد بگویید که بدبودن شما از نوشته های علمی این پدر داستان نویسی کابوسش بیشتر و در دانش صفر است . 


 
comment نظرات ()