جزیره در کهکشان

 
داعش ، غول کوچک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
 

سلام داعش ! اینک مِهر نیست . داعش دیگر پاییز نیست . این ، اینک ، زمانی نیست روی تقویم ! آنچه هست ، توئی . زمان ؟زمان چیست ؟ آنچه توئی در باور ِ مذهب یا اسطوره ، ظهورت بشارت ِ صبر ِ بَشر ،هست یا نه ، نیست نمیدانم . آنچه من میدانم ، این است ، هوا پس است داعش ! تُخم ِ این ( پَس ) را چه کسی کاشت ؟ من نمیدانم داعش ! تنها زمان ِ (بود) م رسید به (ظهور) ِ تو . عجیب . عجیب این است . این ، دنیایی است نامش - زمین - پُر از سازمان ها و NGO ها و گروه ها ، پُر از تکنولوژی ها و صنعت هایی برای (صلح) . میدانم داعش ، خوب میدانم که تو نمیدانی (صلح ) چیست . تو نمیدانی (عشق) چیست ، تو نمیدانی (بخشش) چیست . تو هرگز از ته دل نمیخندی داعش . تو جوهری در وجود نداری تا در ادراک اش بگنجد (قرمز) چیست . شاید که نمیدانی (خون) چیست و (خانه ) چیست . تو طفلکی هستی داعش . تو حتما که خانه و کاشانه نداشته ای داعش ! داعش ِ بیچاره . تو تشنه ای . تشنه ی خون ! سیری چیست ؟ تو نمیدانی . نمیدانی سیری چیست . نسب و حسب ِ تو میرسد به هیولایی درّنده که شادی ش با سلاخی کردن و توپ بازی با کله ی آدیمزاد ساخته میشود . تَن ِ تو هرگز نه آغوشی را حس کرده نه آدمی را . تو همان حلقه ی گُم شده ای هستی که بنا بود پیدا شود . تو همان فانتزی آدمخوار ِ کارتن هایی ، همان ظهور ِ کفری در خاورمیانه . تو شکل ِ تصمیمات ِ دول ِ مثلا خواستار ِ (صلح) ی ، تو یک دلقکی داعش . بازیچه ی دست ِ دیگرانی . خوشبختی تو در به نیزه زدن ِ سر ِ بشر است . تو خود ِ ظهور ِ قانون ِ تناسخی ، از همان وقت که یزید سر امام ما حسین ع را خواست ، از همان وقت که آغامحمدخان چشم از کاسه درآورد ، همه شان نسبی داشته اند از پدر ، دیو ِ هفت سَر و از مادر ، حیوانی زهدانش به میخ کشیده از طلسم ، تو به ریشه ای میرسی ترسناک . که همه دوست دارند که نباشی داعش . همه دوست ات ندارند و تو چاره نداری جز پوست سر ِ انسان کندن و کباب کردن ِ  احشاء انسان ! تو بی تقصیری . 

حیرت از انجا می آید که سلاخی تو ، نه نهیبی است بر مردم و نه رعبی را موجب ، که سیرکی که راه انداختی مایه ی خنده ی عده ای میشود که از قربانگاه ِ تو عکس قاب میگیرند و در سالگرد ازدواجشان میگذارند و سر ِ بریده را سفارش میدهند به شیرینی پزی تا گردن ِ بریده را با طعم ِ شکلات بچشند . ترس ِ من از تو نیست ، از کسانی است که از قتل ِ عام ِ تو کلاژی میسازند برای مراسم ِ عاشقیت شان . دور ِ من پر شده از دروغ داعش ! پُر شده از حرف . حرف . حرف . حروفی بی عرضه و بی وزن . هر هفته ، از صلح و خدا و بخشایندگی و بخشش و مهر و دوستی و عشق گوشم پُر است . امروز میبینم هیچ کدامشان به کار نمی آید داعش ! لش دنیا را میبرد . تو این دنیا را به جایی بُردی که باید . ما در قربانگاهی اسیریم که نگهبانان ما لباسی از آدم های مقدس به تن کرده بودند و امروز همان ها را میبینیم که به لب هایشان بخیه زده اند و سکوت . سکوت . . . . .تنها عکس العمل شان هست . تو در همسایگی ما پایکوبی میکنی و زمین را میلرزانی و ما نطق غرایی میشنویم که هر هفته بانگ میزند که صلح چیست و خود ِ ناطق اش از هر چیزی رعب آور تر است . 

