جزیره در کهکشان

 
مرد ِ رفتن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦
 

حضرت ِ والا پیغام فرستاد که دارد میرود . تیزتَک ، پیغام فرستادم :" . . . که دیگه برنگردی . " دروغ میگفتم . پیغام ، نرفته جوابَش آمد که :" به قرارگاه بیا . " که میدانستم که همین را خواهد گفت . پیش تر از آمدن ِ جواب ، پالتو را پوشیده بودم . بیرون ، هوا سوزِ سرما داشت و جای ابرها ، توده های نرم ِ غبار،  آسمان ِ نیلگون را خاکستری کرده بودند . باید چتر برمیداشتم . همیشه زودتر روی نیمکت ِ قرارگاه مینشستم . درست بشو نیستم که نه ، بدتر هم میشوم . عادت ، ترکش مرض نیست ، غرض است . به رفتن هاش عادت داشتم . به نفرین هایم عادت داشت . عادت داشتیم به هم دروغ بگوییم ، دروغ ببافیم و از آن رخت درست کنیم به بیابانِ قهر و گره هایمان ، اگر این قهر ها نبود ، گره ها را چگونه باز میکردیم . ما عادت داشتیم گره بزنیم تا بازش کنیم . مثل ِ سبزه ی سیزده به در . ما آرزو میکردیم که با هم جنگ کنیم . حالا لابد لباس ِ مجلل اَش را هم پوشیده است . حضرت ِ والای من که سکان دار ِ آهن پاره ی پرنده بود ، کِرم داشت که پرواز هم که ندارد،  برود . که مثلا دل ِ مرا . . .  او مرد ِ رفتن بود و من زن ِ ماندن . انگار ریشه هایم در زمین ، خوب جا گرفته بود . حالا من روی نیمکت ِ انتظار بیشتر ، منتظرم تا کمانِ نفرین هایم را به چشم های زیتونی اش نشانه بروم . او دوست دارد با چشم های خونین سوار ِ غول ِ آهنین اَش بشود و با هزار پرنده ی ریز و درشت ِ همکارش ، آنقدر بخندد و بگوید تا به مقصد برسد و راه کوتاه شود . زکی ! من هم باور کرده بودم . هزار پرنده ی یک دست ، یک شکل با لبخندهای پُف کرده و خط چشم های محتوم ، پرنده هایی که تورشان را در چشمان ِ زیتونی حضرت والا انداخته بودند به شکار . حالا کمان ِ من آماده است تا غول ِ آهنی این دوستان را از همین جا نشانه رود و منهدم اش کند . تا سقوطی پُر از اوج داشته باشند از سرنگونی مشکوکشان وسط ِ بندری که حالا روی نیمکت ِ انتظارش نشسته ام . بوی ادکلون اش زودتر از حضورش ، می آید .  مولکول های ادکلون اش  روی قوس ِ امواج مینشیند و دریا عطرش را با خود به دل ِ بزرگش میبرد . لابد به مشام پری های دریایی هم میرسد و اینگونه است که پری های دریایی هم عاشق ِ حضرت والای ما شدند و هنگامی که او سوار ِ کشتی پرنده اش میشود از زیر ِ آب چشم میدوزند به هدایت اَش در آسمان ، لابد به جولات دادن ِ حرفه اش . ادکلون اَش می آید و بعد صدای قدم هایش . من به روی خودم نمیاورم که آمده ام . مثلا من نرسیده ام و در راهم هنوز . در این وقت ، همیشه نهیب میزنم به خودم که کاش زودتر سر نمیرسیدم مثل ِ بلوغ ِ زود رَس ِ بیخود . روی نیمکت نشسته ام و به مرغ های دریایی نگاه میکنم و او می آید با یک چمدان کوچک در دستش . در دستش که کرم زده است و از دستان ِ من لطیف تر . در ِ رحمت از رخسار زدوده ام و اخم هایم را گره زده ام و دست به سینه و حق به جانب نشسته ام . او می آید و کنارم مینشیند . مثل ِ هر بار که میخواهد برود . کمندِ عشق ِ او در گردن و مچ و ساقه هایم افتاده بود و من از این اسیر بودن کیف میکردم ولی به روی خودم نمیاوردم . اسیری که اثیریش در این بند باشد و دام برایش مرهم و زخم برایش دارو لابد غصه ی هجران ِ یار نیز شفای قلبش است توامان . او کنارم نشسته است و من کف ِ پایم را در چکمه ی سیاهم میچرخانم . با پنجه ی پا در مه دایره رسم میکنم و پوست ِ لبم را میکنم . حالا او با این قد و قامت ، پیپ میکشد که نباید . به روی خودش نمیاورد که من