جزیره در کهکشان

 
قلبِ هشتپا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
 

میس شانزه لیزه ، توی وانِ حمام نشسته بود . توی وان ِ حمام ، کَف و خون ، پُر بود . پُر، مروارید و مرجان بود کَف ِ وان و جُز آن هشت پایی بود سیاه و لزج ، لَزج و لیز و هیز که چسبیده بود به گوشه ی حمام و هر پایش را به جایی تکیه داده بود ، هر کدام را برای خودش خوش خوشان دراز کرده بود . با بادکش هایی که دو ردیف روی بدن ِ چسبناکش ردیف شده بود خودش را راحت چسبانده بود به تنِ وان و کاشی های حمام و بازوی میس شانزه لیزه و چشمانش را دوخته بود به چشمام ِ میس شانزه لیزه ، یک جور نگاه در نگاه ، یک جور ِ از رو بری ، یک جور ِ کم نیاوردنی ، یک جور ِ پُر رو و سنگ پای قزوین مانند ، یک جور ِ ناجور و بد . میس شانزه لیزه که مسخ ِ نگاه ِ هشت پا شده بود و بازویش با بادکش های بازوی یکی از هشتی های این اختاپوس وصل شده بود مور مور شده بود . . .در دست ِ دیگر میس شانزه لیزه چتری بود سورمه ای رنگ . نشسته بود توی وان . وان پر بود از کف و خون . آب از سقف چکه میکرد . هشت پا خیس میشد و به روی خودش نیم آورد . شمع های دور ِ وان در حال سوختن بودند . بیرون ِ حمام پرده ی حائل بین اتاق زیر شیروانی و گرمابه ی نخودی خانه تکان میخورد . پرده ی حریر ِ سفید که آن هم خون در چین هایش افتاده بود . باد می آمد و نمِ اَبر را با خود توی حمام میبرد . بوی نم با چوب آمیخته میشد و در مشام میس شانزه لیزه بالا میرفت و خاطره ی قدیم را زنده میکرد . خاطره ی خیلی قدیم را از توی قبر دو دستی میکشید بیرون . هشت پا با چشمام ِ درشتش به میس شانزه لیزه همچنان زل زده بود و گریه میکرد . بازوی ششم اش را از روی دست میس شانزه لیزه کند و بااین کنده شدن ، بادکش ها شروع کردند به صدا کردند . مثل ترکیدن آدامس . عنکبوتی که گوشه ی سقف حمام کارتنک بسته بود از خواب بیدار شد و پایین را نگاه کرد . وان ِ خون زده را . میس شانزه لیزه که سردش بود فقط حس کرد میتواند دستش را کمی تکان دهد . اما آن را برد توی وان . توی خون ِ گرم ِ آن . حالا کمی گرم تر شده بود . از بیرون اتاق صدای سوختن ِ چوب در شومینه ی کوچک خانه می آمد . میدانست قهوه اش روی میز سرد شده و از دهان افتاده است . صفحه ی گرام برای خودش میچرخید و شمع ها در حال آب شدن بودند . میس شانزه لیزه دستش را برد کف وان و شروع کرد به گشتن . گشت و چشم از چشم هشت پا برنداشت و هشتپا هم چشم از چشم میس شانزه لیزه برنداشت . کف وان پیدایش کرد . چنگالش را باز کرد و گرفتش . جنس عضله ای اش را در پوست دستش حس میکرد . در مشتش محکم نگه داشت . مشتش را بالا آورد . هشتپا منقارش را باز کرد و گفت :"توی تَن تو خون نیست سّمه  سم . " بعد چشمش را بست و همان جا ، جا به جا مرد . توی مشت میس شانزه لیزه قلب ِ سوم هشت پا در حال زدن بود . قلب هنوز زنده بود . قلب میطپید . میس شانزه لیزه به آن نگاه کرد . قلب انگار حرف میزد . روی چاه حمام را برداشت تا کف و خون برود . کف و خون در گردابی دور خود رقصید و پیچید و ازچاه بیرون رفت . بچه جغدی از گوشه ی پنجره کوکو کنان داخل آمد و نشست روی چتر میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه که هنوز از ترس عنکبوت بالای سقف نمیتوانست جم بخورد توی وان چمباتمه زده بود . تا سه شمرد و بلند شد . زانوهایش صدا کردند . اما او بلند شد . جغد کوچک صید ِ عنکبوت باهوش شد و میس چتر را پرت کرد گوشه ی حمام و قلب ِ هشتپا را کرد توی دهانش و مثل جگرِ تازه ی خوش نمک جوید و زیر دندان هایش له  لورده اش کرد و ملچ و ملوچ کنان طعمش را چشید . شیر آب را باز کرد . خودش را شست و هشت پا را برداشت و انداخت توی سطل آشغال توی حمام . بیرون ِ حمام مردی پشت در انتظار او را میکشید . مردی که روی دستانش تیغ ِ کاکتوس سبز شده بود و در دست چپش تبر بود . صدای کوکوی جغد نورسیده قطع شد و معلوم بود که عنکبوت کنج حمام یک لقمه ی چپش کرده است . میس شانزه لیزه حوله ی ارغوانی رنگش را پوشید و پرده ی حریر را زد کنار و مرد تبر به دست را دید که روی صندلی لهستانی کنار گرامافون دارد شش چشمی نگهبانی میدهد . هر از گاهی دستش را مثل بال پروانه میچرخاند و اعتقاد داشت با تیغ های دستش ارواح خبیث را  قیچی میکند . تبرش خونی بود و تکه ای از بادکش بدن هشتپا روی دسته ی آن هنوز جا مانده بود . میس شانزه لیزه رفت طرف مرد و گفت :" میدونم که هر کاری از دستت بر میاد میدونم که خیلی همه کاره ای فهمیدم اما بذار منم بافتنیم رو تموم کنم بعد منو تیکه تیکه کن . اندازه ی یه شب بذار خوش بگذره . اندازه ی امشب بیا دوستم داشته باش دم طلوع منو مثل هشتپا قلع و قمع ام کن . مرد تبر به دست قهوه ی سرد میس شانزه لیزه را خورد و خوابش گرفت . میس شانزه لیزه شروع کرد به قلاب بافی و با صدای بلند زد زیر آواز و همه ی مردم شهر زیر پنجره اش جمع شدند . 


 
comment نظرات ()