کجا هستند سازمان های حقوق و صلح ِ بشر ؟ کسانی که تنها (نگران) هستند . بیانیه میدهند و دست به سینه مینشینند تا به بازی گلادیاتورهای خودشان نگاه کنند . کدام سازمان ؟ عجالتا برای این سازمان ها مقداری آرامبخش تجویز شود یا مرگ موش ! که بود و نبودشان در استحکامِ هیچ صلحی تفاوتی نکرده است . تمام ِ پیکره ی وحشی تو از بود ِ همین سازمان های دهن بسته شکل گرفته . تمام ِ پیکره ی تو . . . تمام ِ وجود ِ تو . . . ما همیدگر را دوست نداشتیم و تو این را نشانمان دادی . 

بت های هرزگی با شکل ِ مقدس شان و با سنبه ی پر زورشان هر روز را شب کرده اند و آرامش را از ما گرفته اند . این آرامش در بهداشت ِ روان و جان و تن ، از سوختن ِ زمان ِ مردم گرفته تا روغن پالم ممتد و ادامه دار است . چون سکوتی سنگین و لاینقطع . امروز همان قیامت است که کوه ها در ان روان میشوند و میفهمیم شعار یعنی چه ؟ میفهمیم دست به سینه نشستن و سر بریدن در بیخ ِ گوش ِ آدم یعنی چه ؟ میفهمیم بی غیرت بودن از یک سیاست ِ رفتاری می آید . از انسان نبودن . کمافی السابق جاهلیم و شاهد . . . منتظریم تا تو بیایی و به قول خودمان ما را بخوری داعش ! از چهره ات بی زارم . بی چاره تو که کسی دوستت ندارد . از کسانی که شبیه تو در کوچه های سرزمین من راه میروم بیزارم . از کوچه های وطنم میترسم . هر کسی شبیه تو باشد یقین در جیبش چاقو دارد ، یقین سر ِ بیگناه مردم را خواهد برید . از زبان بیرون آمده و نقس آخر ، از چشمان بیرون زدن از حدقه ، از نعره و التماس لذت خواهد برد . لذتی که ریشه اش جنسی است . چیزی که به ار گازم نرسیده الا در سلاخی . تو در این حال به اوج حالت جنسی میرسی . . . همه ی کسانی که شبیه تو هستند . . . همه ی کسانی که پاکیزه نیستند . . . همه ی کسانی که مرا یاد تو می اندازند از ترسیدن من ، از مرگ من ، از لرز من لذت خواهند برد ، همه شبیه هم هستند . . . به لحاظ فیزیک صورت و رفتار یکسان . . . امنیت در این نیست که تو در ایران باشی یا نباشی . امینیت در عادی شدن ِ یک رفتار ِ ناهنجار است . در عادت به سکوت است . عادی شدن . . . تو ظهور ِ هیولای کسانی هستی که سالهاست سایه به سایه کنارمان ما را با چماق تهدید کرده اند . تحقیر کرده اند . تو شکل ِ خود ِ قانونی هستی که به پدر اجازه میدهد بچه اش را بکشد و بخورد و زندان هم نرود . تو شکل همه چیز هایی هستی که میدانیم . تو زشتی داعش . های و هوی تو سالهاست مثل سایه بالا سر ما چرخ میزند . حتی شبیه کفتار نیستی . . . کفتار روح خبیث را با خود میبرد . . . تو همه سر تا پا خباثتی . تو را کسی دوست ندارد . تو یعنی سکوت ِ مردم . تو یعنی ، برنامه های تلویزیون ، تو یعنی کیک عروسی سر ِ بریده ، تو یعنی شیرینی پزی که حاضر است برای اسکناس این کار را کند ، تو یعنی اهمیت به ساپورت ، تو یعنی خود ِ رعب ، تو یعنی بی خدایی ، تو یعنی در لحظه نبودن ، تو یعنی شادی مردم از دیدن ِ اعدام . . . تو تنها بالفعل شدن ِ کلی بالقوه . تو سالهاست سر میبّری . تو سالهاست هستی . زشت ِ همیشگی . عادت ِ به تو یعنی با ابلیس یکی شدن . باد باید نوزد ، خورشید باید طلوع نکند تا تو هستی . وقتی بازوهایت پر باد و غبغبت سر حال است . . . . باید یک لحظه فکر کرد که کیستم (من ) ؟ 