را میبیند . میخواهم بلند شوم و آنقدر بچلانمش که در چپق ظریفش برود و من دود َش کنم به هوا . با انگشتش روی چوب ِ نیمکت ضرب میزند . من همچنان پایم را مچ پایم را میچرخانم و وانمود میکنم که اصلا ناراحت نیستم . حرص از همه ی سلول های بدنم بیرون آمده است و من باز اشتباه کرده ام . او دوست دارد که من اشتباه کنم . من با اشتباه هایم او را خوشحال میکنم . او نگاهم میکند تا ذوب شوم . نگاهش میکنم و او میخندد . میداند که دوستش دارم . از جیب ِ پالتوی همراهش یک نامه در می آورد و روی نیمکت میگذارد . دستش را خوانده بودم . میخواهد صدایش را نشنوم . دارد ادبم میکند . ادب هم آداب دارد . من هم جیک نمیزنم . خودکار ِ بنفشم را از قبل اماده کرده ام . نامه اش را باز میکنم . . نوشته است :" خاطره ، برات از اون ور ِ دور چی بیارم ؟ "  مینویسم :" برنگرد ، چی باشه برای کبوترهای حرم سرا ! "  بدنوشتم . خودم را لو دادم که حسودیم میشود . مینویسد :" خوشدست بودی یک زمانی حالا ساز ِ مخالفی همه اش ." سیگارم را روشن میکنم و کاغذ را میکشم طرفم و مینویسم :" ضمنا اسم من خاطره نیست . :" کاغذ را سر میدهم روی نیمکت :" ببخشید اسمت چی بود ؟" کاغذ را سر میدهد طرفم . میخوام دستش را گاز بگیرم و یک سیلی محکم بزنم توی صورتش . مینویسم :" ببخشید شما ؟" . کاغذ را مچاله میکند و می اندازد توی دریا . ماتم میبرد . مثل خواب . قرار بود صدایمان را از هم دریغ کنیم . غبارِ آسمان چتر سیاهی است که بالا سرمان روز را شب کرده است . از روی نیمکت بلند میشود و بی خداحافظی  عزم رفتن میکند . از جایم تکان نمیخورم . بلند میشوم . میروم طرف ِ دریا . موج میزند . جیغ میکشم . برنمیگردد . داد میزنم :" کمک "  صدای خنده هایش را میشنوم . گرداب میشود دریا . مثل همیشه . چاه باز میکند وسط ِ دلش . کف ِ اآن ایستاده است و من چند سال میشود که فراموش نکرده ام هواپیمایی که سقوط کرد و دریایی که او را خورد چقدر نامرد است . میخواهم تنم را بردارم و بی اندازم وسط ِ شن ها . جرات ندارم . یک زمانی جرات مردن داشتم . حالا مدت هاست از وقتی عهد کرده بودیم که با هم حرف نزنیم تا وقتی که مرد کسی صدای مرا نشنیده است . حالا من روی نیمکت نشسته ام و هر روز منتظر ادکلونی هستم که جلوتر از خودش از راه برسد . منتظر چمدانی هستم که برایم تکه های کوچک خوشبختی را از همه جای دنیا یادگاری بیاورد . منتظر یک عاشقانه ی ظریف و دستی به بزرگی پهنای صورتم . دستانش جسور بودند در سکان داری . حالا شده اند سهم ماهی های آدم خوار یا پری های دریایی . لابد که . اگر نه این مرگ مفاجا ، مصیبتی بود که مرا در عذاب به مرور دگرگون کرد . گونه ام را . مدت هاست شده ام مرغ دریایی و روی آب های همین جا میان مه ناگهانی و غلیظ آواز سر میدهم و منتظر بر آمدن ِ آفتابم تا زیر ِ دریا ببینمش . مطمئنم که او نمرده است . او که تنی توانا در حضور و ظهور داشت و جراتی که در کتاب های قصه میخوانی . کسی صاحب این همه غرور و این همه عاشق که دلش دانا به طنازی و راز بازی است چطور خوراک مرغ ماهی خوار شده است . من مرغ ماهی خوارم . مثل سال تولدم که خروس است . من یک پرنده ام . و زیر منقارم دارم ذره ذره ی وجودش را میخورم و رویایم را یا کابوسم را نشخوار میکنم با پتک ِ ملامت . این سکوت زلالت چه بود ؟ عاشقانه ی نصفه و نیمه باید حل شود . برود در ذره ذره ی وجودم . مردی که او بود . مرد ِ غایت بود نه میانه . که خودش یادم داد . در این غایت من نیز گرگ شده ام در جلد ِ مرغ ماهی خوار . جاش آدم میخورم میکنم نشخوار . 


 
comment نظرات ()