جزیره در کهکشان

 
رگ خواب ، رگی بی خون و جان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۱
 

فیلم ( رگ خواب ) ، حمید نعمت الله ، با توجه به همان کلیپ یک دقیقه ای ساخته شده برای فضای اینستاگرام ، دستش رو شده است . البته به دلیل جذابیت موسیقی سهراب پورناظری و صدای همایون شجریان بیشتر دوست داری سراغش بروی ، بلکه از یک داستان تکراری ، چیدمانی تازه ، برداشتی نو و خلاقانه ببینی ! افتتاحیه ی فیلم که با تقدیم شدن آن  به محضر داریوش مهرجویی است آغاز می شود . هرچند داستان فیلم در یک کلمه  ی - خیانت - تمام می شود اما در توضیحات ِ شناسنامه ی فیلم با کلمه ی - اضمحلال- رو به روییم . خیلی ساده است . زنی  رنج کشیده به مرد ی اعتماد می کند ، مرد زن را گول میزند ، او را فراموش می کند و تنهایش می گذارد . این سوژه ی تاریخی ! که می توان به آن به اشکان مختلف پرداخت به سطحی ترین شکل ممکن در رگ خواب رخ داده است . رخدادی عجیب و پر اشکال . هر چند فیلمبرداری فیلم قدرتمند است اما مشخصا شخصیت مظلوم داستان - مینا - نمیتواند مهم ترین عنصر مرکزی فیلم باشد . اما  این طور می شود چون فیلمساز این طور دلش  می خواهد . پیش از نوشتن نکته ها ، دوست دارم به  فیلم بی بدیل و درخشان - هژیر داریوش -، بی تا ،  اشاره کنم که فیلمنامه ی درجه یکش را بانو گلی ترقی نوشته است و لحظه به لحظه ی - بیتا - تو را همراه می کند و تو را ناراحت می کند و حق را به همه ی اشخاص فیلم می دهی و کسی را مقصر ماجرای تنهایی زن نمیکنی  چون در بیتای هژیر داریوش  ، فیلمنامه ی محکم،  چونان استخوان پر کلسیمی ، ستون  شده است و نمیشود هیچ جور دوستش نداشت و فراموشش کرد . بازی های درخشان بازیگران و اطلاعات و ابژه های کارآمد و درست فیلم به قدری دقیق اند که می توانی به نابسامانی خانواده ، شیدایی و عشق زن ، فرار مرد داستان ، ازدواج زن ، چگونگی برخوردش با شوهرش و ... حق بدهی و در بیتا کسی مقصر نیست و تو بی اینکه کارگردان وادارت کند با او همراه می شوی . . . دقیق که نگاه کنی به همه ی اعضای خانواده حتی پدر بیچاره - حق - می دهی . اتفاقا چه یادآوری خوبی . . . چه المثنی ها ی  زشتی از بیتا ی هژیر داریوش در پرونده ی سینمای ایران است . . . فیلم هایی که هنوز به گرد پایش هم نرسیده اند . در این داستان هم ازقضا ، مثل فیم لیلای مهرجویی ، راوی دارد نامه ای را می خواند . . . - از همین ابتدا ضعف تاول می زند و رو می آید  - فیلم پر حرف ، سینمای بی تصویر است . . . همان طور که لیلای مهرجویی با همین تکنیک شروع کارهای بدمهرجویی را رقم زد  ! با این حال این اشتباه مهرجویی ، دستمایه ی فیلمساز می شود و با افتخار زن داستان - مینا - همچون علی سنتوری و لیلا دارد ماجرایش را می گوید . . .تا ما نبینیم و از تخیل خودمان استفاده کنیم . اشکالی هم ندارد . اینکه دختری از خانواده ی نابسامان - البته بیشتر به نظر می رسد فقیر- به سرعت دست به انتخاب غلطی زده و شوهر کرده است و این شوهر معتاد بوده و با توجه به تذکر های پدرش او در ازدواج آرامش نداشته و با این حال ازدواج را  کش داده است . دختر از ارتباطش با پدر دوری می کند ؟ کاش کارگردان های عزیز به پدرانی که ترک آغوش فرزند می کنند بپردازند !  مشخص نیست مینا  شرم دارد یا به چه دلیل نمی خواهد پدرش را ببیند . . آیا پدر در کئدکی به او تجاوز می کرده ؟  کاملا مشخص نیست !

