جزیره در کهکشان

 
خواستید شما هم راه بروید !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
 

... این اتفاق به این دلیل روی داد که وقتی میس شانزه لیزه در اتاق زیر شیروانی اش را باز کرد ،دید هیچ کدام از وسایلش نیست . با صندلی و اسباب دیگری رو به رو شده بود . فکر کرد اشتباه آمده در را آهسته بست و روی پاشنه چرخید . نگاهی به پلکان چوبی مارپیچ انداخت و به شیب بالا سرش و به دری که رویش نوشته بود ۶٩.اتاق همان اتاق بود . خوب که فکر کرد دید پلاکش را بر عکس کرده اند ، به مغزش فشار آورد و پیش خود گفت :" پلاک من ٩۶ بود نه ۶٩ ...٩۶ مطمئنم ٩۶"  یادش افتاد که همیشه وقتی پله ها را بالا می آمد۴ پله به شدت جیر جیر میکردند و  بین پله ها ٣ تخته چوب را موریانه خورده بود . مطمئن بود که پله هایی که  موقع پا گذاشتن رویشان جیر جیر صدا میکردند، پله های شماره ی ۶٠ و ۵٠ و ٢٧ و ٣٨ بودند . میس شانزه لیزه ی بیچاره برای رفتن به اتاق زیر شیروانی مثل سیندرلا باید پله های زیادی را بالا می آمد . ١٢٣ پله . فکر کرد شاید اثر قهوه ی تلخی  است که در کافه ی رو به روی سن خورده  انگار ذهنش  تکان خورده بود یا شاید هم  آپارتمان را اشتباه آمده !!!،‌پس بی برو برگرد خواست که برگردد . بدو   پله ها را دوید پایین. شمرد ۵٠ پله بیشتر نبود . دم در که رسید به شاختمان نگاه کرد ساختمان همان آپارتمانی بود که او در آن زندگی میکرد .در آن خاطره داشت  اما..... پس چرا وسایلش را برداشته بودند و مبلمان جدیدی برایش آورده بودند ؟ شاید یکی خواسته سر به سرش بگذارد . با عصبانیت دوباره رفت توی ساختمان و پله ها را تا انتها با لا رفت ...شمرده بود پله ها شده بود ۴٠ تا . کلید را در قفل در انداخت و چرخاند .  در را باز کرد. زنی با صورت برافروخته و بچه به بغل جلو آمد . زل زد به میس شانزه لیزه . میس می خواست حرف بزند که زن دهانش را باز کرد و از دهان زن یک مار کبری با نهایت خشم بیرون آمد طوری که اگر میس دیرتر عقب میرفت او را یک لقمه ی چپ میکرد . پله ها را بدو آمد پایین . نفس نفس میزد . باید بی معطلی پیش پلیس میرفت . ابر ، بارانش گرفته بود . میس ، شال گردن بلند مشکی اش را دور گردنش  محکم تر کرد و ابرو ها را در هم گره زد و به اولین آجانی که سر راه برخورد گفت :" اونا اومدن خونه من رو درب و داغون کردند وسایلم رو دور ریختن و دارن شعبده بازی میکنن به دادم برسید" آجان با زبانی که میس نفهمید حرفی زد . میس پرسید :" درس حرف بزن  چی داری میگی ؟" آجان خند خندان رفت . میس بدو بدو دنبالش رفت ،‌سر راه محکم به دختر بچه ای خورد که عروسکش افتاد زمین . میس معذرت خواست و خم شد عروسک را به بچه بدهد . مادر دختر بچه به زبانی که میس نمیفهمید بد و بیراه گفت و رفت . میس کم کم دید مردم به زبانی حرف میزنند که او نمیفهمد . مغازه دار ها عوض شده بودند . کافه ای که سر ظهر قهوه اش را در آن خورده بود تبدیل به قصابی شده بود و رود سن دیگر سر جایش نبود . هیچ تلفنی از هیچ کس نداشت که ازش کمک بخواهد . فل سر جایش نبود . او تا شب راه رفت و فکر کرد چه باید بکند ؟ شما هم با او فکر کنید اگر چیزی به ذهنتان رسید بگویید .  دوست داشتید راه هم بروید ! این عکس حاکی از آن است که میس شانزه لیزه تا آخر شب توانست یک بشکه نفت را رو خودش خالی کند و کبریت را برداشت و اشک ریزان خواست خودش را مثل ژاندارک بسوزاند . همه ی مردم شهر داشتند دورش جمع میشدند . بهش میخندیدند و به کبریتش پووووف میکردند.


 
comment نظرات ()