جزیره در کهکشان

 
سیاه بازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
 

خیلی وقت بود داشتم زاغ سیاهت رو چوب میزدم . از زیر تور چادرم نگات میکردم و توی بازار پشت سرت راه میفتادم و هر جا میرفتی قدم به قدم ، شونه به شونه ت یه جوری که تصادفی به نظر برسه دنبالت میکردم .. تو هیچ وقت حواست پی من نبود چون من زیر برقع بودم و تو منو نمیدیدی . فکر میکردی که چون کوله بارت رو از ده ما بستی و با عیال و بچه ها بنه کن گذاشتی رفتی من هم دیگه کاری از دستم ساخته نیست و دست روی دست میذارم تا بسوزم و بسازم اما نه جونم کور خوندی ! من رفتم پیش امیر چوپون ده و یه گوسفند پروار ازش خریدم و آوردمش توی طویله . کشتمش . بعد شیکمش رو خالی کردم و دل و روده ش رو گذاشتم کنار و توش رو خوب تمیز کردم . رفتم توی پوست گوسفند و دزدکی اومدم توی اون دهی که میگفتن تو خونه ات نزدیکی خونه ی کدخداست . پیدا کردن خونه ی کدخدا کاری نداشت . شناس همه بود . منم اومدم و رفتم توی کوچه باریک های کنار ده و توی حمام عمومی و نمره اش کار کردم . دل صاحب اون جا به حالم سوخت و به من گفت میتونم شب ها بمونم اون جا . منم میموندم اون جا و کار میکردم . آب حوض عوض میکردم .  چاه ها رو خالی میکردم .موهای کنده شده رو جمع میکردم . چرک و کف صابون میشستم و چند شاهی پول  میگرفتم تا اموراتم بگذره . اما همه اش فکرم پیش تو بود . میدیدمت گاهی با خان عمو ها و سبیل کلفت های ده میری آب گرم ... برا ی همین شب ها نیگاه میکردم ببینم کدوم لنگ بوده که مال تو بوده . آخه تو  بد کردی با این ضعیفه  ی لاکردار . میدونستی نگام دنبالته و عاشق اون قد و بالای رشید و چهار شونه پت و پهنتم .میدونستی که (پخ) میگفتی میزدم به چاک و اشاره میکردی کنیز و دس بوست بودم . خوب میدونستی دل من رو بند کردی به دل سنگ خودت، همچین که دیدی اثیرم داری میشی ،نامردی کردی زدی به چاک و من رو تنها گذاشتی . باس میدونستی من از اوناش نیستم که بدلی باشم و نتونم ردت رو نگیرم . واسه همین وقتی پیدات کردم قند توی دلم آب شد . وقتی دنبالت میکردم دل توی دلم و نبود و نفس نمیتونستم بکشم .نع .  راه نمیداد . هیچ جور نمیتونستم باهات حرف بزنم این دل لامصب رو برات سفره کنم ...بگم  آقای من ،شما فقط باش، از من فرار نکن. من کاری به کارت ندارم والا به خدا ......اما نمیشد . خانم خونه ت هم که مجال نمیداد گولش بزنم .از اون زنای چشم سفیده ....یه بار اومدم خونتون واسه کلفتی خواستم به هوای یه نیگاه کردن به تو لپه های نذری رو پاک کنم که تا دید چشمم داره میچرخه سینی رو زد فرق سرم و گفت :" هررررری"!! حالا یه راه برام مونده .دیگه دلم داره میترکه . چرا نباید عالم و آدم بدونن که تو با من عهد و پیمون بستی ؟ موی سیبیلت رو قسم خوردی که  30 غه م میکنی و بعد که دیدی دلتو زدم زدی به چاک نه آقا جون ..میخوام آبروتو ببرم. واسه همین فک کردم روز عروسی پسرت یه برنامه ی باحال برات بچینم . گفتم چی کار کنم چی کار نکنم.....هان....خواستم با گروه مطرب ها بیام به بزمتون و همچین جلوی همه شوخی شوخی ضایعت کنم که مجبور شی همون جا عاقد رو صدا بزنی و بگی بیاد شب عروسی شازده پسرت ما رم به عقد هم در بیارن اون وخ من  هم از این رخت عزا در میام  . واسه همین چوب پنبه رو برداشتم و سوزوندم . پودرش کردم و مالیدم به صورتم و شدم سیاه . بلوز شلوار ساتن قرمز پوشیدم و گیسامو کردم توی کلاه . کفش های سیاه پوشیدم و با مطرب ها اومدم میون مهمونا . شروع کردم به سیاه بازی و شوخی و جدی . تو کم کم داشتی عصبانی میشدی به خدا ....اما دل تو دلم نبود ....همین جور بداهه حرف میزدم و تو نمیدونستی بخندی یا بزنی زیر گریه !خلاصه آخر سر که خوب با چشمای سرخ باباقوریت به من نیگاه کردی یادت اومد این چشم ها همون چشمایی که تو رو میکشه ...فشارت رفت بالا و کله ت شد قرمز ... دستور دادی منو بگیرن و صورتم رو پاک کنن . منم زدم به چاک و تا اون روز سیاه شدم و سیاه موندم و سیاه بخت . آواره ی این ده و اون ده شدم. هر کار میکنم دیگه صورتم رنگش عوض نمیشه . صدام برنمیگرده شدم یه بازیگر تخت حوضی و تو هیچ وخ نفهمیدی که من عاشقت بودم .

 

 

 


 
comment نظرات ()