مینا از دار دنیا یک پدر بلیط فروش دارد که سراغش نمیرود . می خواهد مستقل شود و از رستوران جناب کامران خان و شرکا سر در می آورد . کامران - کوروش تهامی - در یک رستوان سمتی دارد . شاید کارگردان فیلم باید بیشتر در مورد لابی ها و دیکتاتوری های پشت دخل رستوران ها بداند که هر نگاه و هر حرف ، چقدر سریع یک کلاغ چهل کلاغ می شود .  عجیب اینکه در فیلم در انتهای ی داستان همه می فهمند و این از عجایب است . مینا و کامران خیلی بی خود و بی جهت با هم صحبت می کنند . فیلمنامه ضعیف است . . .  دیالوگ هایی زورکی . . . نه حتی هوسمندانه و هوشمندانه و رندانه و یا عاشقانه بلکه کاملا بی خود و بی هدف . . .این نمیتواند جذبه ی رابطه ای را در حد هوس هم نشان دهد . . . چطور ممکن است در یک رستوران بین این همه کارمند این همه عشوه بیایی . . . برو بیا داشته باشی و کسی نفهمد ! توهین به سواد و احساس مردم است که بخواهیم این حالت را نمایش دهیم . که بروز خارجی این به قول معروف تیک زدن ها و رابطه ها بعد از ماه ها نمایان می شود .   پیوند راز آمیز هوس هم با مولفه ها و مشخصه های خودش صورت می گیرد . می توانیم تا یک جایی با بلاهت دختری بی دست و پا رو به رو شویم و اینکه دوباره از چاله در چاه می افتد اما نمیتوانیم با شخصیت کامران همراه شویم . حتی بی شرف ترین آدم ها هم باید - شخصیت پردازی - شوند . اکتفا به خنده و چهار تا دیالوگ بسیار دم دستی است . به تعبیر دیگر باید از بصیرت فیلمسازی در نمود شخصیت استفاده کرد تا دیالوگ های تکراری قابل پیش بینی . چرا هیچ وقت هیچ کسی به - بد شدن - ها فکر نمیکند . . . یک مرد روانی هم جای پرداخت در فیلم دارد چرا مردهایی که این طور هستند ، در پالایش قرار نمیگیرند تا به انها هم بخاطر حماقت هایشان حق بدهیم و نه فقط فحش !!!!!!!!!!!!!!!

