جزیره در کهکشان

 
خیال بازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، فکر کرد چون دختری نیست که کسی به خاطرش دست از آرزوهاش بکشه ، بهتره خودش دست از آرزوهاش برداره . پس یواش دستش رو از روی آرزوهاش برداشت و گذاشتشون توی صندوق و درش رو با قفل بست . هفت جفت کفش آهنی پوشید و هفت جفت عصای آهنی برداشت و یاعلی مدد راه افتاد توی کوچه خیابون که آی آقای مغازه دار این صندوق آرزوهای من رو بخرید فروشیه! اما شما که غریبه نیستید هیچ مغازه داری حاضر نشد صندوق آرزوهای میس شانزه لیزه رو بخره . میس هی این در و اون در زد و روزها و هفته  ها رو گذروند و دید انگار آرزوهاش خریداری نداره . یه شب که توی اتاق زیر شیروانی اش خسبیده بود و خواب صندوقچه رو میدید، دید که پری مهربونی ظاهر شد و گفت :" آرزوهات رو خاک کن .خاک پذیرنده است " . میس شانزه لیزه بیدار شد . به صورتش آب زد و سرش رو از پنجره ی کشویی اتاق زیر شیرونی بیرون برد . باد سرد به صورتش خورد و میس شال مشکی بافتنی اش رو روی شونه هاش انداخت  و با موهای افشون راهی حیاط شد . بیل رو برداشت و افتاد به جون خاک باغچه . صندوقچه رو خاک کرد و سنگ قبر کوچیکی براش گذاشت و یه فاتحه هم خوند و با خیال راحت رفت بالا و افتاد توی جاش و چشماش گرم شد . صبح که بیدار شد دید زن خپل صاحب خونه اش ،در حالی که صندوقچه رو نبش قبر کرده بود، دم در ظاهر شد و فریاد زد :" دختره ی ننر چرا باغچه ی منو به گند کشیدی اگه یه بار دیگه بخوای از این کارا کنی یه اردنگی میزنم در ....ت و میگم هرررری" . صندوقچه را انداخت جلو پای میس و رفت . میس شانزه لیزه که غم، باد کرده بود روی دلش ...نشست روی زمین و مثل ای کی یو سان فکر کرد ... یه فکر بکر به ذهنش رسید . یه کاغذ برداشت و روش یه چیزی نوشت . یه ذغال برداشت به سر و صورتش مالید و یه لباس ژنده پوشید و صندوق رو برداشت و گذاشت رفت توی کوچه . مثل گداها نشست روی زمین . روی کاغذ نوشته بود :" این صندوق آرزو حراج شد " اما دو سه روز گذشت و هیچ کس آرزوهای اون رو نخرید . میس که دید هیچ راهی واسه رهایی از دست آرزوهاش نداره نا امیدانه برگشت خونه . نشست روی صندلی راکینگ چیرش و هق هق گریه کرد .فکر کرد یعنی آرزوهاش این قدر بی ارزشن که حتی کسی نصف قیمت هم نمیخردش ! از خودش نا امید شد . برای همین فکر کرد بهتره فکر کاسبی رو از سرش بیرون کنه بالاخره یه جنتل من پیدا میشه که شکمش رو سیر کنه و بارش (برعکس کنسد ) براش بیاره و خرش کنه ...پس بهتره آرزوها رو ببره بذاره دم در خونه ی یکی و بزنه به چاک . شبونه نقاب به چشمش زد و راهی محله ی بد شهر شد . آرزوها رو گذاشت اون جا و یه کالسکه گرفت و سریع برگشت خونه . دو- سه روزی داشت نفس راحت میکشیدو دیگه حتی خودش رو هم پاک از یاد برده بود . انگار بدون آرزوهاش هیچ شده بود . تا اینکه یه روز در خونه رو زدن . میس در رو که باز کرد دید بازرس ژاور اومده و صندوقچه رو هم گرفته دستش . گویا زنی رو در حالی که داشت آرزوهای میس رو به سرقت میبرد دستگیر کرده بودند . بازرس ژاور از نشونی آرزوها میس شانزه لیزه رو پیدا میکنه و آرزوها رو که حکم کفش های میرزا نوروز رو داشت برش گردونده بود . میس شانزه لیزه تشکر کرد و بازرس ژآور کلاش رو به نشونه ی ادب از سرش برداشت و دوباره گذاشت و با اون قیافه ی سردش از اتاق زیر شیرونی خارج شد . میس شانزه لیزه نشست روی زمین و صندوق رو گذاشت جلوش و گفت :" من با تو چه کنم ؟" یه هو فکری به نظرش رسید . هااااااان فهمیدم میخورمت . برق خوشحالی توی چشماش دوید و با شوق در صندوقچه ی آرزوهاش رو باز کرد تا بخورتشون . اما در کمال تعجب دید توی صندوقچه یه قورباغه نشسته و میگه :" غوووووووور ".

*

گفت :" بیا و اسم خودت رو روی جزیره بذار . "

گفتم :" نمیخوام "

گفت :" این همه کارا کردی بیا همه رو لینک کن . همه دارن این ور و اون ور کارای زیر پله ای و نوشته های  در پیتشون رو تبلیغ میکنن اون وقت تو حتی نمیخوای واسه کتابت تبلیغات راه بندازی چرا ؟

گفتم :" هیچ کدوم مصاحبه هام و نوشته هام رو (کار ) نمیدونم . هیچ دلیلی برای تبلیغ کردن خودم ندارم .  صادق هدایت با اون عظمتش معرفی خودش رو مسخره میدونست من که عددی نیستم. "

گفت :" بدبخت همه توی فیس بوک و این در و اون در دارن ال میکنن بل میکنن....تو چرا نه ."

گفتم :" همین جزیره در کهکشان به اندازه ی کافی منو از کتاب خوندن و بازنویسی هام گذاشته. بیام توی فیس بوک چی کار کنم ! اصلا حوصله ی این خاله زنک بازی ها رو ندارم . در دسترس بودن همیشه انتهاش زباله دونیه ."

گفت :" نوشته های بلاگت خوبه نذار کسی برش داره ."

گفتم :" همه ی این نوشته ها قسمت کوچیکی از یه رمانه "

گفت :" بیا خودت رو معرفی کن خر نشو . "

گفتم :" نمیخوام .... بذار میس شانزه لیزه مواظبم باشه . اون یه سپره واسه من . نمیخوام همینم از دستش بدم . "

 

 

 


 
comment نظرات ()