جزیره در کهکشان

 
ماز...........................MAZE
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
 

گاهی فیلم و کارتون های خیلی جالبی ، مثل کش تنبان ، از دست ، تلوزیون محترم ، در میرفت و پخش میشد که یادش همیشه در خیال من یکی باقی است ، مثل همه ی چیزها . ( ذهن من حتی نسبت به اشیا هم معرفت دارد ) .

یکی از فیلم هایی که در دوره ی نوجوانی بنده از جعبه ی جادویی پخش شد ، صحنه ی جانانه ای داشت که تا ابد در ذهن من حک شده . الان صحنه را شرح میدهم امیدوارم هر بنی بشری یادش آمد اسم فیلم را یادم بیاورد . دختری که در جستجوی کسی به سر میبرد در سرزمین عجایبی گیر می افتاد . ( این احوال شاید در خواب برایش رخ نموده درست یادم نیست ) دختر ، باید از دری عبور کند ، دو عدد نگهبان (عروسکی) دم در ایستاده اند و اجازه نمیدهند دختر وارد شود ، آن ها با دختر وارد دیالوگ میشوند ، اولی حرف میزند ، نگهبان دوم میگوید :" حرفش رو باور نکن اون همیشه دروغ میگه ، حالا بگو کدوم ما راست گوییم؟ " دختر کمی فکر میکند و جواب درست را میدهد . در باز میشود . دختر وارد مکان عجیبی میشود که مثل (ماز) میماند ، پله هایی است که وقتی ازشان بالا میرود دوباره به همکف میرسد . عین خواب و خیال . از فیلم تنها این تصویر در یادم مانده . گاهی فکر میکنم زندگی هم مثل ماز است و ما بد جوری در پیچ پیچ هاش گیر کرده ایم . عکس بالا نمونه ی منحصر به فرد لگویی همان فیلم است که وقتی دیدم دوباره یاد کودکی افتادم .

(مثلا)داستان واقعی

القصه در این زندگی طخماطیک ، که مثل ماز میمونه و دهن مهن آدمو سرویس میکنه ، گاهی باس خیلی بیخی شد و گفت به جفت چپ و راستم که فلانی بهمان شده و بیسار ... باید زد رو دنده ی بیخیالی و گفت " به درک !" . که چی هی بشینی غم بخوری  غصه بخوری ، خون خودتو بکنی توی شیشه ، دیگی که باسه من نمیجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه ! . همین جوریش داریم توی تهرون فلک زده سرب میخوریم دیگه حرص نباید بخوریم ، جوش نباید بزنیم . گناه داریم بابا . واس همین ، فک کردم بد نیس شیطونی کنم ، زنگ زدم به اسمشو نبر و گفتم امروز روزه منه دادا پاشو اون آب شنگولیتو که دو هفته پیش دیدم توی کمدت گذاشتی بودی بردار بیار جشن بیگیریم گفت نه گفتم چیرا ؟گف :" باسه دخمرا خوب نیس توی جاهای عموم.....ی" گفتم :" برررررررررررررررررررو بابا حال نداری "آخه طرف آمارش بد در رفته بود یه بار که قدیم مدیما رفته بودیم سینما من گفتم میخوام بارش (برعکس کن ) بخورم و اون گف ای بابا عاشقی دیونه ات کرده تو رو واسه دخمرا خوب نیست ...منم نذاشتم حرفش تموم شه رفتم توی مبال و بارش و ریختم توی حلقم و با چشم گریون رفتم توی سینما و مثلا وانمود کردم دارم فیلم تماشا میکنم که دیدم اسمشو نبر در کیفشو باز کرد و یه بطری آب شنگولی در آورد بیرون و من وسط سینما سرش رو کندم که ای ناقلا واسه چی خودت از این غلطا میکنی به من که میرسه بده !!! بیشعور!  خلاصه اش که ...بگذریم همین بنده خدا اسمشو نبر اون روزی که روز من بود و مثلا بایستی با دمبم گردو میشکوندم و اینا.... عینهو پلنگ اومد و دیدم نیشش بازه . ... کلی ذوق مرگ شده بود که ...حالا بماند و یه تنه خواسه بود نقش همه ی قوم و خویش و داشته ها و نداشته های ما رو ایفا کنه و یه حالی به احوال خراب ما بده . دمش گرم . آب شنگولی رو توی ....که محل عموم و باسه خودش ماشالا یه پا پاتوق اهل مثلا هنره -که هر کی توشه بی هنره - رو کردیم و چه کیفوری شدیم . فک کردم نه بابا این جا خیلی گل و بلبله ....مثلا یه شب که بغض گلومو گرفته بود و داشت خفه ام میکرد ، پارسالا بود ، زمستون ، هوا مه بود و سرد ، سوز گدا کش، زنگ زدم "هی اسمشو نبر پاشو بیا این جا دارم سکته میکنم از غمباد" ، طرف که سنگ صبوره ، با هزار جور بدبختی پیچوند و اومد .آقایی که شما باشی ....ما رفتیم توی یه پارک که ته دنیا بود و توش چند تا دریاچه و پل داشت . مه بود ...دو قدمیتو نمیدیدی . ساعت حدود 1 و نیم نصفه شب . من رفتم نشستم روی نیمکت پارک و اسمشو نبر نگا کرد که خیلی وقته منو ندیده آخه موهای من شده بود رنگ مس و حنا و ترکیبی از سماق که باسه خودش خیلی رنگ یونیکی بود خلاصه که سیگار پشت سیگار و زر پشت زر ....یه لحظه فک کردم نه انگاری خیلی همه چی گل وبلبله ...آخه این جریانات نصفه شب زدن بیرون خیلی منو کیفور میکنه ...یه سری نصفه شبونه ها داشتم که بدجوری فک میکردم اوریجیناله اما په خیلی تو خالی  و دروغ بود . فک که میکنم میبینم نه من خیلی باحالم .خیلی نترسم . خیلی ... چه کنم . جونم برات بگه . را س حسینی من عاشق شبم . شب اس ام اس میزنم . شب فیلم میبینم . شب مینویسم . شب خودمو میکشم . شب زنده میشم . شب بزرگ میشم . شب آسمون رو نیگاه میکنم . شب سیگار مز اش بهتره . شب خوبه . پناه منه . شب تنهام . عین خود شب که تنهاس . واس همین عینهو ماز گم شدم . توی تاریکی این شبا . مخصوصا شبای پاییز که بی پدر میکشه آدمو . دوست دارم توی شب گم شم . یکی بیاد پیدام کنم . دلم میخواد برم توی ماز ویکی بیاد پیدام کنم . آخه پیدا کردن من تخم طلا میخواد که هر کسی نداره کار خود شرلوک هولمزه . دمم گرم .

 


 
comment نظرات ()