رابطه ای که در خانه ای دور از شهر . . . در ساختمانی تنها و در ارتفاع شکل می گیرد که حتی به درجه ی عاشقانه اش هم نمیتوانیم پی ببریم . . خانه ای فیلم  که شبیه شخصیت داستان است . انگار داستان فقط باید مینا را دریابد . . . مردی که خیانت می کند و از سر اضمحلال به زن های بزرگ تر از خود باج می دهد به مراتب بدبخت تر است . از این نگاه زنِ ضعیف مورد ستم واقع شده بیزارم . مگر اینکه شوریدگی او ، حال خوبی را در مخاطب احیا می کرد . زنی که داروی اعتیاد آور استفاده می کند و در طول فیلم حتی یک سیگار هم دستش نمی دهند . . .دروغ است . . . مینا ،  زنی که خودش را اضافه می داند و توانایی حضور در اجتماع را ندارد . ظاهرا او فرشته است . دندانش خراب است . . . او گول می خورد . باردار می شود و در نماهایی - علی سنتوری - وار نقش زمین می شود . او مدام دارد گریه می کند . هرچند لیلاحاتمی،  عزیز و دردانه ی سینماست . . . از اینکه همواره در این نقش ، مانده است خوشحال نیستم و انگار او نمیتواند شبیه ویشکا آسایش ریسک کند . . . چند وجه داشته باشد . . .  کاش این طور بود . . نقش هایی که به او می دهند و او انتخاب می کند طوری است که او را ساخته اند تا شوهرانش به او خیانت کنند و یابا عشق های گذشته اش در ارتباطی افلاطونی باشد . . . شاید توقعم زیاد است . او ریسک پذیر نیست و او همان لیلای مهرجویی است که در گذر زمان همچنان توی سرش زده اند و پشت چشمان معصومش ، هوسی هولناک باعث می شود که دوستش داشته باشیم . این کاریزمای اوست و نه توانایی او که گریستن برای بازیگر آسان ترین کار است . همان طور که کمدی ، سخت سخت است تراژدی برعکس به سهولت قابل اجرا است و این قابل درک شدن او . . . می تواند به دلیل اینکه خاطره هایمان را با او پیوند داده ایم پر رنگ کند . گریه های بی امان او بسیار جذاب است . . . البته میتوانیم مینای افسرده و احمق را ببینیم که چطور بی دست و پاست و سر کارش هم نتوانست بماند و البته خیلی هم معلوم نیست که رشته ی تحصیلی اش چه بوده که یک واحد آخرش را پاس نکرده است . . . احتمالا به رشته اش علاقه ای ندارد . . . مشخصا سکانس هایی حذف شده اند که در تدوین نهایی معلوم هستند . مشخصا ما با او دچار وسواس می شویم . . . از اینکه عاقله زنی ، با این همه دندان درد این قدر پول دارد که خرید کند ، لباس بخرد . . . غذا درست کند . . گوشت بخرد اما دکتر نرود جا می خوریم . . . اما اشکالی ندارد بگذار او را همین قدر بی دست و پا بدانیم . . . وقتی مینا به فرودگاه می رسد . . . - فرودگاه امام خمینی که مسافت بسیاری از تهران فاصله دارد - با جیپ کامران و یک گربه در دستش . . . عجیب نیست ؟. این زنی که این همه کودن و حساس و خمار است چطور با این ماشین ، این همه مسافت را رانندگی می کند  تا مچ کامران خان را بگیرد ؟ - تنها در صورتی می توانم باور کنم که او را در جنون هم دیده باشم اما در فیلم خبری از جنون نیست -  بدتر از آن نقطه ی اوج  فیلم فرا می رسد . . . مینا ،  کامران عزیزش را می بیند و با همان جیپ که لابد بنزین لازم هم نیست وارد جاده می شود و همایون شجریان می خواند . . . ابتدا یاد هامون مهرجویی نمی افتیم . . .قطعا یاد موتور سواری بهروز وثوقی ، یادواره ی ابدی ازلی اذهان از این جاده است . . . ازبس که قصه ها با مکان پیوند خورده اند . چطور این زن می تواند با این رخوت و بی حالی برود توی جاده ؟ بگوییم حالش خوب نیست و زده به سیم آخر ؟ نصف شب ؟ اگر خودش را توی دره می انداخت بهتر بود . . . اما او بالای پرتگاه توی  سرش می زند و از وابستگی اش برای گربه می گوید . . . او می داند که وابسته است . . . اما ناراحت نیست که کامران او را گول زده . . . حتی سولی لوگ هایی که از کامران می گوید مصنوعی است دلیلش فیلمنامه است . . . "کامران - عشق من - . . . خیلی دانشجویی و خیلی ساده . . . انگار عشق به همین راحتی فراموش می شود . . . با گریه ختم می شود . . . نه عشق ، در این فیلم هویداست نه خیانت . . . . .خیلی قابل پیش بینی است که وقتی زن می فهمد حامله است . . . قطعا باید در تصادفی بچه اش سقط شود و همین طور هم می شود. البته امدادهای مهربانانه هم به او یاری می رسانند . . . نمیدانم این ها وقتی ما توی کوچه چپ می کنیم کجا هستند ! . تا به خودت بیایی این ماجرا رخ داده است . دو ، سه نکته در فیلم بود که می توانست قدرتمندش کند . . . - خاک خوردن مینا - ترس از پدرش . . . کاش به جای رسیدگی به این درماندگی به جذابیت شخصیت او رسیدگی می شد . . . - آگهی سفر دیدن - کمترین مشخصه ی شخصیت اصلی فیلم است . زنی بی دست و پا و تنها که آگهی مسافرت می بیند . . . اگر به اعتیاد او و به بیچارگی خریدن داروهای مخدر اشاره می شد می توانستیم تمام این سفر را درک کنیم . . . کنش های کلامی و لوکیشن های ثابت . . . اتفاق رخ نداده ی بین گربه و ماهی . . . از عدم پرداخت به مقوله ی روان کاوی است . . . چقدر فیلم بیتا هنوز بهترین فیلم از اضمحلال و شخصیت پردازی است . . . چقدر هنوز آن جاده ی شمال با پاهای لرزان خسرو شکیبایی لب همان پرتگاه در جان نشسته است . مهم این است که فیلمی با این ایده  و طرح داستانی ساده و تکراری همیشه می تواند جذاب باشد . چون این داستان تکراری از لایه های زیادی در شخصیت های مختلف جهان عبور می کند . . . افسوس که این شخصیت پردازی ، ناکارامد  و ناقص بود . . . و اختتامیه ی فیلم و جملات کلیشه ی " من سر پا می ایستم " ، وعده هایی که اگر عملی بشوند دیدنی تر است ، فیلم این طور تمام می شود . کاش یک بار از این جا . . از این اختتامیه ی شعاری ، آغاز کنیم . 

پ.ن :" هنوز باورم نمی شود که کارگردان این فیلم چقدر درجلسات نمایشی و پرسش و پاسخ ، خودش را و چشم و چالش را میخاراند و بالا و پایین می اندازد  . جای تعجب دارد . پرستیژ یک کارگردان باید کالبد جهان بینی او باشد . چطور همه به خودشان حق می دهند به شلوار کوردی نوید محمد زاده  گیر بدهند اما فکر نمی کنند که نوید با همین زبان از تیریبن خودش حرف می زند و مثلا رای خود را با این زبان بیان می کند . . . او کرد است . . . شما هم کارگردان باشید . سه تا سه تا عینک آویزان نکنید . . . دعوا نکنید . . . دنبال قصه باشید . . . قصه . "


 
comment نظرات ()