تو میخواهی به اوج غریزه ات برسی . به مرز ها و شهر های کوچک و بزرگ حمله میکنی . با خودت حال میکنی . از خودت و سلاخی ات عکس میگیری و ما در این جا کتاب ها را ممنوع الچاپ میکنیم و میگوییم که الکل و مواد مخدر بد است . ما داریم به کجا میرویم . ؟؟؟. . سر ِ ما با این بد و خوب ها . . . سالهاست بریده شده . داعش تو کار را یکسره میکنی . هوا را پس است . همان اسمشو نبری تو . مدتهاست  میشناسمت . از جغرافیا بدم میآید . از کسانی که بشقاب ِ شامشان پر از برنج و خوراکی است که تو خورشِ آن را درست کرده ای . نسب ّ تو شاید به ضحاک برسد . تو خود ِ اسطوره ای داعش . . . تو کوچکی در مقابل ِ آنچه که اصل ِ تو را ساخته . تو سایه ی کِش داری هستی که میبینم . زشت و کوچک و مریضی داعش . اصلیت ِ تو بی اهمیت است . انچه هوای تو را قطع نمیکند هراس دارد . از آن میترسم . از آن دستهای نامرئی که تو را ساخته اند . آن دست ها با تو بازی خواهند کرد و این نمایش به کجا خواهد رسید ؟ پرده ی آخرش کجاست ؟ تنها بدان . . . عوج بن عنق بی ریشه ی هراسناک ، باید که خدایی باشد تا تو را از مجازاتش بی نصیب نکند . کوبانی که تمام شود بعد نوبت ِکیست ؟ پاپیچ ِ کیست ها نشوم که تو چه در مرز باشی چه بیرونش ، سالهای سال کوتوله های مشابهت چارستون بدن ِ ما را لرزانده اند . سیانور میخوریم و گردن به تیغه ی تو نمیدهیم . در عجبم از ملت ِ همیشه ، کسی به فکر ِ سرمای نقاط جنگ زده هست؟ کسی به فکر غذا و کمپوت و دارو هست ؟ چرا این بار برای کمک گرد هم نمیاییم ؟ ما کجا هستیم ؟ نمیدانم . میترسم بیرون بروم . هوا بخورم . هوا پس است . بوی تو به مشام میرسد . 

تنها همین . داعش ! تو ترسناکی اما تو با این همه یک سایه ای از آنچه که پروراندند. دستهای خال ِ تو باید که در پرده ی آخر دیده شود . نوری که بر تو میتابانند ، از کجا یم آید داعش ؟ دیواری که تصویر تو را میبینم ، دیوار ِ رسانه است . . . رسانه ای که تو را بیشتر میپسندد تا صلح را . . . از همه ی دنیا بی زارم داعش . ظهور تو ، نیشتر به زخمی است که سالهاست عفونتش خاک جهان را گرفته . تو غول کوچکی هستی میان ِ کت شلوار و کراواتی که بر تن ِ غول رئیس است . . . تو هیچ نیستی . تو نوچه ی ضحاک هم نیستی . . . همذات چنگیز هم نیستی . . . بی پشتوانه تو هیچ نیستی جز مشتی پشم !

*پ.ن : میخواستم در مورد فیلم  Her بنویسم که عکس های کشتار داعش روزگارم را دگرگون کرد . بهترین ترجمه از نقد بی نظیری که خواندم را در ( اینجا ) سنجاق زده ام . بخوانید . ببینید . آینده ی بشر همین است و عشق سالهاست راه خود را گم کرده . در ارتباط مدت هاست بسته شده . لذت بی معنی شده . 


 
comment نظرات ()